{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

در چهار سالگی دختر کوچک همسایه متقاعدم کرد که به یکی از م

در چهار سالگی دختر کوچک همسایه متقاعدم کرد که به یکی از مزرعه های اطراف کروزو برویم تا پدر بزرگش را ببینیم ، دست در دست هم بی آن که به پدر و مادرمان خبر بدهیم به راه افتادیم ، ساعتها سپری شد ، هر دو خانواده نگران شدند و ژاندارم ها را خبر کردند ، کروزو برای پاهای کودکی 4 ساله ، بزرگترین شهر دنیاست ، با این همه موفق شدم . وقتی بالاخره پیدایمان کردند ، من به آخر دنیا رسیده بودم تا چمنزاری بلااستفاده و گاوی را ببینم که دو چشم متعجبش را به سوی من برمی گرداند ... سُم گاو به شکلی بسیار دلپذیرتر از کفش زنی زیبا ، روی پارکت ، در گل و لای قرار گرفته بود ، آن گاو اولین پری زاده ای بود که می دیدم .
آن شب مرا در تختخوابم گذاشتند و فقط نان خشک به من دادند ، صبح زود کرکره های اتاقم را بی سر و صدا باز کردم ، از پنجره پایین پریدم و دوباره آماده ی فرار شدم ، چند لحظه بعد در حیاط دستگیرم کردند ، این آخرین فرار رسمی من بود .
سالها سپری شد ، من بارها کروزو را ترک کرده ام ، اما هرگز از آن روزی که گاو را دیدم دورتر نرفته ام .
"اسیر گهواره- کریستین بوبن"

https://www.fanoos.gallery
https://telegram.me/fanoosgallery
دیدگاه ها (۲۱)

سناریو قهوه با بوی شکلات

بسم اللهدقت کنید دوستاندرباره محسنپدر محسن می گوید: دو روز ب...

داستانی زیبا از دو بار ملاقات امام زمان عج در یک روز.... واق...

ادامه از پست قبل... آنگاه گفت: «من ملیکه هستم دختر »یشوعا« ...

ای کاش مهم بودم ):پارت ۱ویو کلارا :سلام من کلارا هستم با هفت...

این برا فصل سومه میگن که رابطه آریس و جی جی خوب شده

عشق خونین به زن معتاد🔥 @akhbarhavades 💥 روزنامه شرق: دیوان...

برادرکشی به خاطر انتقام مرگ پسرخبرگزاری میزان: مرد میانسال ک...

بسم الله الرحمن الرحیمشهید خلبان رامین جدی(از کل اینترنت همی...

همینجا از کسایی که میترسن خواهش میکنم نخونن ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط