رمان : فقط به من نگاه کن
رمان : فقط به من نگاه کن
#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲
Part_35
فصل هفدهم | کسی که برگشت
ـ هیونجین، این بار تو باید منو پیدا کنی.
فلیکس چند قدم از دیوار فاصله گرفت.
صدای خودش هنوز در سرش میپیچید؛ آنقدر واضح که نمیتوانست آن را با صدای ضبطصوت اشتباه بگیرد.
چان چراغقوه را به سمتش گرفت.
ـ فلیکس، چی شد؟
فلیکس جواب نداد.
ـ فلیکس!
این بار سرش را بلند کرد.
ـ صدای خودم بود.
هان با نگرانی پرسید:
ـ چی؟
ـ اون صدا... صدای خودم بود. ولی من اون جمله رو نگفتم.
سونگمین به دیوار نگاه کرد.
ـ شاید یه صدای ضبطشده بوده.
لینو سرش را تکان داد.
ـ ضبطصوت خاموشه. تازه، فلیکس این صدا رو تو سرش شنیده
هان چند ثانیه به او خیره ماند.
ـ خیلی خب. من یه سؤال دارم.
چانگبین آه کشید.
ـ فقط یه سؤال؟
ـ فعلاً! اگه جوابش رو گرفتم، سؤال بعدی رو میپرسم.
چان دستش را روی شانهی هان گذاشت.
ـ بپرس.
هان به فلیکس اشاره کرد.
ـ چرا هر بار که یه اتفاق عجیب میافته، اسم فلیکس و هیونجین وسطه؟ یعنی این خونه با بقیهی ما مشکلی نداره؟
هیچکس نخندید.
هان هم این بار منتظر جواب نماند.
چون فلیکس دوباره به سمت دیوار برگشته بود.
دستش را روی همان نقطه گذاشت که صدای هیونجین از آن شنیده شده بود.
ـ هیونجین؟
سکوت.
ـ اگه صدای منو میشنوی، یه چیزی بگو.
باز هم سکوت.
فلیکس پیشانیاش را به دیوار تکیه داد.
ـ لطفاً...
صدای آرامی از پشت سرش آمد.
ـ فلیکس؟
همه برگشتند.
چان چراغقوه را به سمت در اتاق گرفت.
هیچکس آنجا نبود.
چانگبین فوراً جلوی آیان ایستاد.
لینو به راهرو رفت و نگاهی به دو طرف انداخت.
ـ کسی نیست.
فلیکس آرام از دیوار فاصله گرفت.
ـ این صدا از کجا اومد؟
چان گفت:
ـ همه کنار هم بمونید. تا وقتی نفهمیدیم چه خبره، هیچکس تنها نمیره.
در همان لحظه، صدای کشیدهشدن چیزی روی زمین شنیده شد.
از داخل فضای مخفی پشت کمد.
خِرررر...
همه به سمت آن برگشتند.
در کوچک هنوز باز بود.
اما چیزی که چند لحظه پیش داخل آن دیده بودند، تغییر کرده بود.
ضبطصوت سر جایش بود.
جعبهی کاست هم همانجا قرار داشت.
ولی روی زمین، درست مقابل دستگاه، چیزی افتاده بود.
یک تکه کاغذ سفید.
چان آهسته گفت:
ـ کسی بهش دست نزنه.
لینو چراغقوه را روی کاغذ انداخت.
روی آن فقط یک جمله نوشته شده بود:
«کسی که گم شده، همیشه همان کسی نیست که ناپدید شده.»
چانگبین زیر لب گفت:
ـ این دیگه یعنی چی؟
سونگمین جواب داد:
ـ شاید یعنی باید بفهمیم واقعاً چه کسی گم شده.
هان به اطراف نگاه کرد.
ـ هیونجین گم شده. فکر کنم این قسمت خیلی واضح باشه.
آیان آهسته گفت:
ـ شاید منظورش فقط هیونجین نباشه.
همه به او نگاه کردند.
آیان ادامه داد:
ـ از اول این خونه دربارهی خاطرات حرف میزد. عکسها، نوارها، نوشتهها... شاید منظورش کسیه که خاطراتش رو گم کرده.
فلیکس بیاختیار به هیونجین فکر کرد.
به نگاهش وقتی دربارهی شش سال پیش حرف زده بود.
به جملهای که گفته بود.
«فکر کنم کسی رو منتظر گذاشته بودم.»
فلیکس زمزمه کرد:
ـ هیونجین چیزی رو فراموش کرده.
چان نگاهش کرد.
ـ از کجا مطمئنی؟
ـ چون هر بار که یه چیزی یادش میاد، میترسه. ولی انگار نمیدونه دقیقاً از چی میترسه.
لینو کاغذ را با گوشهی یک دستمال برداشت.
پشت آن را برگرداند.
چیزی آنجا نوشته نشده بود.
اما وقتی کاغذ را مقابل نور گرفت، خطوط کمرنگی از زیر سطح آن نمایان شدند.
سونگمین نزدیکتر شد.
ـ صبر کن...
خطوط، کمکم شکل حروف را پیدا کردند.
لینو کاغذ را روی میز گذاشت.
همه دور آن جمع شدند.
این بار نوشته چنین بود:
«اگر میخواهید او برگردد، به اولین اتاق برگردید.»
#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲
Part_35
فصل هفدهم | کسی که برگشت
ـ هیونجین، این بار تو باید منو پیدا کنی.
فلیکس چند قدم از دیوار فاصله گرفت.
صدای خودش هنوز در سرش میپیچید؛ آنقدر واضح که نمیتوانست آن را با صدای ضبطصوت اشتباه بگیرد.
چان چراغقوه را به سمتش گرفت.
ـ فلیکس، چی شد؟
فلیکس جواب نداد.
ـ فلیکس!
این بار سرش را بلند کرد.
ـ صدای خودم بود.
هان با نگرانی پرسید:
ـ چی؟
ـ اون صدا... صدای خودم بود. ولی من اون جمله رو نگفتم.
سونگمین به دیوار نگاه کرد.
ـ شاید یه صدای ضبطشده بوده.
لینو سرش را تکان داد.
ـ ضبطصوت خاموشه. تازه، فلیکس این صدا رو تو سرش شنیده
هان چند ثانیه به او خیره ماند.
ـ خیلی خب. من یه سؤال دارم.
چانگبین آه کشید.
ـ فقط یه سؤال؟
ـ فعلاً! اگه جوابش رو گرفتم، سؤال بعدی رو میپرسم.
چان دستش را روی شانهی هان گذاشت.
ـ بپرس.
هان به فلیکس اشاره کرد.
ـ چرا هر بار که یه اتفاق عجیب میافته، اسم فلیکس و هیونجین وسطه؟ یعنی این خونه با بقیهی ما مشکلی نداره؟
هیچکس نخندید.
هان هم این بار منتظر جواب نماند.
چون فلیکس دوباره به سمت دیوار برگشته بود.
دستش را روی همان نقطه گذاشت که صدای هیونجین از آن شنیده شده بود.
ـ هیونجین؟
سکوت.
ـ اگه صدای منو میشنوی، یه چیزی بگو.
باز هم سکوت.
فلیکس پیشانیاش را به دیوار تکیه داد.
ـ لطفاً...
صدای آرامی از پشت سرش آمد.
ـ فلیکس؟
همه برگشتند.
چان چراغقوه را به سمت در اتاق گرفت.
هیچکس آنجا نبود.
چانگبین فوراً جلوی آیان ایستاد.
لینو به راهرو رفت و نگاهی به دو طرف انداخت.
ـ کسی نیست.
فلیکس آرام از دیوار فاصله گرفت.
ـ این صدا از کجا اومد؟
چان گفت:
ـ همه کنار هم بمونید. تا وقتی نفهمیدیم چه خبره، هیچکس تنها نمیره.
در همان لحظه، صدای کشیدهشدن چیزی روی زمین شنیده شد.
از داخل فضای مخفی پشت کمد.
خِرررر...
همه به سمت آن برگشتند.
در کوچک هنوز باز بود.
اما چیزی که چند لحظه پیش داخل آن دیده بودند، تغییر کرده بود.
ضبطصوت سر جایش بود.
جعبهی کاست هم همانجا قرار داشت.
ولی روی زمین، درست مقابل دستگاه، چیزی افتاده بود.
یک تکه کاغذ سفید.
چان آهسته گفت:
ـ کسی بهش دست نزنه.
لینو چراغقوه را روی کاغذ انداخت.
روی آن فقط یک جمله نوشته شده بود:
«کسی که گم شده، همیشه همان کسی نیست که ناپدید شده.»
چانگبین زیر لب گفت:
ـ این دیگه یعنی چی؟
سونگمین جواب داد:
ـ شاید یعنی باید بفهمیم واقعاً چه کسی گم شده.
هان به اطراف نگاه کرد.
ـ هیونجین گم شده. فکر کنم این قسمت خیلی واضح باشه.
آیان آهسته گفت:
ـ شاید منظورش فقط هیونجین نباشه.
همه به او نگاه کردند.
آیان ادامه داد:
ـ از اول این خونه دربارهی خاطرات حرف میزد. عکسها، نوارها، نوشتهها... شاید منظورش کسیه که خاطراتش رو گم کرده.
فلیکس بیاختیار به هیونجین فکر کرد.
به نگاهش وقتی دربارهی شش سال پیش حرف زده بود.
به جملهای که گفته بود.
«فکر کنم کسی رو منتظر گذاشته بودم.»
فلیکس زمزمه کرد:
ـ هیونجین چیزی رو فراموش کرده.
چان نگاهش کرد.
ـ از کجا مطمئنی؟
ـ چون هر بار که یه چیزی یادش میاد، میترسه. ولی انگار نمیدونه دقیقاً از چی میترسه.
لینو کاغذ را با گوشهی یک دستمال برداشت.
پشت آن را برگرداند.
چیزی آنجا نوشته نشده بود.
اما وقتی کاغذ را مقابل نور گرفت، خطوط کمرنگی از زیر سطح آن نمایان شدند.
سونگمین نزدیکتر شد.
ـ صبر کن...
خطوط، کمکم شکل حروف را پیدا کردند.
لینو کاغذ را روی میز گذاشت.
همه دور آن جمع شدند.
این بار نوشته چنین بود:
«اگر میخواهید او برگردد، به اولین اتاق برگردید.»
- ۱۸۹
- ۰۲ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط