بی هوا برگشت سمت من.

بی هوا برگشت سمت من.
چشماش یکم خیس بود. برق میزد. نمیدونم از چیزی ناراحت بود یا مالِ خستگی روز بود. یهو بی مقدمه گفت:
" چیزی به من بگو که هیچ زنی جز من نشنیده باشد..." *
گفتم: یه خال داری توی ابروت، که زیر موها پنهونه، اونم دوست دارم... #حمید_جدیدی
دیدگاه ها (۱)

هوسوک یکم سکوت کرد. نگاهش از روی دستت سرخورد روی چشمهات. لحن...

عشق من P5۵چرا انقدر عصبی بود آروم بلند شدمو رفتم پایین که دی...

چند شاتی درخواستی از جیهوپ وقتی بازیگری و سر صحنه کیس با جی...

در جست و جوی خاطرات پارت ۱۸

Part ¹⁴ویو لیلی با رضایت از کارم لبخندی زدمو گفتم+ نگران نبا...

ترکشِ عشق (The Arrow’s Remnant)Part:24یونگی:ا ا.ت..صبر کن بب...

مافیای من

دختر ماه و پسر خورشید ادامه پارت دوم

ویو جونگ کوک صبح:از خواب بیدار شدم و یاد اتفاق های دیروز افت...

چند پارتی (درخواستی)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط