{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

{محکوم به لمس }

{محکوم به لمس }
part ۳۱ 杂交种

هیوگا لبخند زد به یاد دارویی که از طبیب گرفته بود و در غذای آرو ریخته بود گفت : نگران هیچی نباش من همیشه پشتت هستم
رنتو کمی در افکارش فروع رفت بعد از مکث طولانی گفت : قضیه ارشد فرمانده ها حل شد ؟ کی به جاش میاد؟
هیوگا با لبخند مرموز جواب داد : کسی که مانع راهت بشه رو از میدان برمی‌دارم و یه نفر خوب رو جایگزین میکنم
با نیشخندی به پسرش نگاه کرد رنتو خیلی باهوش نبود و همه کار ها رو مادرش انجام می‌داد رنتو یه آدم که هرچی مادرش می‌گفت مثل ساده ها گوش میداد و تمام فکر و ذهنش لباس شیک پوشیدن بود..
....
آرو چهار زانو نشسته و تند تند غذا می‌خورد در همین حین با حرص و و صدای نسبتاً بلند با شیوری حرف میزد : ببینش این جیمینو امشب هم نیومد سر میز
با غیض سوشی را در دهانش گذاشت اما بازم به حرف هایش ادامه داد : فکر کرده کی هسته که با من شام نمی‌خوره..
ناگهان شیوری بلند شد و تند برای جیمین که پشت سر آنها بود تعظیم کرد : خوش اومدین عالیجناب
جیمین با همان صدای جدی و آرامش لب زد : بانو آرو فکر نمی‌کنید حرف زدن با دهان پر کار اشتباهیه
آرو پوزخندی زد و بازم دهانش را پر کرد از غذا و تند تند می‌جوید جیمین روبه رویش نشست برخلاف زمانی که در زمین تمرین بودند حال دکمه های پیراهنش با نظم بسته شده بود و آرو پوزخندی بهش زد : چیه چرا اومدی من با بی‌جنبه ها غذا نمی‌خرم اشتهام کور میشه
جیمین ناباورانه به این طرز خوردنش نگاه کرد مگه میشد یه بانوی قصر این‌طور غذا بخوره چاپستیک اش را برداشت در حین گذاشتن غذا در دهانش خطاب به شیوری گفت : برای بانو آرو بیشتر غذا بیارید انگار خیلی گرسنه هستن
شیوری سر تکان داد و بیرون رفت لی آرو چشم چرخاند : مثلاً که خیلی به فکرمی
جیمین‌ با کمال آرامش درحین خوردن گفت : اگه کسی مقام دار ها خواست باهات ملاقات کنه قبول نکن
آرو شیطون چشم ریز کرد : چرا روم غیرتی میشی جیمین
شیوری کاسه سوپ میسو را جلوی دختر گذاشت و با احترام آنها رو تنها گذاشت جیمین با نیشخند کوچکی که گوش لبش بود گفت : حالا بخور و کم حرف بزن
لی آرو با حرص از حرف هایش زمزمه کرد : شیطونه میگه یکی بزن تو دهنش
بوی خوب سوپ به بینی اش خورد و با قاچاق چوبی ازش خورد طعم گرم، شور و کمی دودی سوپ رو مزه کرد
جیمین بعد از مدت ها داشت سر میز غذا حرف میزد اونم به لطف کل کل های آرو و هرزگاهی هم ریز می‌خندید
دقایقی گذشت تا اینکه پایین آلاچیق در قصر جیمین همراه همسرش قدم میزد، شاید هر ندیمه یا نگهبانی که رد میشد فقط برای جیمین احترام می‌گذاشت اما آرو اصلا این براش‌ مهم نبود چون در همچین رفتار های بزرگ شده بود حالت تهوع شدیدی داشت فکر میکرد از زیاد خوردن غذاست
کنار گل زرد زیبایی گذشتند دختر با دیدنش خطاب به جیمین گفت : مامانم از اون گلا تو سرم می‌گذاشت
جیمین مثل همیشه دست هایش رو پشتش قفل کرده بود و با جدیت قدم برمیداشت : پس دوست داری ؟
آرو تلخ خندید لحظه ای مکث کرد حالت تهوع اش بیشتر شد اما ادامه داد : اصلا مادرمو ندیدم یه دایه بزرگم کرد
جیمین یه لحظه نگاهش کرد این دختر با این پوشش لباس بچه‌گانه اش خوب سرسخت بود
اما آرو از سرگیجه و حالت تهوع ایستاد ناگهان فکر کرد محتویات معده اش بهم خورد و بالا آمد تند سمت درختی که آنجا بود رفت و بالا آورد
جیمین شوکه ایستاده بود و به دختری که در بدترین شرایط بود نگاه میکرد زود به خودش آمد و ندیمه ها رو صدا زد : دکتر قصر رو خبر کنید زود
با چند قدم فاصله ازش ایستاد و درحالیکه اخم روی صورتش بود داد زد : عجله کنید
آرو نمی‌فهمید که اتفاقی برایش افتاده تمام اندام داخلی شکمش بهم می‌پیچید و همش بالا می آورد
اما بدنش آنقدر ضعیف و ناتوان بود که از خوردن سم دیگر سر پا نه ایستاد و روی زمین افتاد
جیمین تند سمتش رفت و در کنارش زانو زد سرش رو بلند کرد و به صورتش که داشت کم کم رنگش آبی میشد با نگرانی‌ و وحشت نگاه کرد ....
دیدگاه ها (۴۷)

the lost leaves/رمان جیمین

╭─────────────── 💜 ───────────────╮✦ پارت ۹ | حرفی که باید گ...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p80محکم...اما نه اون‌قدر که درد بگیره.نی...

𝓢𝓽𝓾𝓫𝓫𝓸𝓻𝓷 𝓝𝓾𝓻𝓼𝓮𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟑𝟑سه روز از رفتن مانیا گذشته بود.جیمین سع...

پارت ۲۶

«قهوه تلخ، لبخند شیرین»پارت ۳یه روز با یه دوست پسر هم‌کلاسی ...

𓆩 پارت ۴۹ 🖤🥀 𓆪چند ساعت بعد، پزشک از اتاق بیرون اومد.پزشک: حا...

سناریو: وقتی یکی میاد و جلوی اونا بهت اعتراف می‌کنه :نامجون ...

رمان تاجی از سوءتفاهم

وقتی دیر میای خونه (part2)رفتم طرف آشپزخونه بشقاب رو گذاشته ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط