{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ابلیس

part 177
ائویی رو بردن و تنها دازای و چویا و همینطور لوکا ایستاده بود که لوکا گفت
" دازای بهتره بریم "
_ چویا رو ببر
چویا یه گوشه نشسته بود و زانو هاشو بغل گرفته بودو مثل بارون بهاری می‌بارید.
لوکاسمتش رفت و گفت
" چویا...بلند شو باید بریم "
چویا نگاهشو به لوکا داد و گفت
+ نمیام
" باید بریم "
چویا نگاهشو به دازای داد که داشا سمت ماشین میرفت و سریع بلند شد و گفت
+ صبر کن
دازای ایستاد اما برنگشت
+ من گفتم...گفتم اگه بلایی سر دخترم بیاد میکشمت...تو باعث شدی ائویی بمیره! مقصری و بهاشو پس میدی
اسلحه رو از کمر لوکا کشید و سمت دازای گرفت که دازای نفس عمیقی کشید و برگشت...نه ترس و نه اضطراب و نه حتی خوشحالی و نه غم...کاملا خونسرد بهش خیره بود و دستاشو وارد جیبش کرد
_ نمیتونی منو با اون وسیله بترسونی...یا بزن یا نمایش مسخره تو تموم کن...کلی کار دارم
برگشت که سوزش شدیدی رو توی دستش حس کرد. لباشو روی هم فشرد تا صدایی ازش خارج نشه و چشماشو بست و لبخند زد...این حس لذت از درد هنوز که هنوزه هست...انگار قرار نیست خوب بشه
_ خطا زدی!
لوکا سمت دازای دوید که دستشو به عنوان ایست بالا برد و برگشت و به چویا نگاه کرد
_ میخوای منو بکشی؟
+ میکشمت...تو یه قاتلی...قاتل دخترم
دازای نگاهشو به دست چویا داد
_ من تقصیری نداشتم...حتی خبر نداشتم
چویا فریاد زد
+ دروغگو...کسی مثل تو محاله که ندونه...میدونستی...میدونستی قراره دزدیده بشه و از کجا معلوم کار خودت نبوده؟ از جون اون بچه چی میخواستی؟
دستشو لای موهاش برد و چنگ زد
+ دارم دیوونه میشم...بدنش سرد بود...چشمای سبز رنگش بسته بود نتونستم ببینم...ازت چی میخواست؟ جز اینکه بهش توجه و محبت کنی چی ازت خواسته بود؟؟ تو فقط به هیرویا توجه داری...
دستشو روی صورتش کشید و اشکاشو پاک کرد
+ میدونی چیه؟
با حرص و خشم غرید
+ من اشتباه میکردم...حق با اونایی بود که به تو میگفتن هیولا...میگفتن ابلیس...تو هیچ حسی نداری فقط تظاهر میکردی تو حتی عشقت به منم دروغه میخوای مثل آدم ها زندگی کنی اما نمیتونی چون تو فقط یه شیطانی
دازای از درد پیشونیش عرق کرده بود و تا اون لحظه داشت بهش گوش می‌کرد اما وقتی اون جمله رو از دهن عزیزترین فرد زندگیش شنید چیزی درونش شکست 'تو فقط یه شیطانی '
دستشو از رو زخمش برداشت و سرشو پایین انداخت و زمزمه کرد
" من فقط یه شیطانم؟ نه حتی اگه شیطان باشم بازم حسم بهت دروغ نیست "
چویا شنید و خندید
+ دروغ پشت دروغ...میدونی چیه؟ حتی دیگه به حرفاتم اعتمادی ندارم...تو باعث شدی دخترم بمیره و میگی تقصیر تو نبوده...لعنتی اگه تو وجود نداشتی دشمنی نبود و اونوقت ائویی نمی‌مرد...تو هیرویا رو توی جمع معرفی کردی که بچته اما ائویی مخفی بود...چرا سر هیرویا هیچی نیومد اما ائویی...آه بسه دیگه بمیر لعنتی
به سینه اش شلیک کرد که دو قدم عقب رفت و خون بالا آورد که لوکا سریع با ترس سمتش رفت و دعا میکرد به قلبش نخورده باشه و...
" د...دازای هوشیار باش "
دازای لوکا رو هول داد و روی زمین افتادو به ماشین تکیه داد و روی زخمش رو فشرد
+ قلب سیاهتو خودم نابود میکنم
قطره اشکی از چشم دازای ریخت و خون سرفه کردو گفت
_ قلب من متعلق به...به توعه...م...میخوای نابودش کن! چی از...چی از این بهتر که...که ادم به دست عشقش بمیره
+ ازت متنفرم...ازت متنفرم لعنتی!
اسلحه رو سمت سرش گرفت که لوکا به اسلحه شلیک کرد و داد زد
" بس کن...متوجه ای داری چه غلطی میکنی؟ دازای این وسط هیچ کاره ست چرا میخوای اونو دلیل مرگ ائویی بدونی؟ "
سریع تلفن رو در اورد و به امبولانس زنگ زد که چویا چند قدم عقب رفت
+ تو یه قاتلی...تو یه شیطانی...تو یه هیولایی...م...من عاشق چی تو شده بودم...منه لعنتی چرا از تو بچه دار شدم...
دازای در سکوت فقط بهش گوش میکرد و هر لحظه هوشیاریش کمتر میشد تا جایی که زیر لب زمزمه کرد
_ اگه میخوای ترکم کنی...اروم اروم اینکارو کن!
و از حال رفت و سوار امبولانسش کردن و لوکا نگاه خشمگینی بهش انداخت و سمتش رفتو با دستای خونی اش مچ دستشو محکم گرفت
که چویا خواست پسش بزنه که محکم کشیدش
" بیشتر از این گند نزن...مافیا بهت رحم نمیکنه...مهم نیست همسرشی مادر بچه شی...این سازمان اسمش مافیاست رحم نمیشناسه...تو به رئیسشون شلیک کردی محاله بهت رحم کنن...با من میای چه بخوای چه نخوای "
داخل ماشین انداختش و درو روش بست و خودش سوار ماشین شد
دیدگاه ها (۲۷)

ابلیس

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط