ای کاش مهم بودم ):
ای کاش مهم بودم ):
پارت ۱
ویو کلارا :
سلام من کلارا هستم با هفت با برادرام زندگی میکنم برادرام مافیا هستند با اینکه همه چی برایم فراهم میکنم ولی من فقط محبت را از آنها میخواهم و رابطه خوبی با آنها ندارم و فقط یه دوست به اسم هارین دارم
صبح با آلارم گوشیم از خواب بیدار شدم بلند شدم و به سمت دستشویی رفتم کارای لازم را انجام دادم و یونیفرم مدرسه ام را پوشیدم موهایم را شانه کردم و بستم کیفم را برداشتم و از اتاق بیرون آمدم و پایین رفتم اعضا دور میز نشسته بودند
کلارا : سلام ( کلارا همیشه با اعضا با ترس حرف میزند و دیگر نمی نویسم )
اعضا : سلام ( اعضا هم با کلارا همیشه سرد حرف میزنند )
مثل همیشه سرد و بی احساس بهش عادت کردم روی صندلی نشستم چون معمولا کم صبحانه میخورم فقط به تیکه کوچیکه از صبحانه ام را خوردم و بلند شدم و از خانه خارج شدم و سوار ماشین شدم راننده حرکت کرد بعد از چند دقیقه به مدرسه رسیدم
کلارا : راستی بعد از ظهر نیاز دنبالم خودم میخواهم پیاده بیایم
راننده : چشم
از ماشین پیاده شدم به محض اینکه هارین را دیدم بدو بدو به سمتش رفتم و بغلش کردم
کلارا : سلامممممم گاو
هارین: سلامممم الاغ
از بغلش بیرون آمدم
هارین: چه خبر
کلارا : هیچی
هارین: هنوزم با برادرات رابطه ات خوب نیست
کلارا : هارین بعد از مرگ مامان بابام حتی یه بارم با من خوب نبودند نمیدونم چرا
هارین: آخی عزیزم
کلارا : اشکال ندارد بهش عادت کردم
هارین: باشه بیا بریم سر کلاس
با هم به سمت کلاس رفتیم
«پرش زمانی به تمام شدن مدرسه »
از مدرسه بیرون آمدم چون به راننده گفتم نیاد دنبالم پیاده به سمت خانه حرکت کردم در راه دختر هوایی را میدیدم که با مادر و پدر یا برادرشان شاد و خوشحال بودند هییی هیچوقت تو زندگی شانس نداشتم مامان بابام را ازم گرفتی حداقل رابطه ام با برادرام را خوب میکردی همینجوری راه میرفتم که یهو چند تا پسر جلوی من را گرفتند
( پسرا با ∆ نشان میدهم )
∆ : به خوشگل خانم
کلارا: گمشو برو اون ور
∆ : اوه چه خشن
کلارا : گورتو گم کن تا برادرام نیامدند
∆: حتما اون عوضی را میگیم که هر روز آدم میکشند
کلارا : راجب برادرام درست صحبت کن ( یه سیلی به صورت او پسر زد )
∆: چه گوهی خوردی
آنها مرا گرفتند و داخل یه کوچه تنگ بردند
«۴ ساعت بعد »
ویو کلارا :
۴ساعت تمام به کوب کتکم زدند با بدبختی از دستشان فرار کردم و به سمت خانه رفتم وای خدا برادرام منو میکشند وارد خانه شدم کسی نبود هوفف خدارو شکر به سمت پله ها رفتم یهو خشکم زد برادرام با عصبانیت رو به روی من وایساده بودند ریدم تو خودم خیلی ترسناک نگاهم میکردند مطمئنم منو زنده نمیزارد که تهیونگ نزدیکم می آید و به سیلی به من میزند
تهیونگ : دختره هرزه تا الان کجا بودی ( همه اعضا با داد و عصبانیت حرف میزنند )
کلارا: داداش توضیح میدهم ( کلارا با ترش و وحشت زده با اعضا حرف میزند )
نامجون : چه توضیحی را معلوم نیست تا الان زیر کی بودی
کلارا: بخدا اونجوری که فکر میکنید نیست
جین : خفه شو
برادرام من را به سمت زیر زمینی بردند
کلارا : نه توروخدا نمیتونم کتک دیگه را تحمل کنم
جیمین : چه کتکی نزدیمت که رو برداشتی تا الان بیرون بودی
کلارا : بخدا اونجوری که فکر میکنید نیست
شوگا : ببند دهنتو
برادرام من را وارد زیر زمین کردند و مرا روی زمین انداختند و ۷ ساعت تمام کتکم زدند که من بیهوش شدم و چیزی دیگر نفهمیدم
«پرش زمانی به ۱ روز بعد »
ویو کلارا :
به هوش آمدم دور و برم را نگاه کردم داخل زیر زمین بودم یهو تمام اتفاقات یادم افتاد چشمام پر از اشک شد آخه چرا مگه من چه گناهی کردم از درد نمیتونستم بلند شوم با بدبختی بلند شدم و از زیر زمین خارج شدم و وارد خانه شدم کسی جز خدمتکارا نبود از پله ها بالا رفتم و وارد اتاقم شدم و به سمت حمام رفتم و وارد حمام شدم وان را پر از آب کردم و داخل وان نشستم و شروع به گریه کردم من چرا آنقدر بدبختم چرا این بلاها باید بر من بیاید
«۲ ساعت بعد »
از حمام بیرون آمدم به زخمام نگاه کردم یعنی من لیاقت این دارم جعبه کمک های اولیه را برداشتم و بدنم را باند پیچی کردم و به لباس شلوار گشاد پوشیدم موهایم را سشوار کردم و روی تخت نشستم و گوشیم را برداشتم چییییییی ۲۰ تا تماس بی پاسخ از هارین یا خدا به هارین زنگ زدم بعد از چند بار بوق جواب داد
هارین: ........
ادامه دارد......
پارت ۱
ویو کلارا :
سلام من کلارا هستم با هفت با برادرام زندگی میکنم برادرام مافیا هستند با اینکه همه چی برایم فراهم میکنم ولی من فقط محبت را از آنها میخواهم و رابطه خوبی با آنها ندارم و فقط یه دوست به اسم هارین دارم
صبح با آلارم گوشیم از خواب بیدار شدم بلند شدم و به سمت دستشویی رفتم کارای لازم را انجام دادم و یونیفرم مدرسه ام را پوشیدم موهایم را شانه کردم و بستم کیفم را برداشتم و از اتاق بیرون آمدم و پایین رفتم اعضا دور میز نشسته بودند
کلارا : سلام ( کلارا همیشه با اعضا با ترس حرف میزند و دیگر نمی نویسم )
اعضا : سلام ( اعضا هم با کلارا همیشه سرد حرف میزنند )
مثل همیشه سرد و بی احساس بهش عادت کردم روی صندلی نشستم چون معمولا کم صبحانه میخورم فقط به تیکه کوچیکه از صبحانه ام را خوردم و بلند شدم و از خانه خارج شدم و سوار ماشین شدم راننده حرکت کرد بعد از چند دقیقه به مدرسه رسیدم
کلارا : راستی بعد از ظهر نیاز دنبالم خودم میخواهم پیاده بیایم
راننده : چشم
از ماشین پیاده شدم به محض اینکه هارین را دیدم بدو بدو به سمتش رفتم و بغلش کردم
کلارا : سلامممممم گاو
هارین: سلامممم الاغ
از بغلش بیرون آمدم
هارین: چه خبر
کلارا : هیچی
هارین: هنوزم با برادرات رابطه ات خوب نیست
کلارا : هارین بعد از مرگ مامان بابام حتی یه بارم با من خوب نبودند نمیدونم چرا
هارین: آخی عزیزم
کلارا : اشکال ندارد بهش عادت کردم
هارین: باشه بیا بریم سر کلاس
با هم به سمت کلاس رفتیم
«پرش زمانی به تمام شدن مدرسه »
از مدرسه بیرون آمدم چون به راننده گفتم نیاد دنبالم پیاده به سمت خانه حرکت کردم در راه دختر هوایی را میدیدم که با مادر و پدر یا برادرشان شاد و خوشحال بودند هییی هیچوقت تو زندگی شانس نداشتم مامان بابام را ازم گرفتی حداقل رابطه ام با برادرام را خوب میکردی همینجوری راه میرفتم که یهو چند تا پسر جلوی من را گرفتند
( پسرا با ∆ نشان میدهم )
∆ : به خوشگل خانم
کلارا: گمشو برو اون ور
∆ : اوه چه خشن
کلارا : گورتو گم کن تا برادرام نیامدند
∆: حتما اون عوضی را میگیم که هر روز آدم میکشند
کلارا : راجب برادرام درست صحبت کن ( یه سیلی به صورت او پسر زد )
∆: چه گوهی خوردی
آنها مرا گرفتند و داخل یه کوچه تنگ بردند
«۴ ساعت بعد »
ویو کلارا :
۴ساعت تمام به کوب کتکم زدند با بدبختی از دستشان فرار کردم و به سمت خانه رفتم وای خدا برادرام منو میکشند وارد خانه شدم کسی نبود هوفف خدارو شکر به سمت پله ها رفتم یهو خشکم زد برادرام با عصبانیت رو به روی من وایساده بودند ریدم تو خودم خیلی ترسناک نگاهم میکردند مطمئنم منو زنده نمیزارد که تهیونگ نزدیکم می آید و به سیلی به من میزند
تهیونگ : دختره هرزه تا الان کجا بودی ( همه اعضا با داد و عصبانیت حرف میزنند )
کلارا: داداش توضیح میدهم ( کلارا با ترش و وحشت زده با اعضا حرف میزند )
نامجون : چه توضیحی را معلوم نیست تا الان زیر کی بودی
کلارا: بخدا اونجوری که فکر میکنید نیست
جین : خفه شو
برادرام من را به سمت زیر زمینی بردند
کلارا : نه توروخدا نمیتونم کتک دیگه را تحمل کنم
جیمین : چه کتکی نزدیمت که رو برداشتی تا الان بیرون بودی
کلارا : بخدا اونجوری که فکر میکنید نیست
شوگا : ببند دهنتو
برادرام من را وارد زیر زمین کردند و مرا روی زمین انداختند و ۷ ساعت تمام کتکم زدند که من بیهوش شدم و چیزی دیگر نفهمیدم
«پرش زمانی به ۱ روز بعد »
ویو کلارا :
به هوش آمدم دور و برم را نگاه کردم داخل زیر زمین بودم یهو تمام اتفاقات یادم افتاد چشمام پر از اشک شد آخه چرا مگه من چه گناهی کردم از درد نمیتونستم بلند شوم با بدبختی بلند شدم و از زیر زمین خارج شدم و وارد خانه شدم کسی جز خدمتکارا نبود از پله ها بالا رفتم و وارد اتاقم شدم و به سمت حمام رفتم و وارد حمام شدم وان را پر از آب کردم و داخل وان نشستم و شروع به گریه کردم من چرا آنقدر بدبختم چرا این بلاها باید بر من بیاید
«۲ ساعت بعد »
از حمام بیرون آمدم به زخمام نگاه کردم یعنی من لیاقت این دارم جعبه کمک های اولیه را برداشتم و بدنم را باند پیچی کردم و به لباس شلوار گشاد پوشیدم موهایم را سشوار کردم و روی تخت نشستم و گوشیم را برداشتم چییییییی ۲۰ تا تماس بی پاسخ از هارین یا خدا به هارین زنگ زدم بعد از چند بار بوق جواب داد
هارین: ........
ادامه دارد......
- ۴۹۷
- ۰۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط