𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟒 | چیزی بیشتر از دوستی
𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟒 | چیزی بیشتر از دوستی
زمستان سئول از راه رسید.
برف آرام روی خیابانها مینشست.
ا/ت و یونگی کنار رودخانهی هان قدم میزدند.
ا/ت دفتر طراحیاش را بغل کرده بود.
یونگی دستهایش را در جیب پالتویش فرو برده بود.
«ا/ت.»
«هوم؟»
«یه چیزی میخوام بهت بگم.»
ا/ت ایستاد.
«چی؟»
یونگی نفس عمیقی کشید.
«من...»
مکث کرد.
«فکر کنم دیگه نمیتونم بهت بگم فقط دوستم.»
ا/ت ساکت ماند.
یونگی ادامه داد:
«وقتی خوشحالی، منم خوشحالم.»
لبخند کوچکی زد.
«وقتی ناراحتی، دوست دارم کاری کنم دوباره بخندی.»
نگاهش پایین افتاد.
«و وقتی نیستی، دلم میخواد بدونم کجایی.»
ا/ت احساس کرد چشمهایش پر از اشک شده.
«یونگی...»
«لازم نیست جواب بدی.»
ا/ت سرش را تکان داد.
«نه.»
لبخند زد.
«میخوام جواب بدم.»
یونگی به او نگاه کرد.
ا/ت آرام گفت:
«منم همینطور.»
برای چند لحظه هیچکدام حرفی نزدند.
فقط برف میبارید.
و سئول، برای آن دو نفر، زیباتر از همیشه به نظر میرسید.
زمستان سئول از راه رسید.
برف آرام روی خیابانها مینشست.
ا/ت و یونگی کنار رودخانهی هان قدم میزدند.
ا/ت دفتر طراحیاش را بغل کرده بود.
یونگی دستهایش را در جیب پالتویش فرو برده بود.
«ا/ت.»
«هوم؟»
«یه چیزی میخوام بهت بگم.»
ا/ت ایستاد.
«چی؟»
یونگی نفس عمیقی کشید.
«من...»
مکث کرد.
«فکر کنم دیگه نمیتونم بهت بگم فقط دوستم.»
ا/ت ساکت ماند.
یونگی ادامه داد:
«وقتی خوشحالی، منم خوشحالم.»
لبخند کوچکی زد.
«وقتی ناراحتی، دوست دارم کاری کنم دوباره بخندی.»
نگاهش پایین افتاد.
«و وقتی نیستی، دلم میخواد بدونم کجایی.»
ا/ت احساس کرد چشمهایش پر از اشک شده.
«یونگی...»
«لازم نیست جواب بدی.»
ا/ت سرش را تکان داد.
«نه.»
لبخند زد.
«میخوام جواب بدم.»
یونگی به او نگاه کرد.
ا/ت آرام گفت:
«منم همینطور.»
برای چند لحظه هیچکدام حرفی نزدند.
فقط برف میبارید.
و سئول، برای آن دو نفر، زیباتر از همیشه به نظر میرسید.
- ۲۵۶
- ۲۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط