{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۱۹ — سال‌ها بعد 💍🌸

پارت ۱۹ — سال‌ها بعد 💍🌸

چند سال از روز فارغ‌التحصیلی گذشته بود.

در این سال‌ها، نیلسو و جونگکوک روزهای زیادی را کنار هم گذرانده بودند؛ روزهای شاد، روزهای سخت، موفقیت‌ها و اتفاق‌هایی که باعث شده بود بیشتر از همیشه یکدیگر را بشناسند.

حالا بالاخره روزی که مدت‌ها منتظرش بودند، رسیده بود.

روز ازدواجشان.

فضای مراسم پر از گل و نور بود و دوستان قدیمی‌شان هم در جشن حضور داشتند. یونا وقتی نیلسو را دید، با لبخند گفت:

یونا: باورم نمی‌شه همون دختری که روز اول دانشگاه کنارم ایستاده بود، امروز عروس شده!

نیلسو خندید.

نیلسو: منم باورم نمی‌شه!

یونا: جونگکوک رو دیدی؟

نیلسو: نه هنوز.

یونا: پس بهتره خودت رو آماده کنی، چون از وقتی اومده فقط دنبال تو می‌گرده!

نیلسو با شنیدن این حرف لبخند زد.

کمی بعد، جونگکوک وارد شد و وقتی نیلسو را دید، چند لحظه فقط لبخند زد.

کوک: بالاخره رسیدیم به این روز.

نیلسو: آره...

کوک: یادت میاد روز فارغ‌التحصیلی چی گفتی؟

نیلسو: چی گفتم؟

کوک: گفتی امیدوارم بعد از دانشگاه هم کلی خاطره‌ی جدید بسازیم.

نیلسو لبخند زد.

نیلسو: و تو گفتی «حتماً».

کوک: فکر کنم به قولم عمل کردم.

نیلسو: فکر کنم بیشتر از چیزی که تصور می‌کردم.

هر دو خندیدند.

جونگکوک آرام گفت:

کوک: از بین همه‌ی سال‌هایی که گذشت، هنوز هم یکی از قشنگ‌ترین خاطره‌هام روزیه که برای اولین بار با تو صحبت کردم.

نیلسو: برای من هم همین‌طوره.

کوک: و حالا...

کمی مکث کرد.

کوک: حالا قراره یه عالمه خاطره‌ی دیگه بسازیم.

نیلسو با لبخند گفت:

نیلسو: این بار برای سال‌های خیلی بیشتر.

کوک: دقیقاً.

مراسم شروع شد و دوستان و خانواده‌هایشان با خوشحالی آنها را همراهی کردند.

بعد از مراسم، وقتی همه مشغول صحبت و عکس گرفتن بودند، نیلسو و جونگکوک برای لحظه‌ای کنار هم ایستادند.

نیلسو: فکر می‌کنی اگر برگردیم به روز اول دانشگاه، باورمون می‌شه یه روز به اینجا برسیم؟

کوک: اصلاً.

نیلسو: منم همین‌طور.

کوک: ولی خوشحالم که اون روزها رو قدم‌به‌قدم با هم گذروندیم.

نیلسو: منم خوشحالم.

جونگکوک لبخند زد.

کوک: نیلسو؟

نیلسو: بله؟

کوک: از این به بعد هم مثل همیشه کنار هم می‌مونیم.

نیلسو: قول؟

کوک: قول.

آن شب، وقتی جشن ادامه داشت، هر دو به عکس‌هایی نگاه کردند که از سال‌های دانشگاه تا امروز گرفته بودند.

از اولین روزهای آشنایی...

تا روز فارغ‌التحصیلی...

و حالا روزی که زندگی مشترکشان را شروع می‌کردند.

نیلسو با لبخند گفت:

نیلسو: چه راه طولانی‌ای اومدیم.

کوک: آره.

نیلسو: ولی ارزشش رو داشت.

جونگکوک لبخند زد.

کوک: چون آخرش به اینجا رسیدیم.

و هر دو با لبخند به آینده‌ای نگاه کردند که هنوز پر از خاطره‌های جدید بود.
دیدگاه ها (۰)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط