{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Part¹

Part¹

علامت ها: یونا+/ تهیونگ-/ سوجین&/ جیون×/ هانول@/ سیون¢/ کیوم£

&تو سالهاست که اینجایی و اولین کسی هستی که اینجا بوده همیشه کیف کسایی که داشتن با شادی میرفتن و آماده میکردی و از حیاط برای اونا تو ماشین لاکچریشون خوشحال کنار پدر و مادر های جدیدشون دست تکون میدادی بدون اینکه اونا حتی ذره‌ای متوجه محبت تو بشن چطور بهشون حسودی نمیکردی؟... هیچ وقت دلت نخواسته به جای اون دخترا تو از اینجا میرفتی؟؟!

این سوالا همون سوالای تیکه پاره ای بود که بی‌پروا تو ذهنم چرخ میزدن و از جواب دادن بهشون طفره میرفتم!

معلومه که دلم خواسته.. حتی خیلی بیشتر از شماها!... همیشه وقتی لباسا و وسایل های بقیه رو براشون آماده میکردم هر بار گریه میکردم و سعی میکردم خودمو قانع کنم من به دوستام حسودی نمیکنم و امیدوارم زندگی خوبی داشته باشن حتی بهتر از من.. من بیشتر از همه این بچه ها سوراخ سنبه ها و خونه ی جونده های این خونه درب و داغون و میشناسم برای همینه که همیشه تو گایم موشک اول میشدم.. من بیشتر از همه چشم به انتظار کسایی بودم که قبل رفتن بهم قول داده بودن از اینجا میبرنم یا حداقل بهم سر میزنن... اما!... چشم هام به در خشک شدن.. من به اندازه جونده های این پرورشگاه وعده شنیده بودم و هر بارم با اینکه میدونستم اونا هیچ وقت دیگه پاشونو اینجا نمیزارن حتی نیم نگاهی هم به در این پرورشگاه از کیلومتر ها نمیندازن با این حال بازم منتظر موندم.. حتی حالا هم اگه کسی بهم بگه قول میدم می یام با خودم ببرمت یا بهت سر میزنم بازم منتظر می مونم چون کار من اینه!....

کار بچه های بینوا و بی سرپرست انتظاره!.. انتظار برای همه چیز برای یه اشیونه گرم برای یه خانواده برای یه تخت گرم و راحت برای غذای خوب حتی انتظار برای داشتن یه عروسک که فقط برای تو باشه...!

انتظار برای یه خونه هرچقدر کوچیک اما خونه ای که شمینه هاش با هیزم محبت شعله ور میشن... بارها و بارها با خودم فکر کردم که چرا؟.. چرا پدر و مادرم منو نخواستن؟ یعنی من چطور بچه ای بودم که دوسم نداشتن؟ شبیه جوجه اردک زشت بودم؟ یا خیلی گریه زاری میکردم و بچه بدانقی بودم و خانوادم و کفری میکردم؟ یا شایدم بچه خیلی لاغری بودم که دوسم نداشتن؟ نکنه بخاطر کک و مک هام بوده باشه؟ شایدم اونا فقیر بودن و نمیتونستن از پس هزینه های شیر خشک و پوشک من بر بیان؟

خانم هجو میگه خانواده ام به خواست خودشون من و از سه ماهگیم اینجا آوردن.. باور نمیکنم که پدر و مادری بچشونو با رضایت خودشون رها کرده باشن اونم درست زمانی که یه بچه واقعا می‌تونه به مادر و پدر نیاز داشته باشه

.............
دیدگاه ها (۰)

چند روز پیش موقع آغاز سال تحصیلی تو تهران، تو یه مهدکودک مرب...

میخوام یه چیزی تست کنم، برا مثال این ادیته تو تیک تاک دو یا ...

فداش شم خیلی گوگولیه 🎀بچه ها بنده خوابیده بودم برای اولین با...

غمگین‌ترین کلیپی که امشب میتونید ببینید؛ صحبتهای این آقا وقت...

سناریو مایکی{جنگل چشمات}پارت سهیه سال تموم بدون اینکه مایکی ...

😔خونه برای فرزندت آرامشه؟ یا دلش میخواد فرار کنه ازش؟ 🏠 نوج...

𝘞𝘩𝘦𝘯 𝘵𝘩𝘦 𝘩𝘦𝘢𝘳𝘵 𝘤𝘢𝘭𝘭𝘪𝘯𝘨 𝘶𝘴 𝘱𝘢𝘳𝘵:73جایی رو هم نداشت که بره.کجا...

سلام اومدم بگم که از امروز دیگه فعالیت نمیکنم بابام فقط روزی...

name:𝓣𝓱𝓮 𝓢𝓹𝓵𝓮𝓷𝓭𝓸𝓻 𝓸𝓯 𝓟𝓲𝓰𝓶𝓮𝓷𝓽 𝓲𝓷 𝓽𝓱𝓮 𝓓𝓪𝓻𝓴𝓷𝓮𝓼𝓼.Season:¹part:³....

@destination_99توهمان فرشته مهربانی که...روزت مبارکــــــــ🌸...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط