سایهای پشت لبخند
سایهای پشت لبخند
پارت : ۱۷
سوا تا نیمهشب به عکسهای داخل پاکت خیره مانده بود.
هرچه بیشتر به آن نشان کوچک نگاه میکرد، بیشتر مطمئن میشد اشتباه نمیکند.
همان علامت روی کارت ویزیت مرد ناشناس دیده میشد.
انگار گذشتهی تهیونگ دوباره از دل تاریکی بیرون آمده بود.
صبح روز بعد، سوا تصمیم گرفت به سراغ آن مرد برود.
آدرس روی کارت ویزیت، ساختمانی قدیمی در حاشیه شهر را نشان میداد.
او با تردید وارد ساختمان شد.
راهروهای نیمهتاریک و بوی نم، حس خوبی به او نمیداد.
در انتهای راهرو، درِ اتاقی نیمهباز بود.
همان مرد پشت میز نشسته بود و انگار منتظرش بود.
بدون اینکه سرش را بلند کند، گفت:
«میدونستم میای، پارک سوا.»
سوا با احتیاط وارد شد.
«شما کی هستین؟»
مرد بالاخره سرش را بلند کرد و لبخند تلخی زد.
«کسی که سالها قبل، تهیونگ رو از نزدیک میشناخت.»
سوا با اخم پرسید:
«اون عکسها چی بودن؟»
مرد یکی از عکسها را روی میز گذاشت.
«پنج سال پیش، تهیونگ عضو گروهی بود که برای رئیس یکی از بزرگترین باندهای مافیایی کار میکرد.»
سوا با ناباوری به عکس نگاه کرد.
«نه... تهیونگ هیچوقت درباره این چیزها حرفی نزده.»
مرد آرام گفت:
«چون نمیخواست تو حقیقت رو بدونی.»
در همان لحظه، درِ اتاق ناگهان باز شد.
هر دو با تعجب به سمت در برگشتند.
تهیونگ نفسنفسزنان داخل اتاق ایستاده بود.
نگاهش مستقیم روی مرد قفل شد.
«از سوا دور شو.»
مرد خندید.
«بالاخره رسیدی... فکر نمیکردم اینقدر زود پیدام کنی.»
تهیونگ چند قدم جلو آمد.
«چی از جونش میخوای؟»
مرد از جایش بلند شد و آرام گفت:
«من چیزی از اون نمیخوام... فقط میخوام بدونه تو واقعاً کی هستی.»
بعد رو به سوا کرد.
«ازش بپرس چرا اسم واقعی اون مردی که کنارشه توی عکس، هنوز توی پروندههای پلیس ثبت نشده.»
سوا با شوک به تهیونگ نگاه کرد.
تهیونگ برای چند ثانیه سکوت کرد.
بعد آرام گفت:
«سوا... اینجا جای امنی نیست. باید بریم.»
اما قبل از اینکه کسی واکنشی نشان دهد، صدای چند تیر از بیرون ساختمان شنیده شد.
همه غریزی روی زمین خم شدند.
مرد ناشناس با نگرانی از پنجره بیرون را نگاه کرد و گفت:
«اونا رسیدن...»
تهیونگ اخم کرد.
«از اینجا خارج میشیم. الان.»
❝ اما سوا هنوز نمیدانست مردانی که ساختمان را محاصره کرده بودند، برای گرفتن او آمدهاند... یا برای تسویهحساب با تهیونگ. ❞
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
پارت : ۱۷
سوا تا نیمهشب به عکسهای داخل پاکت خیره مانده بود.
هرچه بیشتر به آن نشان کوچک نگاه میکرد، بیشتر مطمئن میشد اشتباه نمیکند.
همان علامت روی کارت ویزیت مرد ناشناس دیده میشد.
انگار گذشتهی تهیونگ دوباره از دل تاریکی بیرون آمده بود.
صبح روز بعد، سوا تصمیم گرفت به سراغ آن مرد برود.
آدرس روی کارت ویزیت، ساختمانی قدیمی در حاشیه شهر را نشان میداد.
او با تردید وارد ساختمان شد.
راهروهای نیمهتاریک و بوی نم، حس خوبی به او نمیداد.
در انتهای راهرو، درِ اتاقی نیمهباز بود.
همان مرد پشت میز نشسته بود و انگار منتظرش بود.
بدون اینکه سرش را بلند کند، گفت:
«میدونستم میای، پارک سوا.»
سوا با احتیاط وارد شد.
«شما کی هستین؟»
مرد بالاخره سرش را بلند کرد و لبخند تلخی زد.
«کسی که سالها قبل، تهیونگ رو از نزدیک میشناخت.»
سوا با اخم پرسید:
«اون عکسها چی بودن؟»
مرد یکی از عکسها را روی میز گذاشت.
«پنج سال پیش، تهیونگ عضو گروهی بود که برای رئیس یکی از بزرگترین باندهای مافیایی کار میکرد.»
سوا با ناباوری به عکس نگاه کرد.
«نه... تهیونگ هیچوقت درباره این چیزها حرفی نزده.»
مرد آرام گفت:
«چون نمیخواست تو حقیقت رو بدونی.»
در همان لحظه، درِ اتاق ناگهان باز شد.
هر دو با تعجب به سمت در برگشتند.
تهیونگ نفسنفسزنان داخل اتاق ایستاده بود.
نگاهش مستقیم روی مرد قفل شد.
«از سوا دور شو.»
مرد خندید.
«بالاخره رسیدی... فکر نمیکردم اینقدر زود پیدام کنی.»
تهیونگ چند قدم جلو آمد.
«چی از جونش میخوای؟»
مرد از جایش بلند شد و آرام گفت:
«من چیزی از اون نمیخوام... فقط میخوام بدونه تو واقعاً کی هستی.»
بعد رو به سوا کرد.
«ازش بپرس چرا اسم واقعی اون مردی که کنارشه توی عکس، هنوز توی پروندههای پلیس ثبت نشده.»
سوا با شوک به تهیونگ نگاه کرد.
تهیونگ برای چند ثانیه سکوت کرد.
بعد آرام گفت:
«سوا... اینجا جای امنی نیست. باید بریم.»
اما قبل از اینکه کسی واکنشی نشان دهد، صدای چند تیر از بیرون ساختمان شنیده شد.
همه غریزی روی زمین خم شدند.
مرد ناشناس با نگرانی از پنجره بیرون را نگاه کرد و گفت:
«اونا رسیدن...»
تهیونگ اخم کرد.
«از اینجا خارج میشیم. الان.»
❝ اما سوا هنوز نمیدانست مردانی که ساختمان را محاصره کرده بودند، برای گرفتن او آمدهاند... یا برای تسویهحساب با تهیونگ. ❞
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
- ۱۱.۱k
- ۲۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط