باباجونِ مهربونم
باباجونِ مهربونم
از وقتی رفتی، انگار تمام من را با خودت بردی؛
آنقدر خسته و بیپناه شدهام که با کوچکترین تلنگر، اشکهایم بیاجازه سرازیر میشوند.
بغضی سنگین در گلویم جا خوش کرده؛
بغضِ نبودنت...
و زندگی، بعد از تو، سختتر از آن چیزیست که فکر میکردم.
نمیدانم بعد از تو چطور دوام بیاورم،
نمیدانم دنیایم بدون صدایت چه رنگی خواهد داشت؛
فقط یک چیز را خوب میدانم...
دلم هنوز برای دیدنت پر میکشد؛
برای یکبار شنیدن صدایت،
برای اینکه دوباره صدایت کنم «باباجون»...
کاش رفتنت فقط یک خواب بود؛
چون من هنوز برای نبودنت آماده نشدهام،
بابای مهربانم...
😔😔
ـ
ـ
ـ
از وقتی رفتی، انگار تمام من را با خودت بردی؛
آنقدر خسته و بیپناه شدهام که با کوچکترین تلنگر، اشکهایم بیاجازه سرازیر میشوند.
بغضی سنگین در گلویم جا خوش کرده؛
بغضِ نبودنت...
و زندگی، بعد از تو، سختتر از آن چیزیست که فکر میکردم.
نمیدانم بعد از تو چطور دوام بیاورم،
نمیدانم دنیایم بدون صدایت چه رنگی خواهد داشت؛
فقط یک چیز را خوب میدانم...
دلم هنوز برای دیدنت پر میکشد؛
برای یکبار شنیدن صدایت،
برای اینکه دوباره صدایت کنم «باباجون»...
کاش رفتنت فقط یک خواب بود؛
چون من هنوز برای نبودنت آماده نشدهام،
بابای مهربانم...
😔😔
ـ
ـ
ـ
- ۴۶.۹k
- ۱۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط