پارت هشت

پارت هشت
دکتر: متاسفانه بیمار رو از دست دادین غم آخرتون باشه
یونگی: چی( شک و گریه )
که همون لحظه هانا رو دید که دارن میبرنش یونگی میوفته زمین کلی گریه میکنه سانا یونگی رو می‌بره خونه
دو ماه بعد
ویو یونگی
من بدون هانا نمیتونم زندگی کنم فهمیدم سانا قبلاً با یکی ازدواج کرده بود و الان هم بهم خیانت کرد بعد منم کشتمش رفتم جایی که هانا خودکشی کرده یعنی انباری می خواستم همونجا خودکشی کنم که یه نامه دیدم بازش کردم شروع کردم به خوندن نامه
هانا: سلام یونگی مطمئنم وقتی داری این نامه رو میخونی من دیگه نیستم من همیشه دوست داشتم هنوز هم دارم ولی دیگه نمیتونم ببخشمت امیدوارم همیشه شاد زندگی کنی
یونگی: نه هانا ببخشید من دوست دارم برگرد اینا یه خوابه برگرد لعنتی( داد و گریه )
یونگی از انباری رفت بیرون شاید بگین پس چرا خودکشی نکرد بخاطر جمله آخر نامه هانا توی کامنتا بگین به نظرتون هانا چی گفته بوده راستی این آخرین فیک بوده بعد از مدرسه ها کلی فیک جدید مینویسم خداحافظ❤️❤️
دیدگاه ها (۹)

تقدیم به رفیق خودم آنوشا...بهش گفتم:آنوشا میخوام خودکشی کنمگ...

خاطرات _ عشق _ ماو یونگی وارد اتاق شد. دست هاش رو توی جیب شل...

My dady پارت③ خب اگه سانا پرسید به کای میگم، آرههه. خب اصن ب...

چندپارتی وقتی تو مافیایی و اونا رو می دزدی:)پارت12دیدم اعضا ...

پارت ۵۴🌅 ویو آتکم‌کم هوا تاریک‌تر شد و ساحل خلوت‌تر شد. وسای...

رفتار سرد

Love&HateP.8"بازم ویو رامیلا" مامانم داشت در مورد مراسم حرف ...

های، این هان جیسونگه، پسر تولدی امروز.خیلی خوشحالم که تونستم...

𝐓𝐡𝐞 𝐋𝐚𝐬𝐭 𝐒𝐞𝐚𝐭 | صندلی آخر𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟐صبح روز بعد، دوباره سوار اتو...

پارت دو لیا: باشه خفه میشممامان: دخترم ما دیگه میریم مراقب خ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط