.:: قسمت دهم ::.

.:: قسمت دهم ::.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
روزامون نزدیک عید بود . بهار داشت میومد . ولی من خیلی زمستونو دوست داشتم . زمستونو به
خاطر رنگ خاکستری اش دوست داشتم . به خاطر ابرایی که حرفایی داشتن واسه گفتن . حس میکردم
فقط زمستونه که میتونه منو درک کنه . فقط زمستونه که بین این همه فصل ها عاشقه ....
من سعی میکردم هر روز هر چی واسم گذشته رو تو یه دفتری بنویسم . این تنها کاری بود که تو عمرم
باعث شد از خودم خوشم بیاد . ولی بعضی روزا یادم میرفت و جا مینداختم . دوست دارم از نگین بگم .
بگم که چه جور آدمی بود . شاید هم مهم نیست که بگم ولی نگین یه دختری بود با موهای کمی
گندمی . ابرو های مشکی مایل به گندمی . چشمای خاکستری . خاکستری کامل نبود ولی وقتی نزدیک
تر میومدی ومیدیدیش میفهمیدی که خاکستریه . قد کوتاه . چاق نبود و لاغر هم نبود. .پوست سفید .
موهاش صاف بود ولی به خاطر اینکه خشگل تر بشه موهای جلوییش رو فر میکرد . دستای سردی
داشت ... لباس پوشیدنش رو خیلی دوست داشتم . عاشق موسیقی بود . یعنی تقریبا همیشه گوش
میداد . یه ذره حسود بود . یه خورده زرنگ بود . خیلی بیخیال . بعضی موقع ها جوگیر بود .خیلی
احساسی . یه خورده پر توقع . عاشق بحث کردن بود . ولی تا اونجایی که فهمیدم دلش میخواست
حرفاشو تو یه جمله کوتاه بگه . میگفت که تقریبا خیلی با آبجی بزرگش دعواش میشد . آبجی بزرگش
هم یک سال بود که ازدواج کرده بود .
آه ... چه روزایی که گذشت ...
تولدش نزدیک بود . اونم زمستونی بود . ولی متاسفانه روزای تولد من جایی افتاده بود که هنوز با نگین
زیاد دوست نبودم . باید یه چبزی واسش میخریدم و سنگ تموم میزاشتم . دیگه به هم وابسته شده
بودیم . یعنی تقریبا هر شب اس ام اس بود . ولی بعضی روزا من اس ام اس نمیدادم و بعضی روزا اون .
این کارا باعث میشد که خیلی زود زود دلتنگ بشیم .
یه روز قبل از تولد نگین با مرتضی رفتیم بازار نمیدونستم چی بخرم . رفتیم بازار و همینجوری داشتیم
میگشتیم . نگین هم نمیدونست که قراره من واسش چیزی بخرم . یعنی اون روز یه جایی افتاده بود که
باید بعد خرید میرفتم مدرسه . و با عجله هم نمیشد چیز خوبی خرید . خلاصه با کلی گشت و گذار من
یه گردنبند سنگی با زنجیر طلا خریدم . یعنی این گردنبند ها تازه تازه داشت مد میشد . سعی کردم
حروف انگلیسی اول حرف نگین رو بخرم . پیدا نکردم ولی R بود . اونو گرفتم گفتم شاید اینو بگیرم
همیشه به یادم باشه . خیلی گردنبند خوبی بود . کادو پیچ کردیم و اومدیم مدرسه . دیگه تو راه مدرسه
همدیگه رو نمیدیدم من وقتی میرسیدم نزدیکی مدرسه اونا دیگه وای نمیستادم و زودی میرفتم مدرسه
خودمون .
اون روز کارنامه ها رو دادن . خدا رو شکر خوب بود . ولی بازم راضی نبودم . کلاس هامون تموم شدن
بازم مثل همیشه روزا گرم ولی شب های اینجا سرد میشه . نمیشه گفت شاید بهار باشه ولی برف
بیاد ...
اصلا از هوای اینجا خوشم نمیاد . اون شب با علی برگشتم خونه . مرتضی رفت کافی نت . خیلی وقت
بود که با علی حرف نمیزدم . کرایه تاکسی رو علی حساب کرد . نمیدونم یه دفعه پسرخاله شده بود
باهام . زیاد باهم صحبت نکردیم .
من تقریبا یکی دوهفته بود که از مینا خبر نداشتم . و فقط یه بار تو این مدت همدیگه رو از دور دیدیم ولی
حتی سلام هم نکردیم . به نظرم میرسید با علی دوست شده بود . نمیدونستم ولی احتمال میدادم .
چون علی درمورد اون با من حرف نزد . قرار شد که از علی بپرسم . فردا قرار بود هدیه تولد نگین رو بدم
بهش . شب بهش اس دادم گفتم میشه فردا همدیگه رو ببینیم . جواب نداد . حتما کار داشت . این
مدرسه هم نمیزاشت که من بتونم راحت باهاش قرار بزارم و تولدش رو بهش تبریک بگم . فردای اون
شب دو دل بودم . دلم نمیخواست برم مدرسه و نرفتم . بدون اینکه مامانم متوجه بشه . کیفم رو
برداشتم و درست تو وقت مدرسه از خونه رفتم بیرون . رفتم پارک . ولی نگین که هنوز نرسیده بود
خونه . باید میرسید و چند ساعت بعد باهاش قرار میزاشتم نمیدونستم شاید هم نمیخواست بیاد . چند
ساعتی تو پار بودم . به نگین اس دادم . گفتم : رسیدی خونه . اینبار جواب داد . رسیده بود خونه . گفتم
میشه بیای پارک کار مهمی دارم باهات . گفت : نمیشه هم بابام و هم مامانم خونه هستن شک
میکنن . منم تو پارک کلافه شده بودم . جوابشو ندادم . خدایا چیکار کنم . گشنه ام بود . گفتم حالا برم
یه چیزی بخورم ببینم چی میشه . رفتم و ..
خدایا چیکار کنم هنوز تا ساعت
دیدگاه ها (۱۵)

بیا یه چیزی بهت بگم:🗣این واقعیت رو در نظر بگیر که شاید خدا ا...

این آهنگ خیلی دوست دارم امیدوارم خوشتون بیاد☺️☺️میخوام یه چی...

خب... دوباره مدرسه شروع شد.میدونم خیلی هاتون قراره اف بزنین ...

شلام برین برای پارت گذاری ؟❣️❤️🧸🎀🤭بزن بریممممم رمان :«استاد ...

بیشتر گل و گیاه بلدم تا چیزای دیگه

بچها این دوستم رو میشناسید دیگه؟ توی خیلی از پست ها و استوری...

.Amazing vibes🤍🎀.اگه قرار بود تو یه شب برفی یا بارونی تو یه ...

خودم یک وچهار

نمیگم حرفم خطاب به کیه (خطاب به خیلیاس) خب شما ها دوست های خ...

داستان زندگی منپارت:21+از پاساژ بیرون آمدیم از بچه ها خداحاف...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط