پات ۱۹
شب بود. عمارت پر از مهمون. چراغها روشن. موسیقی آروم. همه با لباسهای شیک. تهیونگ وسط سالن ایستاده بود. با کت و شلوار مشکی. کراواتش باز. چشمهاش سرد. مثل همیشه.
من گوشهی سالن ایستاده بودم. با لباس خاکستری سادهم. موهای کوتاهم. مثل یه خدمتکار. تهیونگ گفته بود فقط سرویس کن. حرف نزن. دیده نشو.
سینی رو برداشتم. شروع کردم به چرخیدن بین مهمونها. همه نگاهم میکردن. یه دختر جوون با لباس قرمز، با پوزخند گفت:
٫ اوه، این همون عروس اجباریه؟ چه ساده. تهیونگ چطور تحملش میکنه؟
دختر دیگهای خندید و گفت:
شنیدم شبها هم باید بره اتاق تهیونگ. چه بدبختی.
خندهها بلند شد. من سرم رو پایین انداختم. سینی تو دستم میلرزید.
یهو یکی از دخترها جلوم رو گرفت. موهای بلوند. چشمهای آبی. لباس سفید.
∆ بیا اینجا. یه لیوان میخوام.
لیوان رو برداشتم. دستم لرزید. یهکم شراب ریخت روی لباسش.
∆ (بلند) بیعرضه! این لباس گرونقیمته! تو چیزی از عروس بودن نمیفهمی.
من رنگم پرید.
· ب... ببخشید. من...
∆ (با پوزخند) ببخشید؟ اینجا کسی به ببخشید اعتقاد نداره. تو فقط یه خدمتکاری. یه برده.
مهمونها همه نگاه میکردن. خندهها بلندتر شد. من نمیدونستم چیکار کنم. سینی تو دستم میلرزید.
تهیونگ از اون طرف سالن نگاه میکرد. ولی هیچی نگفت. فقط یه دختر دیگه رو تو بغلش گرفته بود. موهای قهوهای. لباس قرمز. میخندید. به من نگاه نمیکرد.
دختر بلوند یه قدم جلو اومد. لیوان شراب رو از دستم گرفت. بعد آروم ریختش روی لباس خاکستری من.
∆ (زمزمه کرد) اینم برای تو. حالا برو خودت رو تمیز کن. مثل یه خدمتکار واقعی.
اشک تو چشمهام جمع شد. ولی نگهش داشتم. سینی رو زمین گذاشتم. از سالن بیرون رفتم.
راهرو سرد بود. به دیوار تکیه دادم. نفسهام تند بود. اشک روی گونههام میریخت. ولی نه از خجالت. از خشم. از دردی که تو سینهم بود.
صدای قدمهایی اومد. بلند. محکم.
تهیونگ. با اون دختر قرمزه. از راهرو رد شدن. به من نگاه نکرد. انگار من یه تیکه سنگ بودم. روی زمین.
وقتی رد شدن، دختره آروم گفت:
+ تهیونگ جان، این دختر خدمتکار همیشه انقدر کثیفه؟
تهیونگ جواب داد:
& مهم نیست. بریم.
و رفتن. من تو راهرو موندم. لباسم خیس. اشکهام سرد. ولی یه چیزی تو دلم شکست
به اتاقم برگشتم. لباسم رو عوض کردم. روی تخت نشستم. زانوهام رو بغل کردم. و برای اولین بار، بعد از مدتها، بلند گریه کردم
من گوشهی سالن ایستاده بودم. با لباس خاکستری سادهم. موهای کوتاهم. مثل یه خدمتکار. تهیونگ گفته بود فقط سرویس کن. حرف نزن. دیده نشو.
سینی رو برداشتم. شروع کردم به چرخیدن بین مهمونها. همه نگاهم میکردن. یه دختر جوون با لباس قرمز، با پوزخند گفت:
٫ اوه، این همون عروس اجباریه؟ چه ساده. تهیونگ چطور تحملش میکنه؟
دختر دیگهای خندید و گفت:
شنیدم شبها هم باید بره اتاق تهیونگ. چه بدبختی.
خندهها بلند شد. من سرم رو پایین انداختم. سینی تو دستم میلرزید.
یهو یکی از دخترها جلوم رو گرفت. موهای بلوند. چشمهای آبی. لباس سفید.
∆ بیا اینجا. یه لیوان میخوام.
لیوان رو برداشتم. دستم لرزید. یهکم شراب ریخت روی لباسش.
∆ (بلند) بیعرضه! این لباس گرونقیمته! تو چیزی از عروس بودن نمیفهمی.
من رنگم پرید.
· ب... ببخشید. من...
∆ (با پوزخند) ببخشید؟ اینجا کسی به ببخشید اعتقاد نداره. تو فقط یه خدمتکاری. یه برده.
مهمونها همه نگاه میکردن. خندهها بلندتر شد. من نمیدونستم چیکار کنم. سینی تو دستم میلرزید.
تهیونگ از اون طرف سالن نگاه میکرد. ولی هیچی نگفت. فقط یه دختر دیگه رو تو بغلش گرفته بود. موهای قهوهای. لباس قرمز. میخندید. به من نگاه نمیکرد.
دختر بلوند یه قدم جلو اومد. لیوان شراب رو از دستم گرفت. بعد آروم ریختش روی لباس خاکستری من.
∆ (زمزمه کرد) اینم برای تو. حالا برو خودت رو تمیز کن. مثل یه خدمتکار واقعی.
اشک تو چشمهام جمع شد. ولی نگهش داشتم. سینی رو زمین گذاشتم. از سالن بیرون رفتم.
راهرو سرد بود. به دیوار تکیه دادم. نفسهام تند بود. اشک روی گونههام میریخت. ولی نه از خجالت. از خشم. از دردی که تو سینهم بود.
صدای قدمهایی اومد. بلند. محکم.
تهیونگ. با اون دختر قرمزه. از راهرو رد شدن. به من نگاه نکرد. انگار من یه تیکه سنگ بودم. روی زمین.
وقتی رد شدن، دختره آروم گفت:
+ تهیونگ جان، این دختر خدمتکار همیشه انقدر کثیفه؟
تهیونگ جواب داد:
& مهم نیست. بریم.
و رفتن. من تو راهرو موندم. لباسم خیس. اشکهام سرد. ولی یه چیزی تو دلم شکست
به اتاقم برگشتم. لباسم رو عوض کردم. روی تخت نشستم. زانوهام رو بغل کردم. و برای اولین بار، بعد از مدتها، بلند گریه کردم
- ۲۰.۸k
- ۲۰ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط