طولانیه ولی ارزش خوندن داره
طولانیه ولی ارزش خوندن داره
قبلتَرا که بچّهتَر بودم یه همسایهای داشتیم که روبروی خونَمون یه خونهی خیلی دَرندشت داشت ..
طوری که حیاطِ خونهی ما در مقابلِ حیاط خونَش،
حیات خلوت بود ..
صاحب خونه رو «آقا محبّت» صِدا میکردن ..
مردِ خوبیَم بود ..
اون موقعها یه ماشینِ خیلی خَفن داشت ..
هَر وقت میدید ما تو کوچه ،
جلوی در خونَش،
لِیلِی بازی میکنیم ماشینِشو یه جا دیگه پارک میکرد که بازیمون بِهم نخوره ..
تو اون عالمِ بچّگی میگفتم اِسمش خیلی با کاراش جوره ..
ولی هَمون موقعها یادَمه بابام همیشه میگفت
«این "بیات"،صاحب قبلیِ خونه آقا محبّت ،
به بَد کسی خونه فُروخته ،به همسایهها فکر نکرده ..»
و از این حَرفا ..
بَعدنا که بُزرگتر شُدم فَهمیدم آقا محبّتِ ماجرا کارِش توزیع مواد مُخدره ..
واسه هَمینم بابام هَمیشه ازش بیزار بود ..
دیگه نمیتونستم بگم اسمش و کاراش با هَم جورن ..
حتّی وقتی تو کوچه میدیدمش به شوخی به خواهَرم میگفتم :
«این محبّتِ بیمحبّت باز تو کوچهست ..»
دیگه همه رفتاراش واسَم بوی بَد بودن میداد ..
اینارو گفتم که بِگم،
وقتی عکسای مَسکنِ مِهرو دیدم،
بدجوری یادِ آقا محبّتِ بیمحبّت افتادم ..
مِهر مَسخرهترین اسمیه که میشه رو سَقفای پوشالیای گذاشت که قراره بشه سرپناهِ یه خونواده ..
جدا از داغِ از دست دادن عزیزای هموطنمون،
نفسَم تَنگ میشه برای همه اون پدرایی که،
این روزا بعدِ از کلّی حِرص و جوش و خونِ دل خوردن،
مسکنِ بیمهرشونو تَحویل گرفتن و
دارن به این فکر میکنن که فوت که هیچی ،
حتّی نگاه کردنَم میتونه این سقفو خراب کنه رو سَرِ خونوادشون ..
قبلتَرا که بچّهتَر بودم یه همسایهای داشتیم که روبروی خونَمون یه خونهی خیلی دَرندشت داشت ..
طوری که حیاطِ خونهی ما در مقابلِ حیاط خونَش،
حیات خلوت بود ..
صاحب خونه رو «آقا محبّت» صِدا میکردن ..
مردِ خوبیَم بود ..
اون موقعها یه ماشینِ خیلی خَفن داشت ..
هَر وقت میدید ما تو کوچه ،
جلوی در خونَش،
لِیلِی بازی میکنیم ماشینِشو یه جا دیگه پارک میکرد که بازیمون بِهم نخوره ..
تو اون عالمِ بچّگی میگفتم اِسمش خیلی با کاراش جوره ..
ولی هَمون موقعها یادَمه بابام همیشه میگفت
«این "بیات"،صاحب قبلیِ خونه آقا محبّت ،
به بَد کسی خونه فُروخته ،به همسایهها فکر نکرده ..»
و از این حَرفا ..
بَعدنا که بُزرگتر شُدم فَهمیدم آقا محبّتِ ماجرا کارِش توزیع مواد مُخدره ..
واسه هَمینم بابام هَمیشه ازش بیزار بود ..
دیگه نمیتونستم بگم اسمش و کاراش با هَم جورن ..
حتّی وقتی تو کوچه میدیدمش به شوخی به خواهَرم میگفتم :
«این محبّتِ بیمحبّت باز تو کوچهست ..»
دیگه همه رفتاراش واسَم بوی بَد بودن میداد ..
اینارو گفتم که بِگم،
وقتی عکسای مَسکنِ مِهرو دیدم،
بدجوری یادِ آقا محبّتِ بیمحبّت افتادم ..
مِهر مَسخرهترین اسمیه که میشه رو سَقفای پوشالیای گذاشت که قراره بشه سرپناهِ یه خونواده ..
جدا از داغِ از دست دادن عزیزای هموطنمون،
نفسَم تَنگ میشه برای همه اون پدرایی که،
این روزا بعدِ از کلّی حِرص و جوش و خونِ دل خوردن،
مسکنِ بیمهرشونو تَحویل گرفتن و
دارن به این فکر میکنن که فوت که هیچی ،
حتّی نگاه کردنَم میتونه این سقفو خراب کنه رو سَرِ خونوادشون ..
- ۵۶۱
- ۲۶ آبان ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط