دوپارتی
درخواستی
ا/ت جا خورد، اما خودشو نکشید عقب. فقط به دست یونگی که دستشو گرفته بود، نگاه کرد. لب های یونگی آروم، آروم به سمت لب های ا/ت اومد. یه بوسه خیلی کوتاه، خیلی نرم. بوسه ای که نه با عجله بود و نه با فشار. فقط یه تماس لطیف، یه پرسش بی صدا.
ا/ت نه اون بوسه رو جواب داد و نه یونگی رو پس زد. فقط ایستاد و اجازه داد اون لحظه اتفاق بیفته. انگار همهی دنیا تو اون لحظه خلاصه شده بود توی اون تماس کوتاه.
یونگی آروم ازش فاصله گرفت. نفس عمیقی کشید. چشماش به چشمای ا/ت دوخته شد. حالا دیگه اون سکوت معمولی نبود، سکوتی پر از اعتراف بود.
"ا/ت..." صداش کمی لرزید. "من... من نمیدونم چطور باید بگم. این حسی که بهت دارم... حتی خودم هم باورش نمیشه. از وقتی دیدمت.... قلبم دیگه مال خودم نیست."
یه مکث کوتاه کرد و ادامه داد: "من... من عاشقت شدم ا/ت. اونقدر که... اونقدر که حتی فکر اینکه پدر بشم، پدر بچه های تو، تمام دنیای من شده. میخوام یه خانواده داشته باشم، یه خانوادهی واقعی... با تو."
"یونگی..." ا/ت با صدای آروم و لرزان گفت. "منم... منم میخوام مادر بچه های تو باشم."
این رو گفت و دیگه هیچ تردیدی نداشت. خودش رو جلو کشید و لب های یونگی رو بوسید. این بار یه بوسه عمیق بود، یه بوسه پر از عشق، پر از اشتیاق و پر از قول. بوسه ای که تمام اون احساسات ناگفته، تمام اون آرزوها و تمام اون شکوفه هایی که توی قلبشون باز شده بود رو فریاد میزد. بوسه ای که آغاز یه قصهی شیرین و پایانی خوش بود. بوسه ای که میگفت: "عشق ما شروع شده، و هیچ وقت تموم نمیشه."
یونگی با تمام وجودش جواب بوسه ی ا/ت رو داد. دست هاش صورت ا/ت رو قاب گرفت و انگار تمام دنیا رو توی اون بوسه خلاصه کرده بود. دیگه خبری از اون یونگی کم حرف و ساکت نبود، یه یونگی پر از شور و عشق بود . ا/ت هم با تمام وجودش بهش پاسخ میداد، انگار که سال ها منتظر همین لحظه بود.
وقتی از هم جدا شدن، هر دو نفس نفس میزدن. لبخند روی لب هاشون ماسیده بود و چشم هاشون از عشق برق میزد.
یونگی آروم گفت: "این فقط شروعشه، ا/ت. قول میدم. قول میدم بهترین پدر دنیا بشم و تو رو خوشبخت ترین زن دنیا."
ا/ت سرشو به نشونهی تایید تکون داد و اشک شوق از گوشه ی چشمش چکید. "منم قول میدم که خوشبخت ترین مادر دنیا باشم."
و دوباره همدیگه رو بوسیدن، بوسه هایی که پر از قول های عاشقانه و آینده ای روشن بود. کافه ماه بانو، شاهد شروع عشقشون بود، عشقی که مثل عطر قهوه، در تمام فضای زندگی شون پخش میشد و روز به روز شیرینتر و عمیقتر میشد.
پایان.........
ا/ت جا خورد، اما خودشو نکشید عقب. فقط به دست یونگی که دستشو گرفته بود، نگاه کرد. لب های یونگی آروم، آروم به سمت لب های ا/ت اومد. یه بوسه خیلی کوتاه، خیلی نرم. بوسه ای که نه با عجله بود و نه با فشار. فقط یه تماس لطیف، یه پرسش بی صدا.
ا/ت نه اون بوسه رو جواب داد و نه یونگی رو پس زد. فقط ایستاد و اجازه داد اون لحظه اتفاق بیفته. انگار همهی دنیا تو اون لحظه خلاصه شده بود توی اون تماس کوتاه.
یونگی آروم ازش فاصله گرفت. نفس عمیقی کشید. چشماش به چشمای ا/ت دوخته شد. حالا دیگه اون سکوت معمولی نبود، سکوتی پر از اعتراف بود.
"ا/ت..." صداش کمی لرزید. "من... من نمیدونم چطور باید بگم. این حسی که بهت دارم... حتی خودم هم باورش نمیشه. از وقتی دیدمت.... قلبم دیگه مال خودم نیست."
یه مکث کوتاه کرد و ادامه داد: "من... من عاشقت شدم ا/ت. اونقدر که... اونقدر که حتی فکر اینکه پدر بشم، پدر بچه های تو، تمام دنیای من شده. میخوام یه خانواده داشته باشم، یه خانوادهی واقعی... با تو."
"یونگی..." ا/ت با صدای آروم و لرزان گفت. "منم... منم میخوام مادر بچه های تو باشم."
این رو گفت و دیگه هیچ تردیدی نداشت. خودش رو جلو کشید و لب های یونگی رو بوسید. این بار یه بوسه عمیق بود، یه بوسه پر از عشق، پر از اشتیاق و پر از قول. بوسه ای که تمام اون احساسات ناگفته، تمام اون آرزوها و تمام اون شکوفه هایی که توی قلبشون باز شده بود رو فریاد میزد. بوسه ای که آغاز یه قصهی شیرین و پایانی خوش بود. بوسه ای که میگفت: "عشق ما شروع شده، و هیچ وقت تموم نمیشه."
یونگی با تمام وجودش جواب بوسه ی ا/ت رو داد. دست هاش صورت ا/ت رو قاب گرفت و انگار تمام دنیا رو توی اون بوسه خلاصه کرده بود. دیگه خبری از اون یونگی کم حرف و ساکت نبود، یه یونگی پر از شور و عشق بود . ا/ت هم با تمام وجودش بهش پاسخ میداد، انگار که سال ها منتظر همین لحظه بود.
وقتی از هم جدا شدن، هر دو نفس نفس میزدن. لبخند روی لب هاشون ماسیده بود و چشم هاشون از عشق برق میزد.
یونگی آروم گفت: "این فقط شروعشه، ا/ت. قول میدم. قول میدم بهترین پدر دنیا بشم و تو رو خوشبخت ترین زن دنیا."
ا/ت سرشو به نشونهی تایید تکون داد و اشک شوق از گوشه ی چشمش چکید. "منم قول میدم که خوشبخت ترین مادر دنیا باشم."
و دوباره همدیگه رو بوسیدن، بوسه هایی که پر از قول های عاشقانه و آینده ای روشن بود. کافه ماه بانو، شاهد شروع عشقشون بود، عشقی که مثل عطر قهوه، در تمام فضای زندگی شون پخش میشد و روز به روز شیرینتر و عمیقتر میشد.
پایان.........
- ۳۱.۲k
- ۰۳ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط