#تپش.قلب.من
#تپش.قلب.من
Part 2
مثل هر شب راجب اینکه چرا....چرا من همچین زندگی دارم باید غذا درست کنم درس بخونم برم سر کار که حتی 10 دقیقه هم دیرتر بیام خونه اینجوری باهام رفتار بشه.....
خوبه فردا آخر هفته هست و میتونم برم یه کم پیش هانا
فردا صبح.....
ویو ات
صبحونه آماده کردم خوردم و به بهونه ی اینکه برم کتابخونه رفتم پیش هانا البته جونگ هون من رو میبره تا جلوی در کتابخونه تا مطمئن بشه من میرم کتابخونه منم با هانا اونجا قرار گذاشتم
هانا:سلام رزیییی
ات:سلام..
هانا:چیشده؟حالت خوب نیست؟
ات:من کی حالم خوب بوده بعد فوت مامانم دیشب چون 10 دقیقه دیرتر رفتم خونه دعوام کردن
هانا:وای ات.....برای چی چشم هات باد کرده؟
ات:دیشب گریه کردم تا صبح....
هانا:چرا برای چی؟؟
ات:با این زندگی که من دارم چجوری گریه نکنم؟؟بیشتر از یه ساعتی نمیتونم بیرون باشم همه ی کارها با منه پول هایی که از سرکار در میارم رو بابام خرج شرط بندی میکنه از خونه هم نمیتونم برم چون جایی رو ندارم(بغض)
هانا:ات گریه نکن میدونم خیلی زندگی سختی داری....
نیم ساعت بعد....
جونگ هون اومد دنبالم و بردم خونه...
ب.ات:از این به بعد حق نداری بری کتابخونه
ات:چرا؟
ب.ات:همین که هست حق نداری بری حالا هم وسایلت رو جمع کن فردا قراره از این خونه بری
ات:چی!
ب.ات:همین که هست شرط بندی رو باختم
ات:.......
ویو ات
هیچی نگفتم و رفتم اتاقم و تا میتونستم گریه کردم یعنی چی که بابام من رو توی شرط بندی گذاشته بود
پیام دادم به هانا که
ات:هانا فکر کنم دیگه نمیتونیم همدیگه رو ببینیم😭
هانا:ات یعنی چی چی داری میگی
ات:بابام من رو گذاشته بود توی شرط بندی و باخته و الان فردا میخوان من رو ببرن....
هانا:نه ات از خونه فرار کن اصلا اصلا بیا خونه ی ما لطفا
ات:نمیشه چجوری فرار کنم از طبقه ی سوم
هانا:ات لطفا......
Part 3
Part 2
مثل هر شب راجب اینکه چرا....چرا من همچین زندگی دارم باید غذا درست کنم درس بخونم برم سر کار که حتی 10 دقیقه هم دیرتر بیام خونه اینجوری باهام رفتار بشه.....
خوبه فردا آخر هفته هست و میتونم برم یه کم پیش هانا
فردا صبح.....
ویو ات
صبحونه آماده کردم خوردم و به بهونه ی اینکه برم کتابخونه رفتم پیش هانا البته جونگ هون من رو میبره تا جلوی در کتابخونه تا مطمئن بشه من میرم کتابخونه منم با هانا اونجا قرار گذاشتم
هانا:سلام رزیییی
ات:سلام..
هانا:چیشده؟حالت خوب نیست؟
ات:من کی حالم خوب بوده بعد فوت مامانم دیشب چون 10 دقیقه دیرتر رفتم خونه دعوام کردن
هانا:وای ات.....برای چی چشم هات باد کرده؟
ات:دیشب گریه کردم تا صبح....
هانا:چرا برای چی؟؟
ات:با این زندگی که من دارم چجوری گریه نکنم؟؟بیشتر از یه ساعتی نمیتونم بیرون باشم همه ی کارها با منه پول هایی که از سرکار در میارم رو بابام خرج شرط بندی میکنه از خونه هم نمیتونم برم چون جایی رو ندارم(بغض)
هانا:ات گریه نکن میدونم خیلی زندگی سختی داری....
نیم ساعت بعد....
جونگ هون اومد دنبالم و بردم خونه...
ب.ات:از این به بعد حق نداری بری کتابخونه
ات:چرا؟
ب.ات:همین که هست حق نداری بری حالا هم وسایلت رو جمع کن فردا قراره از این خونه بری
ات:چی!
ب.ات:همین که هست شرط بندی رو باختم
ات:.......
ویو ات
هیچی نگفتم و رفتم اتاقم و تا میتونستم گریه کردم یعنی چی که بابام من رو توی شرط بندی گذاشته بود
پیام دادم به هانا که
ات:هانا فکر کنم دیگه نمیتونیم همدیگه رو ببینیم😭
هانا:ات یعنی چی چی داری میگی
ات:بابام من رو گذاشته بود توی شرط بندی و باخته و الان فردا میخوان من رو ببرن....
هانا:نه ات از خونه فرار کن اصلا اصلا بیا خونه ی ما لطفا
ات:نمیشه چجوری فرار کنم از طبقه ی سوم
هانا:ات لطفا......
Part 3
- ۱۶۷
- ۱۱ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط