{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشت

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشت

فصل دوم | پارت ۱۲ | «مقصد کجاست؟» 🖤

جیا چند دقیقه‌ای آرام نشسته بود و از پنجره بیرون را نگاه می‌کرد.

اما آرام ماندن برای جیا معمولاً زیاد طول نمی‌کشید!

بالاخره برگشت سمت جونگ‌کوک.

— بابا؟

— بله؟

— داریم کجا می‌ریم؟

جونگ‌کوک همچنان حواسش به جاده بود.

— وقتی برسیم می‌فهمی.

جیا چشم‌هایش را ریز کرد.

— یعنی نمی‌خوای بهم بگی؟

— نه.

جیا چند ثانیه ساکت ماند.

بعد برگشت سمت تهیونگ.

— عمو تهیونگ؟

— جانم؟

— تو می‌دونی؟

تهیونگ لبخند زد.

— شاید.

جیا با اعتراض گفت:

— «شاید» یعنی چی؟!

تهیونگ خندید.

— یعنی شاید بدونم.

جیا سراغ جیمین رفت.

— عمو جیمین، تو می‌دونی؟

جیمین شانه بالا انداخت.

— من چیزی نمی‌گم.

جیا با ناراحتی گفت:

— چرا همه با هم تبانی کردین؟!

هوسوک از صندلی عقب گفت:

— چون می‌خوایم سورپرایز بمونه.

جیا فوراً برگشت.

— سورپرایز؟!

هوسوک فهمید چه اشتباهی کرده.

— اوه...

جیا با چشم‌های گرد به همه نگاه کرد.

— پس واقعاً یه سورپرایزه!

جونگ‌کوک لبخند کوتاهی زد.

— هوسوک.

هوسوک دستش را بالا برد.

— اشتباه کردم!

جیا خندید.

— اشکال نداره عمو هوسوک!

بعد دوباره رو به جونگ‌کوک کرد.

— حالا حداقل بگو چقدر مونده.

جونگ‌کوک گفت:

— حدود نیم ساعت.

جیا با هیجان گفت:

— فقط نیم ساعت؟!

یونگی از عقب گفت:

— برای تو این نیم ساعت احتمالاً سه ساعت طول می‌کشه.

جیا خندید.

— نه! من صبر می‌کنم.

پنج دقیقه گذشت.

جیا دوباره پرسید:

— چقدر مونده؟

جونگ‌کوک:

— بیست‌وپنج دقیقه.

جیا:

— چرا این‌قدر کمه؟!

جین خندید.

— چون پنج دقیقه گذشته.

جیا سرش را به پشتی صندلی تکیه داد.

— خیلی سخته منتظر موندن...

تهیونگ گفت:

— می‌خوای حواست رو پرت کنم؟

جیا فوراً نشست.

— چطوری؟

تهیونگ گفت:

— مسابقه‌ی حدس زدن.

چشم‌های جیا برق زد.

— قبوله!

تهیونگ پرسید:

— فکر می‌کنی مقصد کجاست؟

جیا کمی فکر کرد.

— یه رستوران؟

جیمین گفت:

— نه.

جیا:

— یه پارک؟

نامجون:

— نه.

جیا:

— یه مرکز خرید؟

هوسوک گفت:

— نزدیک شدی... ولی نه.

جیا با هیجان گفت:

— پس حتماً یه جای خیلی خفنه!

جونگ‌کوک فقط لبخند زد.

جیا همان لحظه فهمید.

— بابا...

— بله؟

— تو داری لبخند می‌زنی!

جونگ‌کوک سریع حالت صورتش را عادی کرد.

— نه.

جیا خندید.

— دیدمت!

تهیونگ هم خندید.

— جیا یک امتیاز گرفت.

جیا با افتخار گفت:

— پس من برنده‌ام!

جونگ‌کوک سرش را تکان داد.

— هنوز نرسیدیم.

جیا با لبخند به جاده نگاه کرد.

— مهم نیست. من همین الانشم خوشحالم.

و هیچ‌کدام نمی‌دانستند که مقصد امروز قرار است برای هر هشت نفرشان، شروع یک خاطره‌ی تازه باشد.
دیدگاه ها (۰)

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتفصل دوم | پارت ۱۳ | «جایی که جیا...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتفصل دوم | پارت ۱۴ | «اولین انتخا...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتفصل دوم | پارت ۱۱ | «همه با هم» ...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتفصل دوم | پارت ۱۰ | «صبحِ شلوغ» ...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتفصل دوم | پارت ۲ | «همون آدم قبل...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتفصل دوم | پارت ۴ | «یک کلمه‌ی کو...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتفصل دوم | پارت ۳ | «تقریباً بابا...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشت🖤 پارت ۶ | «جیا و اتاق ممنوعه» 😂...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتفصل دوم | پارت ۱۵ | «نقشه‌ی جیا»...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتفصل دوم | پارت ۲۰ | «یک عصر خانو...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتفصل دوم | پارت ۶ | «بابا، بیا ای...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتفصل دوم | پارت ۱۷ | «بابا، فقط ی...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتپارت ۳۱ | «حقیقتی که باید گفته م...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتفصل دوم | پارت ۷ | «یه درخواست ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط