سفیر کبیر Grand Ambassador
پارت ۶۳
زیبایی قصر به حدی بود که دیگر نمی خواستم بیرون را ببینم تمام دیوار ها کف سالن ها و راهروها از مرمر سفید رنگ بود سامارون با اینکه پیرمردی همسال پدربزرگم بود اما خیلی سرحال تر به نظر می رسید او در مکانی که به گفته سامارون گنجینه ای ارزشمند درون آن قرار داشت برخلاف انتظارم محیط سرداب مانند روز روشن بود هیچ خبری از فضای گرفته و تاریکی که انتظارش را داشتم نبود و همینطور هیچ نگهبانی هم درون سرداب وجود نداشت سامارون درحالیکه به در اشاره می کرد گفت:
- آلفرد تو اولین موجود فانی هستی که می تونی این گنجینه رو از نزدیک ببینی
بر روی در ، نقاشی ای از یک انسان با دو بال سفید نقش بسته بود ، شاید هم یک فرشته بود من که حرف های سامارون را باور نکرده بودم گفتم:
- جدا ، یعنی قبل از من کسی این گنجینه رو ندیده ؟
- هیچ موجود زنده ای
سوالات زیادی برایم ایجاد شده بود سوالاتی که باید جواب آنها را می دانستم
- خیلی عجیبه اینجا هیچ نگهبانی وجود نداره؟
سامارون گفت:
- کی گفته نگهبان نداره
- من که کسی رو ندیدم
سامارون لبخندی زد و گفت:
- هیچ کس جز ملکه ها نمی تونه نگهبانان این قسمت رو ببینه افسانه ها میگن که موجودات قدرتمندی از این قسمت محافظت می کنند
من که شگفت زده شده بودم نگاهی به اطراف انداختم شاید انتظار داشتم که بتوانم یکی از این نگهبانان را به چشم ببینم چه انتظار بیهودهای از خودم داشتم من هنوز هیچ قدرتی نداشتم
سامارون در تکمیل حرف هایش گفت:
- نگهبانان در بعد های مختلف از این گنجینه محافظت می کنند این در دراصل یک دروازه برای ورود به بعد سوم این دنیاست
درحالیکه کنجکاو شده بودم گفتم:
- بعد، من منظور شما رو نمی فهمم
- انتظارش رو داشتم افراد خیلی کمی از دنیای زنده ها در مورد دنیا ها و بعد های مختلف اطلاع دارند فقط این رو برات توضیح میدم که به موازات دنیایی که درونش زندگی می کنی دنیاهای دیگری هم وجود دارند دنیای مردگان هم از سه بعد تشکیل شده که تو می تونی وارد بعد سومش بشی چون تو ...
از حرف های سامارون سر در نیاورده بودم با اینکه حرف هایش را کامل نکرده بود اما من می خواستم بدانم چرا ، چرا ملکه به من اجازه داده بود تا گنجینه ای را ببینم که تا به حال هیچ موجود زنده ای آن را ندیده بود
- ببخشید اما در این مورد نمی تونم حرفی بزنم مطمئن هستم ملکه زمانی که لازم باشه همه چیز رو برات توضیح میدن
نمی دانستم سامارون چگونه ذهن من را خوانده بود مطمئن بودم که در این مورد سخنی نگفته بودم سامارون ادامه داد:
- داشتم در مورد ابعاد مختلف این دنیا برات می گفتم یک بعد یا به عبارت بهتر بعد اول همین دنیایی هست که الان درونش قرار داریم بعد دوم ، به دنیای تاریک شهرت داره که ملکه آرمیتا فرمانروای اون قسمت هست و بعد سوم که زیر نظر هر دو ملکه هست ، بعد سوم هستش که قراره واردش بشیم
زمانی که از دروازه عبور کردیم وارد راهرویی شدیم که هیچ انتهایی برای آن نمی دیدم تمام فضای داخل راهرو توسط مشعل روشن شده بود مشعل هایی که به نظر معمولی می آمدند نگاهی به بالای سر خودم انداختم می توانستم ترک های روی سنگ های خاکستری سقف را ببینم سامارون که متوجه نگاه من شده بود گفت:
- از روی ظاهر اینجا اصلا نمیشه حدس زد که چند سال پیش ساخته شده
در تمام مدتی که از درون راهرو عبور می کردیم هیچ حرفی میان ما زده نشد بالاخره از دور انتهای راهرو را دیدم می توانستم نور دروازه ای سفید را ببینم که به طور مرموزی محیط اطرافش را روشن کرده بود زمانی که جلو تر رفتیم قسمتی از دروازه را دیدم که از آن فاصله ندیده بودم قسمت سیاه رنگ آن را !
این دروازه درست مانند همان دروازه ای بود که در هنگام ورود به این دنیا دیده بودم هر چند کوچکتر از آن بود
با اشاره دست سامارون در از وسط دو تکه شد می توانستم ببینم که چگونه درون دیوار فرو میرفتند بی آنکه اثری بر جای بگذارند می توانستم آنچه که در پشت درها قرار داشت را ببینم حتی دیدنش هم در من اشتیاق عجیبی را ایجاد کرده بود نیرویی من را وادار کرد که قبل از سامارون از دروازه عبور کنم همان نیرو مرا مجبور کرد که قدم های تندتری بردارم
از دیدن سالن دهانم باز مانده بود تا به حال سالنی به این عظمت و با شکوهی ندیده بودم زیر پاهایم پور بود از نقاشی هایی که به نظر زنده می آمدند نفسم از دیدن نقاشی ها بند امده بود نقاشی ها برایم آشنا بودند اما نمی دانستم کجا آنها را دیده ام ذهنم یاری ام نکرد درون سالن هیچ سلوتی نمی دیدم ، احساس عجیبی داشتم حسی که قادر به وصفش نبودم ، سقف گنبدی بزرگ سالن توجه من را جلب کرد . سقفی که از شیشه های رنگی ساخته شده بود نورهایی که از درون شیشه ها عبور می کردند . مانند رنگین کمانی از نورها بودند که تنها در مرکز سالن بهم می رسیدند
زیبایی قصر به حدی بود که دیگر نمی خواستم بیرون را ببینم تمام دیوار ها کف سالن ها و راهروها از مرمر سفید رنگ بود سامارون با اینکه پیرمردی همسال پدربزرگم بود اما خیلی سرحال تر به نظر می رسید او در مکانی که به گفته سامارون گنجینه ای ارزشمند درون آن قرار داشت برخلاف انتظارم محیط سرداب مانند روز روشن بود هیچ خبری از فضای گرفته و تاریکی که انتظارش را داشتم نبود و همینطور هیچ نگهبانی هم درون سرداب وجود نداشت سامارون درحالیکه به در اشاره می کرد گفت:
- آلفرد تو اولین موجود فانی هستی که می تونی این گنجینه رو از نزدیک ببینی
بر روی در ، نقاشی ای از یک انسان با دو بال سفید نقش بسته بود ، شاید هم یک فرشته بود من که حرف های سامارون را باور نکرده بودم گفتم:
- جدا ، یعنی قبل از من کسی این گنجینه رو ندیده ؟
- هیچ موجود زنده ای
سوالات زیادی برایم ایجاد شده بود سوالاتی که باید جواب آنها را می دانستم
- خیلی عجیبه اینجا هیچ نگهبانی وجود نداره؟
سامارون گفت:
- کی گفته نگهبان نداره
- من که کسی رو ندیدم
سامارون لبخندی زد و گفت:
- هیچ کس جز ملکه ها نمی تونه نگهبانان این قسمت رو ببینه افسانه ها میگن که موجودات قدرتمندی از این قسمت محافظت می کنند
من که شگفت زده شده بودم نگاهی به اطراف انداختم شاید انتظار داشتم که بتوانم یکی از این نگهبانان را به چشم ببینم چه انتظار بیهودهای از خودم داشتم من هنوز هیچ قدرتی نداشتم
سامارون در تکمیل حرف هایش گفت:
- نگهبانان در بعد های مختلف از این گنجینه محافظت می کنند این در دراصل یک دروازه برای ورود به بعد سوم این دنیاست
درحالیکه کنجکاو شده بودم گفتم:
- بعد، من منظور شما رو نمی فهمم
- انتظارش رو داشتم افراد خیلی کمی از دنیای زنده ها در مورد دنیا ها و بعد های مختلف اطلاع دارند فقط این رو برات توضیح میدم که به موازات دنیایی که درونش زندگی می کنی دنیاهای دیگری هم وجود دارند دنیای مردگان هم از سه بعد تشکیل شده که تو می تونی وارد بعد سومش بشی چون تو ...
از حرف های سامارون سر در نیاورده بودم با اینکه حرف هایش را کامل نکرده بود اما من می خواستم بدانم چرا ، چرا ملکه به من اجازه داده بود تا گنجینه ای را ببینم که تا به حال هیچ موجود زنده ای آن را ندیده بود
- ببخشید اما در این مورد نمی تونم حرفی بزنم مطمئن هستم ملکه زمانی که لازم باشه همه چیز رو برات توضیح میدن
نمی دانستم سامارون چگونه ذهن من را خوانده بود مطمئن بودم که در این مورد سخنی نگفته بودم سامارون ادامه داد:
- داشتم در مورد ابعاد مختلف این دنیا برات می گفتم یک بعد یا به عبارت بهتر بعد اول همین دنیایی هست که الان درونش قرار داریم بعد دوم ، به دنیای تاریک شهرت داره که ملکه آرمیتا فرمانروای اون قسمت هست و بعد سوم که زیر نظر هر دو ملکه هست ، بعد سوم هستش که قراره واردش بشیم
زمانی که از دروازه عبور کردیم وارد راهرویی شدیم که هیچ انتهایی برای آن نمی دیدم تمام فضای داخل راهرو توسط مشعل روشن شده بود مشعل هایی که به نظر معمولی می آمدند نگاهی به بالای سر خودم انداختم می توانستم ترک های روی سنگ های خاکستری سقف را ببینم سامارون که متوجه نگاه من شده بود گفت:
- از روی ظاهر اینجا اصلا نمیشه حدس زد که چند سال پیش ساخته شده
در تمام مدتی که از درون راهرو عبور می کردیم هیچ حرفی میان ما زده نشد بالاخره از دور انتهای راهرو را دیدم می توانستم نور دروازه ای سفید را ببینم که به طور مرموزی محیط اطرافش را روشن کرده بود زمانی که جلو تر رفتیم قسمتی از دروازه را دیدم که از آن فاصله ندیده بودم قسمت سیاه رنگ آن را !
این دروازه درست مانند همان دروازه ای بود که در هنگام ورود به این دنیا دیده بودم هر چند کوچکتر از آن بود
با اشاره دست سامارون در از وسط دو تکه شد می توانستم ببینم که چگونه درون دیوار فرو میرفتند بی آنکه اثری بر جای بگذارند می توانستم آنچه که در پشت درها قرار داشت را ببینم حتی دیدنش هم در من اشتیاق عجیبی را ایجاد کرده بود نیرویی من را وادار کرد که قبل از سامارون از دروازه عبور کنم همان نیرو مرا مجبور کرد که قدم های تندتری بردارم
از دیدن سالن دهانم باز مانده بود تا به حال سالنی به این عظمت و با شکوهی ندیده بودم زیر پاهایم پور بود از نقاشی هایی که به نظر زنده می آمدند نفسم از دیدن نقاشی ها بند امده بود نقاشی ها برایم آشنا بودند اما نمی دانستم کجا آنها را دیده ام ذهنم یاری ام نکرد درون سالن هیچ سلوتی نمی دیدم ، احساس عجیبی داشتم حسی که قادر به وصفش نبودم ، سقف گنبدی بزرگ سالن توجه من را جلب کرد . سقفی که از شیشه های رنگی ساخته شده بود نورهایی که از درون شیشه ها عبور می کردند . مانند رنگین کمانی از نورها بودند که تنها در مرکز سالن بهم می رسیدند
- ۲.۳k
- ۲۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط