به نام خدا

به نام خدا



خدایا بیا تا باهم چند قدمی راه برویم.. بگذار کمی پاهایت در این راه باز شود به رَسـمِ ما.. . در راه از ریحانه های بهشتیِ تو برایت خواهم گفت.. آنها که لابلای پری از قـو می پروری و با هزارها چراغ اُمیدی که در دلهایشان روشن می سازی، روانۀ فرودستشان می سازی.. . همان ها که چشم و چراغ محفلند از برایَت.. و ما نیز در سرآغاز، آنان را کمتر از پَریانِ درگاه تو نمی دانیم ...

آیا از سرنوشت آندَسته از این کودکان که اتفاقاً چتربازهای خوبی نبوده اند خبری داری؟ هیچ به نقطه ای که بر آن فرود می آیند دقت کرده ای. .. أسَفا، نقاط بیشماری را می شناسم که شایستۀ حضور و فرودِ این کوچک اندامانِ بُلند آشیان نیست. .. آنان همچو پرنده ای شور بخت که اتّفاق، از آشیانه شان به زیر می افکند، لَگدمالِ این بَختِ نامراد می گردند.. آنهم زمانی که هنوز نجواهای دلربایَت از فوایدِ آزمونِ دنیا، در گوشهای کوچکشان زنگ می زند. . ببیـن! هنوز هم تنِشان کهرُبای کوی توست و کمترین اُنس ها را با زمین دارد، که اینچنین گرفتارِ چنگالِ تیزِ تَقدیر گشته اند و تو حتّی رهایی آنان را نیز به دل رَحمیِ احتمالیِ همنوعشان گره زده ای.. .

سردت شده؟ آری اینجا زمستان ها بیداد می کند. . نِگـاه کُن به صورت بشّاشِ آن کودکِ بی خانمان و ببین چطور برفها بی رحمانه او را همچو نگینی در میان گرفته اند.. او در بدترین شرایط ممکن، شادمانه هایش را تقدیم تو می دارد و با این کارِ خود، مرتبَتِ تو را نشانه رفته، یادآور می شود که چقدر در حال امروز وی موثر افتاده ای... چشمانَش که تیزبینانه تر از هر زمان دیگریست در پی گفتگوست و از جایی که او هست، تنها به نظاره و سکوت تو قناعت نخواهد نمود ..
دیدگاه ها (۳)

روز‌های زندگی‌ام گرم می‌گذرد با تو، به گرمای لحظه‌هایی که تو...

#حکایت_قدیمی پيرى در روستايى هرروز براى نماز صبح از منزل خار...

عاشقانه های شبنم

بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷 باز هم بام جهان، باز هم نام ...

خسف | قصه بیست و چهارم: عاشورا (بخش پایانی)

داستان دختر برفی

تسنیمعراقچی و هیئت همراه سه‌شنبه به تهران باز می‌گردند🔻 فوری...

می نویسم من برایت از دلممی کنم اِفشا من امشب، راز خویشتو برا...

می نویسم من برایت از دلممی کنم اِفشا من امشب، راز خویشتو برا...

می نویسم من برایت از دلممی کنم اِفشا من امشب، راز خویشتو برا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط