داستان دختر برفی

روزی روزگاری . در جنگلی
کنار دهکده ای نزدیک به رود شبح دشتی از سمبل های وحشی دور تا دور تقریبآ از بالای تپه گرفته تا پایین رود شبح احاطه کرده .
بوی خوشش دکده را معروف به وحشیانه کرده بود
مثل تمام داستان ها کلبه ای وسط جنگل
پنجره های کوچکش گلدان های لاله اش .محبوبه و میمونی
پیچک سبز تندش با گل های ریز بنفشش تمام نصف کلبه را تصرف کرده بود
هیزم شکن با همسرش می درحال بیرون اوردن گاو هایشان از اسطبل
شیری که می دوشیده بود بوی خوشش
اشک از چشمانش بیرون می ریخت زار زدو روی زانو هایش فرود امد
هيزم شکن شعری سرود و تمام لحظه را محدود کرد به یک اه بلند
اهسته اهسته گاو هایش را برد به چراه
شب که هیزم شکن امدو مثل تمام وقت هایش چکمه هایش را در اورد . خودش چای بار گذاشت و پیپی روشن دودی سر داد
در همین منوار سال ها هفته ها گذشت بهار رفت و تابستان شاد و پاییز دل انگیز زمستان شد
همه جا سفید یک دست دهکده از دور ارام پرنده های مهاجر از یک سو
صدای گوزن های نر هیزم شکن شعر میسرود بعد از ظهر سرد در ایوان انها تمام دلخوشی را از یاد برده بودند
نیمه شب هیزم و شکن همسرش با صدای عجیبی از خواب پریدند
همسر هیزم شکن یواش یواش طرف پنجره رفت برف به شدت سخت میبارید اهی کشید خب انگار امشب باید خوب با سرو صدا بخوابیم
هیزم شکن پیپش را روشن کرد ببین می . من باید فردا برم ده سفارشاتمو تحویل بگیرم میتونی یه پای سیب خوشمزه البته با سیب ترش برام اماده کنی
اره .خداروشکر تو این موضوع باهات موافقم نمیدونم چرا یهو سردم شد اتیش که داره میسوزه کلبه هم که خوب محکم گرمه چرا من سردم شد
اه می شاید واسه دیر وقت بیرون بودن از کلبس
بهت گفتم کتابی که میخونی درسته هیجان و شگفت‌انگیزه اما بیرون بودنت منو به دلهره میاره نکنه مریض بشی
نه نه من حالم خوبه اما نگاه کن اتیشو
هیزم شکن که سرش را گردانید به طرف شومینه چراغ دستی ها پر نور تر شدن این چه صداییه می گوش کن یکی داره میگه بیا بیرون صداش خیلی بچگونس اره اره دارم میشنوم این صدای یه دختر بچس اره درسته
چی درسته بهم بگو چی میگی
من این لحظه رو مدام تو خواب میبینم اخرش ارزو هام براورده شدن
ستاره ای که هر شب دنباله دار میشه این جا امشب کنار کلبمون افتاد
می از تختش فورا بلند شد بدون شالو بدون هیچ لباس گرمایشی سمت در دوید هیزم شکن دنبالش وایستا چیکار میکنی بیرون سرده سرما میخوری
هر کاری کرد نتوانس جلویش را بگیرد می میدوید در برف ها می افتاد و باز بلند میشد
که چنگ زد به برف ها هیزم شکن کنارش افتد . از چنگ زدن منعش میکرد می به آغوش هیزم افتاد گریه کنان که ناگهان
دیدگاه ها (۰)

در دل سکوت سنگین زمستان، آنجا که دامنه‌ی کوه‌ها در بستری از ...

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_34/5فصل پانزدهم...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p86هوا کاملاً تاریک شده بود.ابرهای خاکست...

### پارت پنجم: «برزخِ گلوله و پورتال»هوای انبار از شدتِ نیرو...

the first lie

رمان « دختر کوچولوی من » پارت ۳

.....پارت ششم....

روباه نما

عشق گمشده در تاریکی جنگلپارت پانزدهم(از زبان راوی)این سه ماه...

هم‌سلولی خطرناک (part7) ÷ بالاخره پیداتون کردمروزنامه از دست...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط