˚୨୧⋆د؏ـوﺕﻧﺎﻣـهی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆ ۲۱ پارت
˚୨୧⋆د؏ـوﺕﻧﺎﻣـهی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆ ۲۱ پارت
ویو &
چند دقیقه گذشت.
تهیونگ پشت میزش مشغول کار بود و من هنوز روبهروش نشسته بودم.
حوصلهام دوباره سر رفته بود.
نگاهم افتاد به ساعت روی دیوار.
& تهیونگ؟
— چی؟
& چقدر دیگه کارت طول میکشه؟
— نمیدونم.
& یعنی ممکنه تا شب همینجا بشینی؟
— ممکنه.
نفس بلندی کشیدم.
& من دارم از بیحوصلگی میمیرم.
تهیونگ بدون اینکه سرش رو بلند کنه گفت:
— در اتاق بازه.
& خب؟
— برو بیرون.
چشمام گرد شد.
& جدی گفتی؟
— آره.
& یعنی اجازه دارم برم بیرون؟
این بار نگاهش کرد.
— توی ساختمان، بله. بیرون نه.
& چرا؟
— چون گفتم.
چند لحظه نگاهش کردم.
& باشه.
از جا بلند شدم و سمت در رفتم.
قبل از بیرون رفتن برگشتم.
& اگه گم شدم چی؟
— گم نمیشی.
& از کجا مطمئنی؟
— چون ساختمان رو ترک نمیکنی.
& من که نگفتم میخوام فرار کنم.
— منم نگفتم میخوای.
چیزی نگفتم و از اتاق بیرون رفتم.
چند دقیقه توی راهروها قدم زدم.
بالاخره به سالن بزرگی رسیدم که چند نفر مشغول کار بودن.
یکی از کارکنان وقتی منو دید، با احترام سر تکون داد.
— خانم.
& سلام.
چند قدم جلوتر رفتم و چشمم به یه میز کوچک کنار سالن افتاد.
روی میز چند مجله و چند وسیلهی تزئینی بود.
یکی از مجلهها رو برداشتم و شروع کردم ورق زدن.
صدای قدمهایی از پشت سرم شنیدم.
برگشتم.
تهیونگ بود.
— اینجایی؟
& گفتی میتونم توی ساختمان باشم.
— گفتم.
& پس اینجام.
نگاهش روی مجله افتاد.
— کار من تموم شد.
مجله رو بستم.
& بالاخره.
— بریم.
& کجا؟
— خونه.
بلند شدم و مجله رو سر جاش گذاشتم.
چند قدم همراهش رفتم.
بعد به ساعت نگاه کردم.
& تهیونگ...
— چی؟
& شام چی میخوریم؟
— هر چی خواستی.
لبخند زدم.
& بالاخره یه تصمیم رو به من سپردی.
نگاهش کوتاهی بهم انداخت.
— فقط برای شام.
& قبول.
و این بار، بدون اینکه چیزی اضافه بگم، همراهش از ساختمان خارج شدم...
____________________
🌤ادامه دارد...
مرسی از حمایتاتون خوشگلا❤🎀
ویو &
چند دقیقه گذشت.
تهیونگ پشت میزش مشغول کار بود و من هنوز روبهروش نشسته بودم.
حوصلهام دوباره سر رفته بود.
نگاهم افتاد به ساعت روی دیوار.
& تهیونگ؟
— چی؟
& چقدر دیگه کارت طول میکشه؟
— نمیدونم.
& یعنی ممکنه تا شب همینجا بشینی؟
— ممکنه.
نفس بلندی کشیدم.
& من دارم از بیحوصلگی میمیرم.
تهیونگ بدون اینکه سرش رو بلند کنه گفت:
— در اتاق بازه.
& خب؟
— برو بیرون.
چشمام گرد شد.
& جدی گفتی؟
— آره.
& یعنی اجازه دارم برم بیرون؟
این بار نگاهش کرد.
— توی ساختمان، بله. بیرون نه.
& چرا؟
— چون گفتم.
چند لحظه نگاهش کردم.
& باشه.
از جا بلند شدم و سمت در رفتم.
قبل از بیرون رفتن برگشتم.
& اگه گم شدم چی؟
— گم نمیشی.
& از کجا مطمئنی؟
— چون ساختمان رو ترک نمیکنی.
& من که نگفتم میخوام فرار کنم.
— منم نگفتم میخوای.
چیزی نگفتم و از اتاق بیرون رفتم.
چند دقیقه توی راهروها قدم زدم.
بالاخره به سالن بزرگی رسیدم که چند نفر مشغول کار بودن.
یکی از کارکنان وقتی منو دید، با احترام سر تکون داد.
— خانم.
& سلام.
چند قدم جلوتر رفتم و چشمم به یه میز کوچک کنار سالن افتاد.
روی میز چند مجله و چند وسیلهی تزئینی بود.
یکی از مجلهها رو برداشتم و شروع کردم ورق زدن.
صدای قدمهایی از پشت سرم شنیدم.
برگشتم.
تهیونگ بود.
— اینجایی؟
& گفتی میتونم توی ساختمان باشم.
— گفتم.
& پس اینجام.
نگاهش روی مجله افتاد.
— کار من تموم شد.
مجله رو بستم.
& بالاخره.
— بریم.
& کجا؟
— خونه.
بلند شدم و مجله رو سر جاش گذاشتم.
چند قدم همراهش رفتم.
بعد به ساعت نگاه کردم.
& تهیونگ...
— چی؟
& شام چی میخوریم؟
— هر چی خواستی.
لبخند زدم.
& بالاخره یه تصمیم رو به من سپردی.
نگاهش کوتاهی بهم انداخت.
— فقط برای شام.
& قبول.
و این بار، بدون اینکه چیزی اضافه بگم، همراهش از ساختمان خارج شدم...
____________________
🌤ادامه دارد...
مرسی از حمایتاتون خوشگلا❤🎀
- ۱.۳k
- ۲۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط