{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

این روزها دلم برای کودکی هایم تنگ است . برای آن روزها که

این روزها دلم برای کودکی هایم تنگ است . برای آن روزها که دنیای کوچکم آنقدر وسعت داشت که تمام عروسکهایم در آن جا می شدند . برای آن روزها که بزرگترین دغدغه ام پوشیدن کفش های مادر بود و چند قدمی راه رفتن با آنها . برای آن روزها که پدر قوی ترین مرد زندگی ام بود و از او بزرگتر و قدرتمندتر در مخیله ام نمی گنجید . برای آن روزها که فارغ از خیال آینده و گذشته همه لحظه هایم در حال می گذشت . برای همان روزها که به لبخند عروسکی پشت ویترین مغازه لب هایم به خنده باز می شد و تمام تمنای دلم داشتن آن عروسک بود . برای روزهایی که باارزشترین چیزهای زندگی ام اسباب بازیهایم بود و چه سخاوتمندانه آنها را به کودک همسایه می بخشیدم . به شکلاتی ، شادی دنیا مهمان دلم می شد و به بغض کودکی هم سن و سال خودم دنیایم بغض آلود و ابری . به کمترین اخمی قهر می کردم و به یک لبخند و بوسه جشن آشتی کنان در دلم برپا می شد .....
چقدر دلم برای کودکی هایم تنگ است .... برای روزهای بی خبری .... برای روزهای بی خیالی .... برای روزهای پر از شور و نشاط بازی و شیطنت ..... برای سادگی عشق .... برای صداقت لبخند .... برای آرامش مهر ....
من هنوز بزرگ نشده ام ، دنیای من همان است که بود . تنها ، قهر کردن از دنیای من حذف شده است .... من از قهر می ترسم،می ترسم ..... و فرق بزرگترش دلبستگی های عمیق است که جایگزین قهرهایم شده است ....
دیدگاه ها (۳)

رهایم نکن خدابدون تو دنیا عجیب جای ترسناکی‌ست،چقدر می‌ترسم ب...

🥹🤍 دلم می‌خواد برگردم به روزایی که هنوز یه بچه‌ی کوچولو بودم...

پروانه جان

عزیزترین غریبهام، تولدت مبارک!نمیدونم تقدیر چگونه رقم زد که ...

𝕯𝖗𝖊𝖆𝖒 𝖜𝖎𝖙𝖍 𝖒𝖊²⁰افسوس که تمام روابط انسانی نیاز به نوعی نقاب ...

پارت ۱۹ — سال‌ها بعد 💍🌸چند سال از روز فارغ‌التحصیلی گذشته بو...

فیک جونگکوک خواب های واقعی

بار مثل هر شب شلوغ بود؛ نورهای قرمز و بنفش روی دیوارها می‌رق...

گاهی آدمنه از رفتنِ کسی شکایت دارد،نه از ماندنِ خاطره‌ای...ف...

رمان :قرارداد سرنوشت

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط