رمان : فقط به من نگاه کن
رمان : فقط به من نگاه کن
#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲
Part_35
فصل شانزدهم | آخرین دقیقه
ـ دیر کردی؟
سؤال فلیکس هنوز در هوا معلق بود.
هیونجین به او نگاه میکرد، اما انگار دیگر صدای هیچکس را نمیشنید.
انگشتانش دور لبهی میز جمع شده بودند و نگاهش روی ضبطصوت قدیمی ثابت مانده بود.
فلیکس یک قدم به او نزدیک شد.
ـ هیونجین؟
هیونجین پلک زد.
ـ چی؟
ـ ازت سؤال پرسیدم.
ـ شنیدم.
ـ پس جواب بده.
هیونجین لبهایش را به هم فشرد.
ـ نمیتونم.
فلیکس اخم کرد.
ـ نمیتونی یا نمیخوای؟
ـ فرقش مهمه؟
ـ برای من، آره.
چان آرام میان آن دو را نگاه کرد. از حالت صورت هیونجین میشد فهمید که چیزی تغییر کرده؛ چیزی که حتی خودش هم نمیتوانست توضیحش بدهد.
چانگبین دستهایش را روی سینه جمع کرد.
ـ خب، فکر کنم الان وقت خوبیه که یکی توضیح بده چرا یه ضبطصوت قدیمی دربارهی زندگی شخصی ما اطلاعات داره.
هان آهسته گفت:
ـ منم با این پیشنهاد موافقم. مخصوصاً قسمت توضیحدادن رو. ترجیحاً قبل از اینکه ضبطصوته دربارهی دوران کودکی منم چیزی بگه.
سونگمین به او نگاه کرد.
ـ تو از چی میترسی؟ اینکه رازهای بزرگت رو بفهمیم؟
ـ از اینکه بفهمم راز بزرگم اینه که چرا هر بار میگم ساکت میشم، دوباره حرف میزنم.
آیان با وجود نگرانیاش لبخند کوتاهی زد.
اما خنده خیلی زود خاموش شد.
چون ضبطصوت دوباره صدا داد.
تق.
همه برگشتند.
نوار، بدون اینکه کسی آن را لمس کند، شروع به چرخیدن کرده بود.
خشخش آرامی از بلندگوی کوچک دستگاه بیرون آمد.
بعد همان صدای قبلی شنیده شد.
ـ سؤال اول پرسیده شد.
فلیکس یخ زد.
چان بهسرعت جلو رفت و دستش را روی دکمهی توقف گذاشت.
فایدهای نداشت.
نوار همچنان میچرخید.
صدا دوباره تکرار کرد:
ـ سؤال اول پرسیده شد.
این بار صدای ضعیفی از پشت دیوار آمد.
تق.
همه ساکت شدند.
بعد صدای دوم.
تق.
و سپس صدای سوم.
تق.
لینو سرش را به سمت در کوچک چرخاند.
ـ دوباره همون سه ضربه.
چانگبین با صدایی پایین گفت:
ـ این دفعه از داخل همون فضای مخفی اومد؟
لینو سر تکان داد.
ـ فکر کنم.
هان فوراً یک قدم از دیوار فاصله گرفت.
ـ «فکر کنم»؟ واقعاً؟ من دیگه حتی به چیزهایی که با چشم خودم میبینم هم اعتماد ندارم!
چان دستش را بالا آورد.
ـ همه آروم باشید. هیچکس به اون در نزدیک نشه.
فلیکس هنوز به ضبطصوت نگاه میکرد.
ـ چرا گفت سؤال اول؟
هیونجین آهسته جواب داد:
ـ شاید چون اولین سؤال رو پرسیدی.
ـ این رو میدونم. منظورم اینه که چرا سؤال من مهمه؟
هیونجین نگاهش را به او دوخت.
ـ نمیدونم.
فلیکس با ناراحتی سرش را تکان داد.
ـ هیونجین...
ـ فلیکس، واقعاً نمیدونم.
برای لحظهای، نگاهشان در هم گره خورد.
فلیکس میخواست چیزی بگوید، اما ناگهان صدایی از بلندگوی ضبطصوت بیرون آمد.
ـ زمان باقیمانده: پنجاه ثانیه.
همه بیحرکت ماندند.
هان با ناباوری پرسید:
ـ پنجاه ثانیه برای چی؟!
صدا پاسخی نداد.
چان دستگاه را برداشت و به دکمههایش فشار آورد.
ـ خاموش نمیشه.
لینو نزدیک شد.
ـ بذار ببینم.
دستگاه را از چان گرفت، نوار را بررسی کرد و بعد به صفحهی کوچک کنار آن خیره شد.
چهرهاش تغییر کرد.
ـ این امکان نداره.
چانگبین کنارش آمد.
ـ چی شده؟
لینو دستگاه را کمی بالا گرفت.
روی صفحهی کوچک، عددی قرمز دیده میشد.
۰۰:۵۰
چانگبین زیر لب گفت:
ـ این که فقط یه ضبطصوته.
لینو به او نگاه کرد.
ـ میدونم.
ـ پس این شمارشگر از کجا اومده؟
ـ نمیدونم.
هان دستهایش را روی سرش گذاشت.
ـ عالیه! دوباره رسیدیم به محبوبترین جملهی این خونه!
سونگمین ساعت دیواری را نگاه کرد.
عقربهها هنوز روی ۱۱:۵۹ بودند.
ـ بچهها، ساعت اصلاً تکون نمیخوره.
آیان به ساعت نزدیک شد.
ـ شاید باتریش تموم شده.
چان سرش را تکان داد.
ـ اون ساعت از وقتی اومدیم اینجا عجیب رفتار میکنه. ممکنه اصلاً با باتری کار نکنه.
هان به او خیره شد.
ـ چان، لطفاً هیچوقت دیگه این جمله رو نگو. من واقعاً نمیخوام دربارهی ساعتی فکر کنم که شاید با باتری کار نکنه!
عدد روی ضبطصوت تغییر کرد.
۰۰:۴۵
#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲
Part_35
فصل شانزدهم | آخرین دقیقه
ـ دیر کردی؟
سؤال فلیکس هنوز در هوا معلق بود.
هیونجین به او نگاه میکرد، اما انگار دیگر صدای هیچکس را نمیشنید.
انگشتانش دور لبهی میز جمع شده بودند و نگاهش روی ضبطصوت قدیمی ثابت مانده بود.
فلیکس یک قدم به او نزدیک شد.
ـ هیونجین؟
هیونجین پلک زد.
ـ چی؟
ـ ازت سؤال پرسیدم.
ـ شنیدم.
ـ پس جواب بده.
هیونجین لبهایش را به هم فشرد.
ـ نمیتونم.
فلیکس اخم کرد.
ـ نمیتونی یا نمیخوای؟
ـ فرقش مهمه؟
ـ برای من، آره.
چان آرام میان آن دو را نگاه کرد. از حالت صورت هیونجین میشد فهمید که چیزی تغییر کرده؛ چیزی که حتی خودش هم نمیتوانست توضیحش بدهد.
چانگبین دستهایش را روی سینه جمع کرد.
ـ خب، فکر کنم الان وقت خوبیه که یکی توضیح بده چرا یه ضبطصوت قدیمی دربارهی زندگی شخصی ما اطلاعات داره.
هان آهسته گفت:
ـ منم با این پیشنهاد موافقم. مخصوصاً قسمت توضیحدادن رو. ترجیحاً قبل از اینکه ضبطصوته دربارهی دوران کودکی منم چیزی بگه.
سونگمین به او نگاه کرد.
ـ تو از چی میترسی؟ اینکه رازهای بزرگت رو بفهمیم؟
ـ از اینکه بفهمم راز بزرگم اینه که چرا هر بار میگم ساکت میشم، دوباره حرف میزنم.
آیان با وجود نگرانیاش لبخند کوتاهی زد.
اما خنده خیلی زود خاموش شد.
چون ضبطصوت دوباره صدا داد.
تق.
همه برگشتند.
نوار، بدون اینکه کسی آن را لمس کند، شروع به چرخیدن کرده بود.
خشخش آرامی از بلندگوی کوچک دستگاه بیرون آمد.
بعد همان صدای قبلی شنیده شد.
ـ سؤال اول پرسیده شد.
فلیکس یخ زد.
چان بهسرعت جلو رفت و دستش را روی دکمهی توقف گذاشت.
فایدهای نداشت.
نوار همچنان میچرخید.
صدا دوباره تکرار کرد:
ـ سؤال اول پرسیده شد.
این بار صدای ضعیفی از پشت دیوار آمد.
تق.
همه ساکت شدند.
بعد صدای دوم.
تق.
و سپس صدای سوم.
تق.
لینو سرش را به سمت در کوچک چرخاند.
ـ دوباره همون سه ضربه.
چانگبین با صدایی پایین گفت:
ـ این دفعه از داخل همون فضای مخفی اومد؟
لینو سر تکان داد.
ـ فکر کنم.
هان فوراً یک قدم از دیوار فاصله گرفت.
ـ «فکر کنم»؟ واقعاً؟ من دیگه حتی به چیزهایی که با چشم خودم میبینم هم اعتماد ندارم!
چان دستش را بالا آورد.
ـ همه آروم باشید. هیچکس به اون در نزدیک نشه.
فلیکس هنوز به ضبطصوت نگاه میکرد.
ـ چرا گفت سؤال اول؟
هیونجین آهسته جواب داد:
ـ شاید چون اولین سؤال رو پرسیدی.
ـ این رو میدونم. منظورم اینه که چرا سؤال من مهمه؟
هیونجین نگاهش را به او دوخت.
ـ نمیدونم.
فلیکس با ناراحتی سرش را تکان داد.
ـ هیونجین...
ـ فلیکس، واقعاً نمیدونم.
برای لحظهای، نگاهشان در هم گره خورد.
فلیکس میخواست چیزی بگوید، اما ناگهان صدایی از بلندگوی ضبطصوت بیرون آمد.
ـ زمان باقیمانده: پنجاه ثانیه.
همه بیحرکت ماندند.
هان با ناباوری پرسید:
ـ پنجاه ثانیه برای چی؟!
صدا پاسخی نداد.
چان دستگاه را برداشت و به دکمههایش فشار آورد.
ـ خاموش نمیشه.
لینو نزدیک شد.
ـ بذار ببینم.
دستگاه را از چان گرفت، نوار را بررسی کرد و بعد به صفحهی کوچک کنار آن خیره شد.
چهرهاش تغییر کرد.
ـ این امکان نداره.
چانگبین کنارش آمد.
ـ چی شده؟
لینو دستگاه را کمی بالا گرفت.
روی صفحهی کوچک، عددی قرمز دیده میشد.
۰۰:۵۰
چانگبین زیر لب گفت:
ـ این که فقط یه ضبطصوته.
لینو به او نگاه کرد.
ـ میدونم.
ـ پس این شمارشگر از کجا اومده؟
ـ نمیدونم.
هان دستهایش را روی سرش گذاشت.
ـ عالیه! دوباره رسیدیم به محبوبترین جملهی این خونه!
سونگمین ساعت دیواری را نگاه کرد.
عقربهها هنوز روی ۱۱:۵۹ بودند.
ـ بچهها، ساعت اصلاً تکون نمیخوره.
آیان به ساعت نزدیک شد.
ـ شاید باتریش تموم شده.
چان سرش را تکان داد.
ـ اون ساعت از وقتی اومدیم اینجا عجیب رفتار میکنه. ممکنه اصلاً با باتری کار نکنه.
هان به او خیره شد.
ـ چان، لطفاً هیچوقت دیگه این جمله رو نگو. من واقعاً نمیخوام دربارهی ساعتی فکر کنم که شاید با باتری کار نکنه!
عدد روی ضبطصوت تغییر کرد.
۰۰:۴۵
- ۱۸۶
- ۰۱ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط