پارت: 22 (بخش3)
پارت: 22 (بخش3)
**زاویه دید: زین**
نگاهش اومد بالا و تو تاریکی به چشمام گره خورد. دیگه خبری از اون دخترِ سرسخت و آمادهی جنگ نبود؛ فقط هیزل بود. واقعی، آسیبپذیر و به همون اندازه ترسیده.
نمیدونم کی اول حرکت کرد. شاید جاذبه بود، شاید اون تنشِ دیوانهکنندهای که هفتهها بینمون انباشته شده بود و حالا نیاز به یه انفجار داشت. فقط میدونم یه ثانیه داشتیم به هم نگاه میکردیم، و ثانیهی بعد، دستام دو طرفِ صورتش بود و لبهام روی لبهاش فرود اومد.
این یه بوسهی رمانتیک و آرومِ فیلمها نبود. پر از خشم بود، پر از استیصال، پر از نیاز. انگار میخواستیم تمامِ اون حرفهایی که نمیتونستیم به هم بزنیم، تمامِ اون ترسها و فاصلهها رو با این برخورد جبران کنیم.
هیزل برای یه صدم ثانیه خشکش زد. نفسش تو سینهاش حبس شد. اما بعد... دستاش اومد بالا، چنگ زد به هودیم و من رو با یه قدرتِ عجیب به سمتِ خودش کشید.
قلبم داشت سینهام رو میشکافت. طعمِ شبنمِ سرد، الکلِ تلخی که خورده بودم، و بوی وانیل و شامپوی خاصِ خودش، تمامِ حواسم رو پر کرد. دستم رو بردم لای موهاش و محکمتر به خودم فشارش دادم، انگار میترسیدم اگه ولش کنم، همونجا محو بشه. لبهاش نرم اما طلبکار بود. یه جنگِ نابرابر که هیچکدوممون نمیخواستیم توش برنده بشیم.
وقتی بالاخره، با ریههایی که داشت از کمبود اکسیژن میسوخت، از هم جدا شدیم، نفسهای بریدهبریدهمون تو صورتِ هم میخورد. پیشونیم رو گذاشتم رو پیشونیش. چشمام رو بستم. دستاش هنوز روی سینهام بود؛ هم انگار میخواست نگهم داره، هم انگار میخواست هلم بده عقب.
هیزل با صدایی که به شدت میلرزید و به زور شنیده میشد، تو اون فاصلهی میلیمتری زمزمه کرد:
«این... این قرار نبود اتفاق بیفته، زین.»
دستام رو دور کمرش سفتتر کردم. میدونستم راست میگه. ما همین الان از یه خطِ قرمزِ بزرگ عبور کرده بودیم. دیگه هیچ راه برگشتی به اون فاصلهی امن و کنایههای تو راهرو نداشتیم. ما رسماً وارد یه بازی شده بودیم که هیچ قانونی نداشت...
**زاویه دید: زین**
نگاهش اومد بالا و تو تاریکی به چشمام گره خورد. دیگه خبری از اون دخترِ سرسخت و آمادهی جنگ نبود؛ فقط هیزل بود. واقعی، آسیبپذیر و به همون اندازه ترسیده.
نمیدونم کی اول حرکت کرد. شاید جاذبه بود، شاید اون تنشِ دیوانهکنندهای که هفتهها بینمون انباشته شده بود و حالا نیاز به یه انفجار داشت. فقط میدونم یه ثانیه داشتیم به هم نگاه میکردیم، و ثانیهی بعد، دستام دو طرفِ صورتش بود و لبهام روی لبهاش فرود اومد.
این یه بوسهی رمانتیک و آرومِ فیلمها نبود. پر از خشم بود، پر از استیصال، پر از نیاز. انگار میخواستیم تمامِ اون حرفهایی که نمیتونستیم به هم بزنیم، تمامِ اون ترسها و فاصلهها رو با این برخورد جبران کنیم.
هیزل برای یه صدم ثانیه خشکش زد. نفسش تو سینهاش حبس شد. اما بعد... دستاش اومد بالا، چنگ زد به هودیم و من رو با یه قدرتِ عجیب به سمتِ خودش کشید.
قلبم داشت سینهام رو میشکافت. طعمِ شبنمِ سرد، الکلِ تلخی که خورده بودم، و بوی وانیل و شامپوی خاصِ خودش، تمامِ حواسم رو پر کرد. دستم رو بردم لای موهاش و محکمتر به خودم فشارش دادم، انگار میترسیدم اگه ولش کنم، همونجا محو بشه. لبهاش نرم اما طلبکار بود. یه جنگِ نابرابر که هیچکدوممون نمیخواستیم توش برنده بشیم.
وقتی بالاخره، با ریههایی که داشت از کمبود اکسیژن میسوخت، از هم جدا شدیم، نفسهای بریدهبریدهمون تو صورتِ هم میخورد. پیشونیم رو گذاشتم رو پیشونیش. چشمام رو بستم. دستاش هنوز روی سینهام بود؛ هم انگار میخواست نگهم داره، هم انگار میخواست هلم بده عقب.
هیزل با صدایی که به شدت میلرزید و به زور شنیده میشد، تو اون فاصلهی میلیمتری زمزمه کرد:
«این... این قرار نبود اتفاق بیفته، زین.»
دستام رو دور کمرش سفتتر کردم. میدونستم راست میگه. ما همین الان از یه خطِ قرمزِ بزرگ عبور کرده بودیم. دیگه هیچ راه برگشتی به اون فاصلهی امن و کنایههای تو راهرو نداشتیم. ما رسماً وارد یه بازی شده بودیم که هیچ قانونی نداشت...
- ۲.۰k
- ۲۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط