☆دوپارتی، پارت آخر☆
☆دوپارتی، پارت آخر☆
𓆩𐙚..وقتی هم استادته هم همسرت..𐙚𓆪
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پارت ۲ | «تنبیه کافیه.
کلاس که تمام شد، نایا کیفش را برداشت و همراه جونگکوک از ساختمان بیرون رفت.
در مسیر خانه تقریباً ساکت بود.
نایا هر چند دقیقه یکبار از گوشه چشم به جونگکوک نگاه میکرد؛ اما جونگکوک مشغول رانندگی بود و چیزی نمیگفت.
بالاخره نایا آهسته گفت:
نایا: هنوز عصبانیای؟
جونگکوک نگاه کوتاهی به او انداخت.
جونگکوک: نه.
نایا: مطمئنی؟
جونگکوک: مطمئنم. ولی امشب درس میخونی.
نایا آه کشید.
نایا: باشه...
---
بعد از شام، نایا پشت میز نشست.
کتاب و جزوههایش جلویش بود و جونگکوک هم درست روبهرویش نشسته بود.
هر بار نایا حواسش پرت میشد، فقط کافی بود جونگکوک نگاهش کند.
نایا: چیه؟
جونگکوک: درس.
نایا دوباره سرش را پایین میانداخت.
یک ساعت گذشت.
واقعاً یک ساعت کامل درس خوانده بود.
اما کمکم شانههایش افتاد و چشمهایش خسته شد.
آخرین سؤال را که خواند، مداد را روی میز انداخت.
نایا: دیگه نمیتونم...
جونگکوک بدون اینکه سرش را بلند کند گفت:
جونگکوک: هنوز یک ساعت مونده.
نایا با ناباوری نگاهش کرد.
نایا: یک ساعت دیگه؟!
جونگکوک: قرارمون دو ساعت بود.
نایا لبهایش را جمع کرد.
نایا: خستهام.
جونگکوک: میدونم.
نایا: نمیخوام دیگه!
جونگکوک بالاخره نگاهش کرد.
جونگکوک: نایا.
چشمهای نایا پر شد.
نایا: خستهاممم...
اشکهایش پایین ریخت.
جونگکوک چند ثانیه ساکت ماند.
واقعاً داشت عصبانی میشد، اما دیدن گریهی نایا تمام جدیتش را به هم میریخت.
جونگکوک: باشه... بیا اینجا.
نایا با اخم کوچک سرش را تکان داد.
نایا: نه.
جونگکوک از جایش بلند شد، کنارش رفت و دستهایش را گرفت.
جونگکوک: بیا.
نایا هنوز نق میزد.
نایا: نمیخوام درس بخونم...
جونگکوک او را بلند کرد و در آغوش گرفت.
بعد آرام چند دور با او چرخید.
نایا میان گریه خندید.
جونگکوک بالاخره خندید و او را محکمتر نگه داشت.
جونگکوک: خیلی خب، خیلی خب... تنبیه کافیه.
نایا سریع سرش را از روی شانهاش بلند کرد.
اشکهایش هنوز روی صورتش بود، اما ناگهان لبخند زد.
نایا: پس بریم بستنی بخوریم؟
جونگکوک چشمهایش را بست و آه عمیقی کشید.
جونگکوک: دخترم...
نایا منتظر نگاهش کرد.
جونگکوک: ساعت نه شبه.
نایا: خب؟
جونگکوک: بستنی؟
نایا: آره.
جونگکوک: بعد از یک ساعت درس؟
نایا: حقمه.
جونگکوک چند لحظه نگاهش کرد.
جونگکوک: تو واقعاً عجیبی.
نایا با لبخند دستهایش را دور گردنش حلقه کرد.
نایا: پس میریم؟
جونگکوک تسلیم شد.
جونگکوک: باشه. برو آماده شو.
نایا با ذوق از بغلش پایین پرید.
نایا: یییییی!
و با عجله سمت اتاق دوید.
جونگکوک سرش را تکان داد و زیر لب خندید.
جونگکوک: من قرار بود معلم سختگیر باشم...
چند دقیقه بعد نایا با سویشرت بزرگش برگشت.
نایا: بریم آقای جئون!
جونگکوک کلید ماشین را برداشت.
جونگکوک: بریم، خانوم جئون.
و چند دقیقه بعد، همان زوجی که صبح در کلاس مثل دو غریبه رفتار میکردند، کنار هم در ماشین نشسته بودند؛ نایا با ذوق درباره طعم بستنی حرف میزد و جونگکوک فقط با لبخند گوش میداد.
گاهی سختگیرترین معلم دنیا بودن...
جلوی یک دختر خسته و دوستداشتنی، خیلی سخت بود.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
انصافا مغزم سوخت داد واسه نوشتنش هم لایک کنید هم کامنت بزارید😂💔
𓆩𐙚..وقتی هم استادته هم همسرت..𐙚𓆪
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پارت ۲ | «تنبیه کافیه.
کلاس که تمام شد، نایا کیفش را برداشت و همراه جونگکوک از ساختمان بیرون رفت.
در مسیر خانه تقریباً ساکت بود.
نایا هر چند دقیقه یکبار از گوشه چشم به جونگکوک نگاه میکرد؛ اما جونگکوک مشغول رانندگی بود و چیزی نمیگفت.
بالاخره نایا آهسته گفت:
نایا: هنوز عصبانیای؟
جونگکوک نگاه کوتاهی به او انداخت.
جونگکوک: نه.
نایا: مطمئنی؟
جونگکوک: مطمئنم. ولی امشب درس میخونی.
نایا آه کشید.
نایا: باشه...
---
بعد از شام، نایا پشت میز نشست.
کتاب و جزوههایش جلویش بود و جونگکوک هم درست روبهرویش نشسته بود.
هر بار نایا حواسش پرت میشد، فقط کافی بود جونگکوک نگاهش کند.
نایا: چیه؟
جونگکوک: درس.
نایا دوباره سرش را پایین میانداخت.
یک ساعت گذشت.
واقعاً یک ساعت کامل درس خوانده بود.
اما کمکم شانههایش افتاد و چشمهایش خسته شد.
آخرین سؤال را که خواند، مداد را روی میز انداخت.
نایا: دیگه نمیتونم...
جونگکوک بدون اینکه سرش را بلند کند گفت:
جونگکوک: هنوز یک ساعت مونده.
نایا با ناباوری نگاهش کرد.
نایا: یک ساعت دیگه؟!
جونگکوک: قرارمون دو ساعت بود.
نایا لبهایش را جمع کرد.
نایا: خستهام.
جونگکوک: میدونم.
نایا: نمیخوام دیگه!
جونگکوک بالاخره نگاهش کرد.
جونگکوک: نایا.
چشمهای نایا پر شد.
نایا: خستهاممم...
اشکهایش پایین ریخت.
جونگکوک چند ثانیه ساکت ماند.
واقعاً داشت عصبانی میشد، اما دیدن گریهی نایا تمام جدیتش را به هم میریخت.
جونگکوک: باشه... بیا اینجا.
نایا با اخم کوچک سرش را تکان داد.
نایا: نه.
جونگکوک از جایش بلند شد، کنارش رفت و دستهایش را گرفت.
جونگکوک: بیا.
نایا هنوز نق میزد.
نایا: نمیخوام درس بخونم...
جونگکوک او را بلند کرد و در آغوش گرفت.
بعد آرام چند دور با او چرخید.
نایا میان گریه خندید.
جونگکوک بالاخره خندید و او را محکمتر نگه داشت.
جونگکوک: خیلی خب، خیلی خب... تنبیه کافیه.
نایا سریع سرش را از روی شانهاش بلند کرد.
اشکهایش هنوز روی صورتش بود، اما ناگهان لبخند زد.
نایا: پس بریم بستنی بخوریم؟
جونگکوک چشمهایش را بست و آه عمیقی کشید.
جونگکوک: دخترم...
نایا منتظر نگاهش کرد.
جونگکوک: ساعت نه شبه.
نایا: خب؟
جونگکوک: بستنی؟
نایا: آره.
جونگکوک: بعد از یک ساعت درس؟
نایا: حقمه.
جونگکوک چند لحظه نگاهش کرد.
جونگکوک: تو واقعاً عجیبی.
نایا با لبخند دستهایش را دور گردنش حلقه کرد.
نایا: پس میریم؟
جونگکوک تسلیم شد.
جونگکوک: باشه. برو آماده شو.
نایا با ذوق از بغلش پایین پرید.
نایا: یییییی!
و با عجله سمت اتاق دوید.
جونگکوک سرش را تکان داد و زیر لب خندید.
جونگکوک: من قرار بود معلم سختگیر باشم...
چند دقیقه بعد نایا با سویشرت بزرگش برگشت.
نایا: بریم آقای جئون!
جونگکوک کلید ماشین را برداشت.
جونگکوک: بریم، خانوم جئون.
و چند دقیقه بعد، همان زوجی که صبح در کلاس مثل دو غریبه رفتار میکردند، کنار هم در ماشین نشسته بودند؛ نایا با ذوق درباره طعم بستنی حرف میزد و جونگکوک فقط با لبخند گوش میداد.
گاهی سختگیرترین معلم دنیا بودن...
جلوی یک دختر خسته و دوستداشتنی، خیلی سخت بود.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
انصافا مغزم سوخت داد واسه نوشتنش هم لایک کنید هم کامنت بزارید😂💔
- ۳.۲k
- ۰۲ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط