هوالعلیم:

هوالعلیم:

پیر زن پس از گذشت بیست سال، هنوز رادیوی کوچک چوبی قدیمی اش را به گردن دارد...

او منتظر است...

گوش هایش هم مثل او، آنها دیگر خسته شده اند

اما پیر زن هنوز امید دارد

پیر زن در کنج خانه بر سجاده اش نشسته و تسبیحی در دست...

انتظار خبر آمدن پسرش را میکشد...

شاید پس از گذشت ده ها سال، خبری از او بگویند...

هرزگاهی که از رادیو خسته میشود، وصیتنامه ی فرزندش را میخواند...

» میروم تا شرمنده ی مردم کشورم نشوم »

پیر زن از کنار پنجره به خیابان نگاهی میکند، آهی میکشد و کاغذ وصیت نامه را میان سجاده میگذارد و به صدای رادیو گوش میکند...

شاید خبر بازگشت استخدان های پسرش را از رادیو بشنود...

اما تنها صدای محری مرد را میشنود که میگوید:

» جوانان ایرانی سلام «

پسر او هم جوان بود، خیلی جوان...

@mane_oo
دیدگاه ها (۱)

🔻شاید یکی از مصداق هاهمین تجمعات باشد!✨ رسول‌الله صلی‌الله‌ع...

پارت آخر — «میراثِ عشق» 🖤سال‌ها گذشت.خانه‌ای که روزی پر از ص...

{محکوم به لمس } part ۳۱ 杂交种هیوگا لبخند زد به یاد دارویی که ...

اوچیها شیسویی

من تصویری از زنی در ذهنم مانده که در هیاهویِ چهل سالگی اش ه...

ستاره چیدن

😍🍃موجودی در من زندگی میکند که ای کاش‌هایش همیشه دَمار از حوص...

♡ Slave ♡ Season ♡ Part ۱۲۵محله ای که تنها جایی ماندن آدم ها...

سالیان سال پیش زوج خوشبخت زندگی میکردند تا اینکه زن یک پسر ک...

( گناهکار ) ۱۳۳ part جیمین نگران زد به درب و با صدای خشن مرد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط