داستان کوتاه
داستان کوتاه
خاله بیچاره .
اثر موراکامی .
دوستم گفت: «معذرت میخواهم».
گفتم: «نه، اشکالی ندارد. احتمالاً تو راست میگویی».
که راست هم میگفت.
آه. مثل اشعار یک ترانه.
شاید شما هم در فامیل خاله فقیر نداشته باشید. که این یعنی یک نقطه اشتراک. ولی حداقل یک خاله بیچاره را در عروسی کسی که دیدهاید. همانطور که بر روی قفسه هر کتابخانهای کتابی هست که کسی نخوانده و در هر کمدی پیراهنی هست که کسی بر تن نکرده. هر مجلس عروسیای هم یک خاله فقیر دارد.
هیچ کس دردسر معرفی کردن او را به خود نمیدهد. هیچ کس با او صحبت نمیکند. هیچ کس از او برای سخنرانی عروسی دعوت نمیکند. او فقط پشت میز مینشیند. مثل یک بطری شیر خالی. در حالی که غمگین آنجا نشسته سوپ خود را ذره ذره هورت میکشد. سالادش را با چنگال ماهیخوری میخورد و وقتی بستنی را میآورند او تنها کسی است که قاشق ندارد.
هر بار که آلبوم عروسی را نگاه میکنند عکس آن خاله بیچاره را هم میبینند. تصویر او مثل یک جنازه غرقشده، شادیبخش است.
ـعزیزم، این زنه توی ردیف دوم عینک زده، کی است؟
شوهر جوان میگوید: «بیخیال، هیچکس نیست. خالهام است. یک خاله بیچاره».
اسمش را نمیگوید. فقط میگوید یک خاله بیچاره.
البته همه نامها ناپدید میشوند. کسانی هستند که در همان لحظه مرگشان اسمشان محو میشود. کسانی هستند که مثل یک تلویزیون کهنه فقط برفک نشان میدهند، تا اینکه کاملاً میسوزند. و کسانی هستند که قبل از اینکه بمیرند اسمشان محو میشود. یعنی خالههای بیچاره. من خودم نیز گاهی وقتها مثل این خاله بیچاره، بیاسم میشوم. پیش میآید که در شلوغی یک ایستگاه قطار یا فرودگاه، مقصدم، اسمم، و نشانیام را فراموش کنم. ولی این وضع خیلی طول نمیکشد. حداکثر پنج یا ده ثانیه.
و بعضی وقتها نیز آن اتفاق رخ میدهد: کسی میگوید: «اصلاً اسمت یادم نمییاد».
ـ مسئلهای نیست. خودت را ناراحت نکن. در هر حال اسم من آنقدرها هم اسم نیست».
به دهان خود اشاره میکند و میگوید: «به خدا نوک زبانم است».
احساس میکنم زیر خاک چالم کردهاند و نصف پای چپم بیرون زده. مردم از روی پای چپم رد میشوند و بعد هم عذرخواهی میکنند. «به خدا نوک زبانم است».
اسامی گم شده کجا میروند؟ احتمالش خیلی کم است که در هزار توی یک شهر دوام بیاورند. با این حال ممکن است باشند اسامیای که دوام بیاورند و راه خود را به سوی شهر اسامی گمشده پیدا کنند و در آنجا جامعه کوچک و آرامی تشکیل دهند. شهری کوچک که بر روی تابلوی ورودی آن نوشته شده: «ورود ممنوع مگر به دلیل کار.» آنهایی که بدون داشتن کاری به این شهر میآیند تنبیه میشوند، تنبیهی کوچک و مناسب.
شاید به همین دلیل تنبیه کوچکی برای من در نظر گرفتند. یک خاله فقیر و کوچک به پشت من چسبیده بود.
اولین باری که فهمیدم این خاله بیچاره به پشتم چسبیده اواسط ماه اوت بود. بدون اینکه اتفاق خاصی بیفتد فهمیدم به پشتم چسبیده. همینجوری یک روز احساس کردم به پشتم چسبیده. من خاله فقیری را بر پشتم داشتم. احساس ناخوشایندی نبود. چندان وزنی نداشت. نفسش بوی بد نمیداد. فقط چسبیده بود به پشتم. مثل یک سایه. مردم حتی برای دیدن او بر پشتم مجبور بودند به خودشان فشار بیاورند. گربههایی که در آپارتمان من بودند چند روز اول او را با شک و تردید نگاه میکردند ولی همین که فهمیدند او نقشه قلمروشان را نکشیده با او کنار آمدند.
او بعضی از دوستانم را مضطرب و عصبی میکرد. مثلاً با دوستان مینشستیم پشت یک میز و نوشیدنی میخوردیم و او در این ضمن از فراز شانهام نگاهمان میکرد. یکی از دوستانم گفت: «اعصابم را خرد میکند».
ـ خودت را ناراحت نکن. او سرش به کار خودش گرم است. کاری به کار کسی ندارد.
ـ متوجهم. ولی نمیدانم… آدم را افسرده میکند.
ـ پس سعی کن نگاهش نکنی.
ـ آره، به نظرم همین کار را باید بکنم.
بعد هم آهی میکشد. «برای اینکه چنین چیزی را بر پشتت داشته باشی کجا باید بروی؟».
ـ من برای اینکه او روی پشتم باشد هیچجا نرفتم. فقط درباره یک سری چیزها فکر کردم، همین».
دوستم سرش را تکان داد و یکبار دیگر آه کشید و گفت: «فکر کنم متوجه منظورت شده باشم. تو شخصیتت این جوری است. همیشه همینطوری بودی».
ـ اهوم!
بدون اینکه اشتیاقی نشان بدهیم، نوشیدنیمان را خوردیم.
من گفتم: «بگو ببینم، چه چیزش افسردهکنندهست؟».
ـ نمیدانم. مثل این است که مادرم من را زیر نظر داشته باشد.
خاله بیچاره .
اثر موراکامی .
دوستم گفت: «معذرت میخواهم».
گفتم: «نه، اشکالی ندارد. احتمالاً تو راست میگویی».
که راست هم میگفت.
آه. مثل اشعار یک ترانه.
شاید شما هم در فامیل خاله فقیر نداشته باشید. که این یعنی یک نقطه اشتراک. ولی حداقل یک خاله بیچاره را در عروسی کسی که دیدهاید. همانطور که بر روی قفسه هر کتابخانهای کتابی هست که کسی نخوانده و در هر کمدی پیراهنی هست که کسی بر تن نکرده. هر مجلس عروسیای هم یک خاله فقیر دارد.
هیچ کس دردسر معرفی کردن او را به خود نمیدهد. هیچ کس با او صحبت نمیکند. هیچ کس از او برای سخنرانی عروسی دعوت نمیکند. او فقط پشت میز مینشیند. مثل یک بطری شیر خالی. در حالی که غمگین آنجا نشسته سوپ خود را ذره ذره هورت میکشد. سالادش را با چنگال ماهیخوری میخورد و وقتی بستنی را میآورند او تنها کسی است که قاشق ندارد.
هر بار که آلبوم عروسی را نگاه میکنند عکس آن خاله بیچاره را هم میبینند. تصویر او مثل یک جنازه غرقشده، شادیبخش است.
ـعزیزم، این زنه توی ردیف دوم عینک زده، کی است؟
شوهر جوان میگوید: «بیخیال، هیچکس نیست. خالهام است. یک خاله بیچاره».
اسمش را نمیگوید. فقط میگوید یک خاله بیچاره.
البته همه نامها ناپدید میشوند. کسانی هستند که در همان لحظه مرگشان اسمشان محو میشود. کسانی هستند که مثل یک تلویزیون کهنه فقط برفک نشان میدهند، تا اینکه کاملاً میسوزند. و کسانی هستند که قبل از اینکه بمیرند اسمشان محو میشود. یعنی خالههای بیچاره. من خودم نیز گاهی وقتها مثل این خاله بیچاره، بیاسم میشوم. پیش میآید که در شلوغی یک ایستگاه قطار یا فرودگاه، مقصدم، اسمم، و نشانیام را فراموش کنم. ولی این وضع خیلی طول نمیکشد. حداکثر پنج یا ده ثانیه.
و بعضی وقتها نیز آن اتفاق رخ میدهد: کسی میگوید: «اصلاً اسمت یادم نمییاد».
ـ مسئلهای نیست. خودت را ناراحت نکن. در هر حال اسم من آنقدرها هم اسم نیست».
به دهان خود اشاره میکند و میگوید: «به خدا نوک زبانم است».
احساس میکنم زیر خاک چالم کردهاند و نصف پای چپم بیرون زده. مردم از روی پای چپم رد میشوند و بعد هم عذرخواهی میکنند. «به خدا نوک زبانم است».
اسامی گم شده کجا میروند؟ احتمالش خیلی کم است که در هزار توی یک شهر دوام بیاورند. با این حال ممکن است باشند اسامیای که دوام بیاورند و راه خود را به سوی شهر اسامی گمشده پیدا کنند و در آنجا جامعه کوچک و آرامی تشکیل دهند. شهری کوچک که بر روی تابلوی ورودی آن نوشته شده: «ورود ممنوع مگر به دلیل کار.» آنهایی که بدون داشتن کاری به این شهر میآیند تنبیه میشوند، تنبیهی کوچک و مناسب.
شاید به همین دلیل تنبیه کوچکی برای من در نظر گرفتند. یک خاله فقیر و کوچک به پشت من چسبیده بود.
اولین باری که فهمیدم این خاله بیچاره به پشتم چسبیده اواسط ماه اوت بود. بدون اینکه اتفاق خاصی بیفتد فهمیدم به پشتم چسبیده. همینجوری یک روز احساس کردم به پشتم چسبیده. من خاله فقیری را بر پشتم داشتم. احساس ناخوشایندی نبود. چندان وزنی نداشت. نفسش بوی بد نمیداد. فقط چسبیده بود به پشتم. مثل یک سایه. مردم حتی برای دیدن او بر پشتم مجبور بودند به خودشان فشار بیاورند. گربههایی که در آپارتمان من بودند چند روز اول او را با شک و تردید نگاه میکردند ولی همین که فهمیدند او نقشه قلمروشان را نکشیده با او کنار آمدند.
او بعضی از دوستانم را مضطرب و عصبی میکرد. مثلاً با دوستان مینشستیم پشت یک میز و نوشیدنی میخوردیم و او در این ضمن از فراز شانهام نگاهمان میکرد. یکی از دوستانم گفت: «اعصابم را خرد میکند».
ـ خودت را ناراحت نکن. او سرش به کار خودش گرم است. کاری به کار کسی ندارد.
ـ متوجهم. ولی نمیدانم… آدم را افسرده میکند.
ـ پس سعی کن نگاهش نکنی.
ـ آره، به نظرم همین کار را باید بکنم.
بعد هم آهی میکشد. «برای اینکه چنین چیزی را بر پشتت داشته باشی کجا باید بروی؟».
ـ من برای اینکه او روی پشتم باشد هیچجا نرفتم. فقط درباره یک سری چیزها فکر کردم، همین».
دوستم سرش را تکان داد و یکبار دیگر آه کشید و گفت: «فکر کنم متوجه منظورت شده باشم. تو شخصیتت این جوری است. همیشه همینطوری بودی».
ـ اهوم!
بدون اینکه اشتیاقی نشان بدهیم، نوشیدنیمان را خوردیم.
من گفتم: «بگو ببینم، چه چیزش افسردهکنندهست؟».
ـ نمیدانم. مثل این است که مادرم من را زیر نظر داشته باشد.
- ۴۵۴
- ۱۵ دی ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط