اجبار به بد بختی پارت آخر
دیار تو زندگیش با سختی های زیادی جنگید از زندگی تو خونه ای پدرش تا خونه ای شوهرش یه ازدواج اجباری که فقط از شوهرش حرف های بد نگاه های سرد و تهدید های که روز به روز بیشتر میشدن
ولی پایانه هر سختی یک فیروزیه بزرگی هست که دیار با مرگ درد و سختی های که روز به روز بیشتر میشدند جنگید تا این که موفق شد طعمه خوشه زندگیشو بچشه و این زندگی تازه اول خوشحالی بود که باهم دیگه داشتند
از زبانه دیار...
با صدای دلین بیدار شدم خودمو بلند کردمو رفتم برداشتمش و روتخت دراز کشیدم بهش شیر میدادم که جونگ کوک بیدار شد
دیار... صبع خیر
کوک... صبع توهم بخیر
کوک... دختره بابا گرسنه شه
دیار... خیلی
جونگ کوک خندیدو سرشو بهم نزدیک کردو یه بوس رو پیشونیم کرد
کوک... خیلی دوست دارم
دیار... منم دوست دارم آتا بیشتر از چیزی که فکرشو بکنی
لبامو یه بوسه کوچلو کردو گفت
کوک... بهت قول میدم تا آخره عمرم کنارت باشم و نزارم آب تو دلت تکون بخوره
دیار... خوشحالم که دارمت
کوک... من بیشتر
بعد همو بوسیدن
دیارو جونگ کوک با دخترشون تا آخره عمر با خوشحالیو با عشقی که بهم داشتند زندگی کردند
خب بچه ها این داستان تموم شد بهم بگید کدوم داستانو بزارم به خدا خودم نمیدونم😂
ولی پایانه هر سختی یک فیروزیه بزرگی هست که دیار با مرگ درد و سختی های که روز به روز بیشتر میشدند جنگید تا این که موفق شد طعمه خوشه زندگیشو بچشه و این زندگی تازه اول خوشحالی بود که باهم دیگه داشتند
از زبانه دیار...
با صدای دلین بیدار شدم خودمو بلند کردمو رفتم برداشتمش و روتخت دراز کشیدم بهش شیر میدادم که جونگ کوک بیدار شد
دیار... صبع خیر
کوک... صبع توهم بخیر
کوک... دختره بابا گرسنه شه
دیار... خیلی
جونگ کوک خندیدو سرشو بهم نزدیک کردو یه بوس رو پیشونیم کرد
کوک... خیلی دوست دارم
دیار... منم دوست دارم آتا بیشتر از چیزی که فکرشو بکنی
لبامو یه بوسه کوچلو کردو گفت
کوک... بهت قول میدم تا آخره عمرم کنارت باشم و نزارم آب تو دلت تکون بخوره
دیار... خوشحالم که دارمت
کوک... من بیشتر
بعد همو بوسیدن
دیارو جونگ کوک با دخترشون تا آخره عمر با خوشحالیو با عشقی که بهم داشتند زندگی کردند
خب بچه ها این داستان تموم شد بهم بگید کدوم داستانو بزارم به خدا خودم نمیدونم😂
- ۱۰۷
- ۱۴ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط