فیک جونگکوک خواب های واقعی
part: 3
☆درخواستی☆
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
در همان دنیای واقعی که سالها پیش بالاخره همدیگر را در آن پیدا کرده بودند.
ا/ت وقتی حلقه را دید، لبخند زد.
— میدونی یه زمانی فکر میکردم فقط توی خواب میتونم ببینمت.
جونگکوک گفت:
— و حالا؟
ا/ت دستش را جلو برد.
+حالا میخوام تمام عمر بیدار بمونم و کنارت باشم.
جونگکوک لبخند زد.
— پس جواب؟
ا/ت خندید.
+ معلومه که آره.
روز ازدواجشان، ا/ت قبل از رفتن جلوی آینه ایستاد، برای چند لحظه تمام خوابهای کودکیاش از ذهنش گذشت.
باغ.
رودخانه.
خانه.
پیری.
همهی آن تصاویر.
اما حالا دیگر هیچکدام لازم نبودند.
چون جونگکوک همینجا بود، وقتی برای اولین بار یکدیگر را دیدند، جونگکوک لبخند زد.
— آمادهای؟
ا/ت گفت:
+ بیشتر از همیشه.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بعد از ازدواج، زندگیشان آرامتر شد.
خانهای برای خودشان ساختند.
صبحها با هم صبحانه میخوردند.
شبها فیلم میدیدند.
گاهی سر مسائل کوچک بحث میکردند.
و میخندیدند، اما یک روز، ا/ت خبری داشت، جونگکوک متوجه شد چیزی میخواهد بگوید.
— چی شده؟
ا/ت لبخند زد.
+ فکر کنم خانوادهمون قراره بزرگتر بشه.
جونگکوک چند لحظه ساکت ماند.
— یعنی...
ا/ت سر تکان داد.
+ آره.
لبخند بزرگی روی صورت جونگکوک نشست.
— واقعاً؟
+ واقعاً.
جونگکوک خندید.
— پس قراره بابا بشم؟
ا/ت خندید.
+ ظاهراً.
جونگکوک آرام نشست و دستش را روی دست ا/ت گذاشت.
— باورم نمیشه.
+ منم.
اتاق کوچکی برای کودک آماده کردند.
لباسهای کوچک، اسباببازیهای کوچک.
یک تخت کوچک کنار پنجره، جونگکوک هر بار وارد اتاق میشد، لبخند میزد.
ا/ت یک روز گفت:
+فکر میکنی دختره یا پسر؟
جونگکوک گفت:
— هرچی میخاد باشه مهم نیست ولی دختره
ا/ت خندش گرفته بود
+ چرا؟
— چون میخام یه دختر مثل تو داشته باشمـ
ا/ت لبخند زد.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ماهها گذشت، روزهای انتظارشان به پایان رسید، و بالاخره صدای گریهی نوزاد در خانه پیچید.
جونگکوک برای اولین بار فرزندشان را در آغوش گرفت.
چند لحظه هیچ حرفی نزد، فقط نگاهش کرد.
ا/ت با خستگی لبخند زد.
+خوشحالی؟
جونگکوک نگاهش را بالا آورد.
چشمهایش پر از اشک شوق بود.
— خیلی.
بعد به کودک نگاه کرد.
— میدونی عجیبترین قسمت اینه؟
ا/ت پرسید:
+چی؟
جونگکوک لبخند زد.
— سالها پیش توی خواب، فکر میکردم آخر زندگیمون رو دیدم.
ا/ت آرام پرسید:
+ و حالا؟
جونگکوک به او و کودکشان نگاه کرد
— حالا فهمیدم اون خواب اصلاً آخرش نبود.
ا/ت لبخند زد.
+ پس چی بود؟
جونگکوک گفت:
— فقط راهی بود که ما رو به هم برسونه.
خانه ساکت شد.
سه نفر کنار هم بودند.
این بار هیچ خوابی وجود نداشت.
هیچ باغی.
هیچ خانهی خیالی.
هیچ زندگی دیگری.
فقط همین لحظه.
همین خانه.
همین خانواده.
و آیندهای که قرار نبود آن را در خواب ببینند.
چون قرار بود خودشان زندگیاش کنند.
پایان.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ممنون میشم حمایت کنی قشنگم🥰🥰🫠🍻
#تابع_قوانین_ویسگون
☆درخواستی☆
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
در همان دنیای واقعی که سالها پیش بالاخره همدیگر را در آن پیدا کرده بودند.
ا/ت وقتی حلقه را دید، لبخند زد.
— میدونی یه زمانی فکر میکردم فقط توی خواب میتونم ببینمت.
جونگکوک گفت:
— و حالا؟
ا/ت دستش را جلو برد.
+حالا میخوام تمام عمر بیدار بمونم و کنارت باشم.
جونگکوک لبخند زد.
— پس جواب؟
ا/ت خندید.
+ معلومه که آره.
روز ازدواجشان، ا/ت قبل از رفتن جلوی آینه ایستاد، برای چند لحظه تمام خوابهای کودکیاش از ذهنش گذشت.
باغ.
رودخانه.
خانه.
پیری.
همهی آن تصاویر.
اما حالا دیگر هیچکدام لازم نبودند.
چون جونگکوک همینجا بود، وقتی برای اولین بار یکدیگر را دیدند، جونگکوک لبخند زد.
— آمادهای؟
ا/ت گفت:
+ بیشتر از همیشه.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بعد از ازدواج، زندگیشان آرامتر شد.
خانهای برای خودشان ساختند.
صبحها با هم صبحانه میخوردند.
شبها فیلم میدیدند.
گاهی سر مسائل کوچک بحث میکردند.
و میخندیدند، اما یک روز، ا/ت خبری داشت، جونگکوک متوجه شد چیزی میخواهد بگوید.
— چی شده؟
ا/ت لبخند زد.
+ فکر کنم خانوادهمون قراره بزرگتر بشه.
جونگکوک چند لحظه ساکت ماند.
— یعنی...
ا/ت سر تکان داد.
+ آره.
لبخند بزرگی روی صورت جونگکوک نشست.
— واقعاً؟
+ واقعاً.
جونگکوک خندید.
— پس قراره بابا بشم؟
ا/ت خندید.
+ ظاهراً.
جونگکوک آرام نشست و دستش را روی دست ا/ت گذاشت.
— باورم نمیشه.
+ منم.
اتاق کوچکی برای کودک آماده کردند.
لباسهای کوچک، اسباببازیهای کوچک.
یک تخت کوچک کنار پنجره، جونگکوک هر بار وارد اتاق میشد، لبخند میزد.
ا/ت یک روز گفت:
+فکر میکنی دختره یا پسر؟
جونگکوک گفت:
— هرچی میخاد باشه مهم نیست ولی دختره
ا/ت خندش گرفته بود
+ چرا؟
— چون میخام یه دختر مثل تو داشته باشمـ
ا/ت لبخند زد.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ماهها گذشت، روزهای انتظارشان به پایان رسید، و بالاخره صدای گریهی نوزاد در خانه پیچید.
جونگکوک برای اولین بار فرزندشان را در آغوش گرفت.
چند لحظه هیچ حرفی نزد، فقط نگاهش کرد.
ا/ت با خستگی لبخند زد.
+خوشحالی؟
جونگکوک نگاهش را بالا آورد.
چشمهایش پر از اشک شوق بود.
— خیلی.
بعد به کودک نگاه کرد.
— میدونی عجیبترین قسمت اینه؟
ا/ت پرسید:
+چی؟
جونگکوک لبخند زد.
— سالها پیش توی خواب، فکر میکردم آخر زندگیمون رو دیدم.
ا/ت آرام پرسید:
+ و حالا؟
جونگکوک به او و کودکشان نگاه کرد
— حالا فهمیدم اون خواب اصلاً آخرش نبود.
ا/ت لبخند زد.
+ پس چی بود؟
جونگکوک گفت:
— فقط راهی بود که ما رو به هم برسونه.
خانه ساکت شد.
سه نفر کنار هم بودند.
این بار هیچ خوابی وجود نداشت.
هیچ باغی.
هیچ خانهی خیالی.
هیچ زندگی دیگری.
فقط همین لحظه.
همین خانه.
همین خانواده.
و آیندهای که قرار نبود آن را در خواب ببینند.
چون قرار بود خودشان زندگیاش کنند.
پایان.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ممنون میشم حمایت کنی قشنگم🥰🥰🫠🍻
#تابع_قوانین_ویسگون
- ۷۵۸
- ۱۱ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط