پارت ۳۷
وقتی تهیونگ اون نامه رو خوند، هیچی نگفت. فقط کاغذ رو مچاله کرد و انداخت تو شومینه. تا صبح، عمارت رو به حال آمادهباش درآورد.
صبح زود، اومد تو اتاقم.
& وسایلت رو جمع کن. فقط چیزهای ضروری.
· چ... چرا؟ داره چی میشه؟
& سوال نپرس روآن
با یه ماشین مشکی، از عمارت خارج شدیم. تهیونگ رانندگی میکرد. من کنارش نشسته بودم. تو راه، هیچکدوم حرفی نزدیم.
ماشین جلوی یه برج بلند و مدرن تو مرکز شهر ایستاد. آسانسور ما رو برد به طبقهی آخر. در باز شد. یه پنتهاوس بزرگ با دیوارهای شیشهای که کل شهر رو زیر پا داشت.
ولی وقتی وارد شدم، فهمیدم که اینجا هم فرق زیادی با عمارت نداره. دو تا نگهبان قدبلند با کت و شلوار مشکی کنار در آسانسور ایستاده بودن. تو گوشهی سالن، دوربینهای کوچیک روی سقف نصب شده بود. یه نور قرمز کوچیک روشن بود. یعنی ما تحت نظارت بودیم.
& اینجا خونهی شخصیمه. نگهبانها ۲۴ ساعته اینجا هستن. دوربینها هم همهجا رو کنترل میکنن. حتی اتاقها.
قلبم فشرده شد. بازم زندانی. ولی این بار تو یه قصر شیشهای و مدرن.
· خ... خب. من که کاری ندارم.
& میدونم کاری نداری. ولی یه چیز دیگه هم هست. اینجا خدمتکار نیست. هیچکس نیست که بهت غذا بده یا اتاقت رو تمیز کنه. یعنی... تو باید از خودت مراقبت کنی. و من باید از تو مراقبت کنم.
سرم رو بلند کردم.
· م... من نیازی به مراقبت ندارم. من از پس خودم برمیام.
& (پوزخند سردی زد) از پس خودت برمیای؟ تو حتی نمیتونی از پس یه بوسهی یواشکی کای بر بیای.
رنگم پرید. اخمام رفت تو هم. برای اولین بار، جوابش رو دادم.
· اون بوسه تقصیر من نبود! تو همیشه منو مقصر میدونی! تو هیچوقت نمیفهمی!
تهیونگ یه لحظه مکث کرد. انگار انتظار نداشت نگهبانها یه نگاه به هم کردن. ولی تهیونگ سریع خودش رو جمع کرد.
& تو داری با من داد میزنی؟ تو این خونه؟
· خ... خب... تو داری منو تحقیر میکنی! من دیگه بچه نیستم
سکوت. تهیونگ نگاهم کرد. یه نگاه طولانی. سرد. بعد برگشت و رفت سمت اتاقش.
& اتاق سمت راست مال توئه. دوربین اونجا نیست. ولی بقیهی خونه رو میبینن. تا فردا از این اتاق بیرون نیا.
در اتاقش رو محکم بست. من تو سالن بزرگ موندم قلبم تند میزد. برای اولین بار، جلوش ایستاده بودم. و تهیونگ، برای اولین بار، کم آورده بود.
به اتاقم رفتم. روی تخت دراز کشیدم. به شهر شلوغ بیرون نگاه کردم. اینجا امن بود. ولی یه تنش عجیب بین من و تهیونگ بود. یه کشش. یه لجبازی. و من میدونستم که این لجبازی، یه روز به یه جای خیلی خطرناکی میرسه.
صبح زود، اومد تو اتاقم.
& وسایلت رو جمع کن. فقط چیزهای ضروری.
· چ... چرا؟ داره چی میشه؟
& سوال نپرس روآن
با یه ماشین مشکی، از عمارت خارج شدیم. تهیونگ رانندگی میکرد. من کنارش نشسته بودم. تو راه، هیچکدوم حرفی نزدیم.
ماشین جلوی یه برج بلند و مدرن تو مرکز شهر ایستاد. آسانسور ما رو برد به طبقهی آخر. در باز شد. یه پنتهاوس بزرگ با دیوارهای شیشهای که کل شهر رو زیر پا داشت.
ولی وقتی وارد شدم، فهمیدم که اینجا هم فرق زیادی با عمارت نداره. دو تا نگهبان قدبلند با کت و شلوار مشکی کنار در آسانسور ایستاده بودن. تو گوشهی سالن، دوربینهای کوچیک روی سقف نصب شده بود. یه نور قرمز کوچیک روشن بود. یعنی ما تحت نظارت بودیم.
& اینجا خونهی شخصیمه. نگهبانها ۲۴ ساعته اینجا هستن. دوربینها هم همهجا رو کنترل میکنن. حتی اتاقها.
قلبم فشرده شد. بازم زندانی. ولی این بار تو یه قصر شیشهای و مدرن.
· خ... خب. من که کاری ندارم.
& میدونم کاری نداری. ولی یه چیز دیگه هم هست. اینجا خدمتکار نیست. هیچکس نیست که بهت غذا بده یا اتاقت رو تمیز کنه. یعنی... تو باید از خودت مراقبت کنی. و من باید از تو مراقبت کنم.
سرم رو بلند کردم.
· م... من نیازی به مراقبت ندارم. من از پس خودم برمیام.
& (پوزخند سردی زد) از پس خودت برمیای؟ تو حتی نمیتونی از پس یه بوسهی یواشکی کای بر بیای.
رنگم پرید. اخمام رفت تو هم. برای اولین بار، جوابش رو دادم.
· اون بوسه تقصیر من نبود! تو همیشه منو مقصر میدونی! تو هیچوقت نمیفهمی!
تهیونگ یه لحظه مکث کرد. انگار انتظار نداشت نگهبانها یه نگاه به هم کردن. ولی تهیونگ سریع خودش رو جمع کرد.
& تو داری با من داد میزنی؟ تو این خونه؟
· خ... خب... تو داری منو تحقیر میکنی! من دیگه بچه نیستم
سکوت. تهیونگ نگاهم کرد. یه نگاه طولانی. سرد. بعد برگشت و رفت سمت اتاقش.
& اتاق سمت راست مال توئه. دوربین اونجا نیست. ولی بقیهی خونه رو میبینن. تا فردا از این اتاق بیرون نیا.
در اتاقش رو محکم بست. من تو سالن بزرگ موندم قلبم تند میزد. برای اولین بار، جلوش ایستاده بودم. و تهیونگ، برای اولین بار، کم آورده بود.
به اتاقم رفتم. روی تخت دراز کشیدم. به شهر شلوغ بیرون نگاه کردم. اینجا امن بود. ولی یه تنش عجیب بین من و تهیونگ بود. یه کشش. یه لجبازی. و من میدونستم که این لجبازی، یه روز به یه جای خیلی خطرناکی میرسه.
- ۱۳.۷k
- ۲۹ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط