#parte8
عسل ی حسی داشت حسی ک نمیتونست براش اسم انتخاب کنه و هعی باخودش میگفت ک حسی وجود ندارع
عرفان عاشقانه مهسا را میپرستید و برای دیدنش سرو دست میشکاند
عرفان:《
استخدام شدم تو بخش های اداری و ی اتاق سمت چپ عرفان قرار شد کارهای مربوطه و سنگین ب دستم بسپره
باید حسابی تمرکز میکردم اما مگ با وجود عسل میشد،؟ نمیشد؟
چرا نمیشد میشد خوبم میشد بیخیال از عرفان تشکر کردم و رفتم بیرون تا عسل بیاد داخل نمیدونم چرا گفت جدا جدا بیایم ولی خوب مقررات بود
عسل:《
چون تا حالا کار اداریو کلا کار نکرده بودم
عرفان کار های سبک و ب من داد و قرار شد توی اتاق بغلش استخدام بشم گفت اتاق شخصی نمتونه بهم بده
چون شرکتشون نو ساخت بود و اتاق هاش کم بود و طبقه بالا در حال ساخت
تشکر کردم و رفتم ب سمت اتاق
با دیدن آیدین پشت یکی از اون میزا شکه شدم
ینی قرار بود با این یارو تو ی اتاق کار کنم؟
آیدین:《
عسل اینجا چیکار میکرد ؟
فکرمو ب زبون آوردم
-عسل تو اینجا چیکار میکنی
-شما اینجا چیکار میکنی من قرارع اینجا کار کنم
-راستش منم قرارع اینجا باشم
ینی قرار بود صبح تا شب ببینمش از این فکرم لبخند محوی رو صورتم اومد ولی جدیت خودمو حفظ کردم و ب میز روب روییم اشاره کردم گفتم
- میتونید پشت این میز شروع ب کار کنید
-بلع حتما
_عسل
-بفرمایید
-میشع با من راحت باشی و خودت باشی لطفا
-ی بار راحت بودم بهم دستور دادی الان راحت باشم دیگ چیکار میکنی هوم؟
-عسل قول دادیم بهم
- ولی تو فقط میخوای الکی ترک کنی ک من نکشم
-ن من پای قولم میمونم
-ولی من نمیخوام ترک کنم
عصبانی بودم از اینکه ب سلامتی خودش اهمیت نمیده خواستم چیزی بگم ک با خودم گفتم مگ تو خودت اهمیت میدی هوم؟
ولی نمیخوام شده ب خاطر عسل ترک میکنم
-عسل من ترک میکنم توهم ترک میکنی هوم؟
عسل:《
-آیدین ؟
از اینکه با اسم کوچیک صداش کردم معضب شدم ولی خوب مگ اون منو صدا نمیکنه ؟
_جانم
سعی کردم بی تفاوت باشم نصبت ب کلمه "جانمش"
پس گفتم
عرفان عاشقانه مهسا را میپرستید و برای دیدنش سرو دست میشکاند
عرفان:《
استخدام شدم تو بخش های اداری و ی اتاق سمت چپ عرفان قرار شد کارهای مربوطه و سنگین ب دستم بسپره
باید حسابی تمرکز میکردم اما مگ با وجود عسل میشد،؟ نمیشد؟
چرا نمیشد میشد خوبم میشد بیخیال از عرفان تشکر کردم و رفتم بیرون تا عسل بیاد داخل نمیدونم چرا گفت جدا جدا بیایم ولی خوب مقررات بود
عسل:《
چون تا حالا کار اداریو کلا کار نکرده بودم
عرفان کار های سبک و ب من داد و قرار شد توی اتاق بغلش استخدام بشم گفت اتاق شخصی نمتونه بهم بده
چون شرکتشون نو ساخت بود و اتاق هاش کم بود و طبقه بالا در حال ساخت
تشکر کردم و رفتم ب سمت اتاق
با دیدن آیدین پشت یکی از اون میزا شکه شدم
ینی قرار بود با این یارو تو ی اتاق کار کنم؟
آیدین:《
عسل اینجا چیکار میکرد ؟
فکرمو ب زبون آوردم
-عسل تو اینجا چیکار میکنی
-شما اینجا چیکار میکنی من قرارع اینجا کار کنم
-راستش منم قرارع اینجا باشم
ینی قرار بود صبح تا شب ببینمش از این فکرم لبخند محوی رو صورتم اومد ولی جدیت خودمو حفظ کردم و ب میز روب روییم اشاره کردم گفتم
- میتونید پشت این میز شروع ب کار کنید
-بلع حتما
_عسل
-بفرمایید
-میشع با من راحت باشی و خودت باشی لطفا
-ی بار راحت بودم بهم دستور دادی الان راحت باشم دیگ چیکار میکنی هوم؟
-عسل قول دادیم بهم
- ولی تو فقط میخوای الکی ترک کنی ک من نکشم
-ن من پای قولم میمونم
-ولی من نمیخوام ترک کنم
عصبانی بودم از اینکه ب سلامتی خودش اهمیت نمیده خواستم چیزی بگم ک با خودم گفتم مگ تو خودت اهمیت میدی هوم؟
ولی نمیخوام شده ب خاطر عسل ترک میکنم
-عسل من ترک میکنم توهم ترک میکنی هوم؟
عسل:《
-آیدین ؟
از اینکه با اسم کوچیک صداش کردم معضب شدم ولی خوب مگ اون منو صدا نمیکنه ؟
_جانم
سعی کردم بی تفاوت باشم نصبت ب کلمه "جانمش"
پس گفتم
- ۱۹.۸k
- ۱۰ مرداد ۱۴۰۱
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط