پارت آخر — «میراثِ عشق» 🖤
پارت آخر — «میراثِ عشق» 🖤
سالها گذشت.
خانهای که روزی پر از صدای گریهی یک نوزاد بود، حالا پر شده بود از صدای قدمهای یک پسر جوان.
شین دیگر آن بچهی کوچولویی نبود که پشت مایکی قایم میشد.
قد بلندتری داشت، موهای تیرهاش شبیه پدرش بود و در نگاهش همان آرامش عجیب مایکی دیده میشد.
اما چیزی بیشتر از ظاهر پدرش را به ارث برده بود.
قدرت.
اراده.
و قلبی که برای خانوادهاش میتپید.
مایکی در حیاط ایستاده بود.
شین روبهرویش قرار گرفت.
مایکی لبخند زد.
— «آمادهای؟»
شین دستهایش را بالا آورد.
— «از وقتی بچه بودم منتظر این روز بودم.»
مایکی خندید.
— «پس بیا ببینم چقدر قوی شدی.»
تمرین شروع شد.
صدای برخورد مشتها در حیاط پیچید.
شین سریع بود.
خیلی سریع.
هر بار که مایکی حمله میکرد، شین جاخالی میداد و دوباره میایستاد.
مایکی لبخندش کمکم عمیقتر شد.
او دیگر با یک بچه طرف نبود.
پسرش واقعاً بزرگ شده بود.
بعد از چند دقیقه، هر دو ایستادند.
شین نفسنفس میزد.
مایکی هم لبخند میزد.
— «خوبه.»
شین با تعجب پرسید:
— «فقط خوبه؟»
مایکی خندید.
— «نه.»
چند لحظه به پسرش نگاه کرد.
— «خیلی قوی شدی.»
شین لبخند زد.
— «مثل تو؟»
مایکی سرش را تکان داد.
— «نه.»
شین تعجب کرد.
مایکی دستش را روی شانهی او گذاشت.
— «قویتر از من.»
شین آرام گفت:
— «ولی من بدون تو هیچوقت به اینجا نمیرسیدم.»
مایکی لبخند کوچکی زد.
— «من فقط راه رو نشونت دادم. خودت بودی که ادامهش دادی.»
از داخل خانه صدای کاگومه آمد:
— «شما دوتا! غذا سرد شد!»
شین خندید.
— «مامان هنوز مثل قبل غر میزنه.»
مایکی گفت:
— «آره. و هنوز از هردومون قویتره.»
صدای کاگومه بلندتر شد:
— «شنیدم!»
هر دو خندیدند.
آن شب، سه نفرشان دور میز نشسته بودند.
کاگومه به شین نگاه کرد.
چند لحظه فقط نگاهش کرد.
بعد لبخند زد.
— «یادت میاد وقتی کوچیک بودی، همیشه میگفتی میخوای مثل بابا بشی؟»
شین خندید.
— «آره.»
مایکی گفت:
— «و همیشه فکر میکردم هیچوقت نمیتونی منو شکست بدی.»
شین ابرو بالا انداخت.
— «یعنی الان میتونم؟»
مایکی با لبخند گفت:
— «شاید.»
کاگومه خندید.
— «شاید؟ مایکی، قبول کن پسرت بزرگ شده.»
مایکی به شین نگاه کرد.
چشمانش برای لحظهای پر از خاطره شد.
اولین باری که او را دیده بود.
اولین باری که انگشتش را گرفته بود.
اولین کلمهای که گفته بود.
اولین روز مدرسه.
اولین زمین خوردنش.
و تمام روزهایی که شین ذرهذره بزرگ شده بود.
مایکی آرام گفت:
— «آره... بزرگ شده.»
شین دستش را روی دست پدرش گذاشت.
— «ولی هرچقدر هم بزرگ بشم، شما دوتا خانوادهی من میمونید.»
کاگومه لبخند زد.
مایکی هم دست پسرش را فشرد.
— «و تو همیشه پسر من میمونی.»
شین سرش را پایین انداخت و لبخند زد.
چند سال بعد...
شین حالا مرد جوانی شده بود.
قویتر از همیشه.
آرامتر.
باتجربهتر.
او دیگر فقط پسر مایکی نبود.
مسیر خودش را پیدا کرده بود.
اما هر بار که به خانه برمیگشت، هنوز همان لبخند قدیمی روی صورتش مینشست.
مایکی و کاگومه روی ایوان نشسته بودند.
شین روبهرویشان ایستاد.
— «من برگشتم.»
مایکی سرش را بلند کرد.
لبخند زد.
— «خوش اومدی، پسرم.»
شین کنار آنها نشست.
سه نفرشان مدتی در سکوت به غروب نگاه کردند.
خورشید آرامآرام پایین میرفت.
کاگومه سرش را روی شانهی مایکی گذاشت.
شین به آن دو نگاه کرد.
و فهمید تمام چیزی که همیشه دنبالش بوده، همین بوده.
یک خانه.
یک خانواده.
و آدمهایی که همیشه منتظر برگشتنش بودند.
مایکی آرام به پسرش نگاه کرد.
— «شین.»
— «هوم؟»
— «یادت باشه... قدرت واقعی این نیست که بتونی همه رو شکست بدی.»
شین گوش داد.
— «قدرت واقعی اینه که بتونی از آدمهایی که دوستشون داری محافظت کنی، بدون اینکه خودت رو گم کنی.»
شین لبخند زد.
— «یادم میمونه، بابا.»
مایکی هم لبخند زد.
و برای اولین بار، احساس کرد میتواند با خیال راحت آینده را به پسرش بسپارد.
پسری که روزی در آغوشش جا میشد...
حالا خودش تبدیل به مردی شده بود که میتوانست دنیا را روبهروی خودش نگه دارد.
اما برای مایکی و کاگومه، شین همیشه همان بچهای بود که یک روز انگشت کوچک پدرش را گرفت.
کوچولوی ما.
باد آرامی وزید.
سه نفر کنار هم نشستند.
و آخرین نور خورشید روی صورتشان افتاد.
مایکی دست کاگومه را گرفت.
شین هم دست پدرش را گرفت.
و برای یک لحظه، سه نسلِ یک عشق در یک قاب قرار گرفتند؛
نه با جنگ...
نه با قدرت...
بلکه با خانواده.
مایکی بالاخره چیزی را پیدا کرده بود که تمام عمرش دنبالش میگشت.
خانه.
و شین، پسری که از عشق آن خانه به دنیا آمده بود، حالا آماده بود زندگی خودش را بسازد.
سالها گذشت.
خانهای که روزی پر از صدای گریهی یک نوزاد بود، حالا پر شده بود از صدای قدمهای یک پسر جوان.
شین دیگر آن بچهی کوچولویی نبود که پشت مایکی قایم میشد.
قد بلندتری داشت، موهای تیرهاش شبیه پدرش بود و در نگاهش همان آرامش عجیب مایکی دیده میشد.
اما چیزی بیشتر از ظاهر پدرش را به ارث برده بود.
قدرت.
اراده.
و قلبی که برای خانوادهاش میتپید.
مایکی در حیاط ایستاده بود.
شین روبهرویش قرار گرفت.
مایکی لبخند زد.
— «آمادهای؟»
شین دستهایش را بالا آورد.
— «از وقتی بچه بودم منتظر این روز بودم.»
مایکی خندید.
— «پس بیا ببینم چقدر قوی شدی.»
تمرین شروع شد.
صدای برخورد مشتها در حیاط پیچید.
شین سریع بود.
خیلی سریع.
هر بار که مایکی حمله میکرد، شین جاخالی میداد و دوباره میایستاد.
مایکی لبخندش کمکم عمیقتر شد.
او دیگر با یک بچه طرف نبود.
پسرش واقعاً بزرگ شده بود.
بعد از چند دقیقه، هر دو ایستادند.
شین نفسنفس میزد.
مایکی هم لبخند میزد.
— «خوبه.»
شین با تعجب پرسید:
— «فقط خوبه؟»
مایکی خندید.
— «نه.»
چند لحظه به پسرش نگاه کرد.
— «خیلی قوی شدی.»
شین لبخند زد.
— «مثل تو؟»
مایکی سرش را تکان داد.
— «نه.»
شین تعجب کرد.
مایکی دستش را روی شانهی او گذاشت.
— «قویتر از من.»
شین آرام گفت:
— «ولی من بدون تو هیچوقت به اینجا نمیرسیدم.»
مایکی لبخند کوچکی زد.
— «من فقط راه رو نشونت دادم. خودت بودی که ادامهش دادی.»
از داخل خانه صدای کاگومه آمد:
— «شما دوتا! غذا سرد شد!»
شین خندید.
— «مامان هنوز مثل قبل غر میزنه.»
مایکی گفت:
— «آره. و هنوز از هردومون قویتره.»
صدای کاگومه بلندتر شد:
— «شنیدم!»
هر دو خندیدند.
آن شب، سه نفرشان دور میز نشسته بودند.
کاگومه به شین نگاه کرد.
چند لحظه فقط نگاهش کرد.
بعد لبخند زد.
— «یادت میاد وقتی کوچیک بودی، همیشه میگفتی میخوای مثل بابا بشی؟»
شین خندید.
— «آره.»
مایکی گفت:
— «و همیشه فکر میکردم هیچوقت نمیتونی منو شکست بدی.»
شین ابرو بالا انداخت.
— «یعنی الان میتونم؟»
مایکی با لبخند گفت:
— «شاید.»
کاگومه خندید.
— «شاید؟ مایکی، قبول کن پسرت بزرگ شده.»
مایکی به شین نگاه کرد.
چشمانش برای لحظهای پر از خاطره شد.
اولین باری که او را دیده بود.
اولین باری که انگشتش را گرفته بود.
اولین کلمهای که گفته بود.
اولین روز مدرسه.
اولین زمین خوردنش.
و تمام روزهایی که شین ذرهذره بزرگ شده بود.
مایکی آرام گفت:
— «آره... بزرگ شده.»
شین دستش را روی دست پدرش گذاشت.
— «ولی هرچقدر هم بزرگ بشم، شما دوتا خانوادهی من میمونید.»
کاگومه لبخند زد.
مایکی هم دست پسرش را فشرد.
— «و تو همیشه پسر من میمونی.»
شین سرش را پایین انداخت و لبخند زد.
چند سال بعد...
شین حالا مرد جوانی شده بود.
قویتر از همیشه.
آرامتر.
باتجربهتر.
او دیگر فقط پسر مایکی نبود.
مسیر خودش را پیدا کرده بود.
اما هر بار که به خانه برمیگشت، هنوز همان لبخند قدیمی روی صورتش مینشست.
مایکی و کاگومه روی ایوان نشسته بودند.
شین روبهرویشان ایستاد.
— «من برگشتم.»
مایکی سرش را بلند کرد.
لبخند زد.
— «خوش اومدی، پسرم.»
شین کنار آنها نشست.
سه نفرشان مدتی در سکوت به غروب نگاه کردند.
خورشید آرامآرام پایین میرفت.
کاگومه سرش را روی شانهی مایکی گذاشت.
شین به آن دو نگاه کرد.
و فهمید تمام چیزی که همیشه دنبالش بوده، همین بوده.
یک خانه.
یک خانواده.
و آدمهایی که همیشه منتظر برگشتنش بودند.
مایکی آرام به پسرش نگاه کرد.
— «شین.»
— «هوم؟»
— «یادت باشه... قدرت واقعی این نیست که بتونی همه رو شکست بدی.»
شین گوش داد.
— «قدرت واقعی اینه که بتونی از آدمهایی که دوستشون داری محافظت کنی، بدون اینکه خودت رو گم کنی.»
شین لبخند زد.
— «یادم میمونه، بابا.»
مایکی هم لبخند زد.
و برای اولین بار، احساس کرد میتواند با خیال راحت آینده را به پسرش بسپارد.
پسری که روزی در آغوشش جا میشد...
حالا خودش تبدیل به مردی شده بود که میتوانست دنیا را روبهروی خودش نگه دارد.
اما برای مایکی و کاگومه، شین همیشه همان بچهای بود که یک روز انگشت کوچک پدرش را گرفت.
کوچولوی ما.
باد آرامی وزید.
سه نفر کنار هم نشستند.
و آخرین نور خورشید روی صورتشان افتاد.
مایکی دست کاگومه را گرفت.
شین هم دست پدرش را گرفت.
و برای یک لحظه، سه نسلِ یک عشق در یک قاب قرار گرفتند؛
نه با جنگ...
نه با قدرت...
بلکه با خانواده.
مایکی بالاخره چیزی را پیدا کرده بود که تمام عمرش دنبالش میگشت.
خانه.
و شین، پسری که از عشق آن خانه به دنیا آمده بود، حالا آماده بود زندگی خودش را بسازد.
- ۱۱۹
- ۰۹ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط