𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞
𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞
𝐏𝐚𝐫𝐭:⁴⁷
ویو: ات
چند دقیقه بعد، درِ اتاق باز شد.
بابا و جونگکوک با هم بیرون اومدن.
* ات، مواظب خودت باش.
+ تو هم مواظب خودت باش بابا.
بابا بغلم کرد و چند ثانیه محکم منو توی آغوشش نگه داشت.
* هر وقت چیزی شد، بهم زنگ بزن.
+ باشه...
ازش فاصله گرفتم و آخرین نگاه رو بهش انداختم.
+ خداحافظ بابا.
* خداحافظ دخترم.
همراه جونگکوک از خونه بیرون اومدم.
داخل ماشین نشستم و تا وقتی خونهی بابا از جلوی چشمم دور نشد، به عقب نگاه میکردم.
وقتی به عمارت رسیدیم
جونگکوک کتش رو درآورد و رو به من گفت:
_ برو توی اتاق من استراحت کن.
+ چی؟!
_ گفتم برو اتاق من.
+ چرا باید توی اتاق تو بخوابم؟!
_ چون نمیخوام تنها بمونی.
+ من خودم میتونم از خودم مراقبت کنم!
_ بله بله میدونم 🙄
+ پس چرا باید بیام اتاق تو؟!
_ چون بعد از اتفاقی که افتاد، ترجیح میدم جلوی چشمم باشی.
با اخم دست به سینه شدم.
+ اوففف... تو چقدر رو اعصابی!
_ پس میای؟
چند لحظه غر زدم و زیر لب چیزی گفتم.
+ باشه دیگه!
_ خوبه.
+ ولی فقط امشب!
_ هرچی.
با حرص پشت سرش راه افتادم.
وارد اتاقش شدم و روی تخت نشستم.
+ واقعاً مجبورم کردی...
جونگکوک چیزی نگفت و سمت مبل رفت.
چند ساعت گذشت.
شب شده بود و یادم افتاد باید دوش بگیرم.
از جام بلند شدم و رفتم سمت اتاق خودم.
درِ کمد رو باز کردم.
چند ثانیه به داخلش نگاه کردم.
هیچ لباسی نداشتم.
+ وای نه...
کمد رو بستم و دوباره برگشتم سمت اتاق جونگکوک.
در رو باز کردم.
جونگکوک روی مبل نشسته بود و با لپتاپش کار میکرد.
سرش رو بالا آورد.
+ جونگکوک...
_ هوم؟
+ من لباس ندارم.
چند لحظه نگام کرد.
+ میخوام برم دوش بگیرم.
_ برو دوشت رو بگیر. ی کاریش میکنم
+ باشه...
سمت حمام رفتم.
دستم روی دستگیرهی در بود که گفتم
× ی لباس درست و حسابی بیاری هااا
جونگکوک بدون اینکه سرش رو از لپتاپ بلند کنه گفت:
_ برو.
+ باشه بابا...
درِ حمام رو بستم.
𝐏𝐚𝐫𝐭:⁴⁷
ویو: ات
چند دقیقه بعد، درِ اتاق باز شد.
بابا و جونگکوک با هم بیرون اومدن.
* ات، مواظب خودت باش.
+ تو هم مواظب خودت باش بابا.
بابا بغلم کرد و چند ثانیه محکم منو توی آغوشش نگه داشت.
* هر وقت چیزی شد، بهم زنگ بزن.
+ باشه...
ازش فاصله گرفتم و آخرین نگاه رو بهش انداختم.
+ خداحافظ بابا.
* خداحافظ دخترم.
همراه جونگکوک از خونه بیرون اومدم.
داخل ماشین نشستم و تا وقتی خونهی بابا از جلوی چشمم دور نشد، به عقب نگاه میکردم.
وقتی به عمارت رسیدیم
جونگکوک کتش رو درآورد و رو به من گفت:
_ برو توی اتاق من استراحت کن.
+ چی؟!
_ گفتم برو اتاق من.
+ چرا باید توی اتاق تو بخوابم؟!
_ چون نمیخوام تنها بمونی.
+ من خودم میتونم از خودم مراقبت کنم!
_ بله بله میدونم 🙄
+ پس چرا باید بیام اتاق تو؟!
_ چون بعد از اتفاقی که افتاد، ترجیح میدم جلوی چشمم باشی.
با اخم دست به سینه شدم.
+ اوففف... تو چقدر رو اعصابی!
_ پس میای؟
چند لحظه غر زدم و زیر لب چیزی گفتم.
+ باشه دیگه!
_ خوبه.
+ ولی فقط امشب!
_ هرچی.
با حرص پشت سرش راه افتادم.
وارد اتاقش شدم و روی تخت نشستم.
+ واقعاً مجبورم کردی...
جونگکوک چیزی نگفت و سمت مبل رفت.
چند ساعت گذشت.
شب شده بود و یادم افتاد باید دوش بگیرم.
از جام بلند شدم و رفتم سمت اتاق خودم.
درِ کمد رو باز کردم.
چند ثانیه به داخلش نگاه کردم.
هیچ لباسی نداشتم.
+ وای نه...
کمد رو بستم و دوباره برگشتم سمت اتاق جونگکوک.
در رو باز کردم.
جونگکوک روی مبل نشسته بود و با لپتاپش کار میکرد.
سرش رو بالا آورد.
+ جونگکوک...
_ هوم؟
+ من لباس ندارم.
چند لحظه نگام کرد.
+ میخوام برم دوش بگیرم.
_ برو دوشت رو بگیر. ی کاریش میکنم
+ باشه...
سمت حمام رفتم.
دستم روی دستگیرهی در بود که گفتم
× ی لباس درست و حسابی بیاری هااا
جونگکوک بدون اینکه سرش رو از لپتاپ بلند کنه گفت:
_ برو.
+ باشه بابا...
درِ حمام رو بستم.
- ۲۳۵
- ۱۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط