خواستار خواسته هام پارت ۲
اما بر خلاف انتظارم رو کرد ب حنا و گف
- اشتباه از من بود خواستم مث رفیقام مخ بزنم ک رو پیشونی رفیق شمام ی موچه بود خواستم مثلا نشون بدم ک از خود گذشته ام و اینا اومدم از رو پیشونیش مورچه رو بردارم ک نمیدونم چرا اینطور کرد
- وای این عسل ب موچه و حشرات و پرنده ها فوبیای شدید دارع چندشش میشع و میترسه
ی نگا ب پسرع انداختم ک داش ب حرفای حنا گوش میداد
-این باید صورتشو با آب بشوره ک ماشالا این دختر پسرایی ک میریزن تو این پارک شیرارو سالم نذاشتن من میرم ی آب بگیرم بیام
این کثافت همیشع دوس داش مخ بزنه از این یادآوری ب ذهنم ی لبخند اومد رو لبم حنا رفت
سرمو چرخوندم ب سمتش خیلی سرد گفتم :
-نیازی نبود ک خودتونو بد کنید اشتباه از من بوده
-من مهم نبودم مهم رفیقت برای تو بودکه حل شد
-واقعا ممنو
ک حرفم با زدن دست ی نفر ب شونم حرفم قطع شد
-ت....تو..این..جا
-منم عشقم چرا میترسی
- من از تو نمیترسم آرمان
- ای جان آرمان عسل من دوست دارم چرا نمیفهمی
-ببین من هیچ نفرتی نسبت ب ط ندارم
پسرع همینجوری داش نگاهمون میکرد فکنم چهرش ی مدلی کلافه بود
تا اومدم حرف بزنم آرمان پرید تو حرفم
-خوب چ حرفی میمونه عشقم
-اومد بغلم کنه ک پریدم پشته پسره و از پشت با پنجه هام شونه هاشو گرفتم تیشرتش نازک بودو عضلات شونشو میتونستم لمس کنم ولی الان این اهمیت نداره پسره برگشت ب پشت ی نگا ب من کرد برگشت رو ب آرمان
- تا همینجا سکوت کردم کافی بود تا خودم بشنوم و مطمئن بشم ک عسل دوست نداره
-عسل ن و عسل خانم اصن ب ط چ ک من ب عسل چی میگم
- دلیلی نمیبینم ب دوس دخترم بگم خانم
همینجوری از پشت بهش نگاه کردم ضاویه فکش خیلی طبیعی بود و خیلی جذاب خونسرد دستمو از شونش برداشتو تو دستش گرف فهمید معذب شدم ک دستشو قفل دستم نکردو فقط دستمو عادی گرف
آرمان تو شک بود دلم براش سوخت آرمان هیچی کم نداشت هم قد و هیکلش نسبت ب سنش قشنگ و ورزشی بود هم باباش از کار کنان شرکت بابام بود کار باباش توی شرکت محکم بود و وضع مالی اوکی داشتن
خلاصه مهم دل من بود خودخواهی میکردم میدونم ولی وقتی من دوسش نداشته باشم رابطه برای اون هم زهر میشع
ولی خوب با خودم هم میگفتم شاید از سرع جوونیش باشع آرمان فقط ۲۲ سالش بود
نگاهی ب اون پسر انداختم ک ب طرز وحشتناکی داشت آرمانو نگاه میکرد
بغض آرمان از گلوش مشخص بود با بغضولی محکم گف
- اون نگف دوسم ن
پسرع پرید وسط حرفش
-اگه دوست داشت از سرش بازت نمیکردو از دیدنت وحشت نمیکرد
راس میگف هیچ حسی نسبت ب آرمان نداشتم
آرمان نگاهی بهم کردو گلی ک معلوم بود از قبل برا من چیده رو از پشتش نشون داد و انداخت روی زمین پاشو روش گذاشت در حین رد شدن از کنارم تو گوشم گف
-این گل عشقمون بود ک برا تو بود تو برای خودتو لگد کردی اما برا من همیشع توی اتاقم بالای تختمه با فکر اینکه هرشب تو کنارمی اینو گفت و گذشت
اشک سمجی از سرع دلسوزی از گوشه چشمم روانه شد
ک پسره مث اینکه متوجهش شد گف
-دوسش داشتی من خرابش کردم ؟
زود گفتم
- ن من هیچ حسی بهش نداشتم آرمان از بچگی تو شرکت همبازیم بود فقط ب عنوان یک دوست میشناسمش نمیتونم جای دوس پسرم یا شوهرم ببینمش
ک دستمو از دستش کشیدم بیرون ک سرشو خاروند و
- آمم ببخشید من
- میدونم
ب هر حال خوب نقش بازی کردید
آیدین :《
اولش ک دیدمش فک کردم از این دختراس ک شاخن
ولی اینجوری نبود دل مهربونی داش ولی اصن ازش خشم نیومد ی چند لحظه آنالیزش کردم
یکم تو پر بود ولی قد بلندش ک تقریبن ۲۰ سانت از من کوتاه تر بود نمیذاش تو پر بودنش مشخص بشه
چشمای عسلی داش مث چشای من یکم روشن تر رنگ عسل لبخند اومد رو لبم ک گف
-معذرت میخوام چیزی شده
-چشات رنگه اسمته
خندیدو گف
- آره خیلیا میگن
من باید برم
خیلی ممنون ازتون
از اینکه داش میرف حسی نداشتم من خودمو میشناختم نمیتونستم ب کسی حسی داشته باشم
سر قضیه طلاق مامانو بابام
- اشتباه از من بود خواستم مث رفیقام مخ بزنم ک رو پیشونی رفیق شمام ی موچه بود خواستم مثلا نشون بدم ک از خود گذشته ام و اینا اومدم از رو پیشونیش مورچه رو بردارم ک نمیدونم چرا اینطور کرد
- وای این عسل ب موچه و حشرات و پرنده ها فوبیای شدید دارع چندشش میشع و میترسه
ی نگا ب پسرع انداختم ک داش ب حرفای حنا گوش میداد
-این باید صورتشو با آب بشوره ک ماشالا این دختر پسرایی ک میریزن تو این پارک شیرارو سالم نذاشتن من میرم ی آب بگیرم بیام
این کثافت همیشع دوس داش مخ بزنه از این یادآوری ب ذهنم ی لبخند اومد رو لبم حنا رفت
سرمو چرخوندم ب سمتش خیلی سرد گفتم :
-نیازی نبود ک خودتونو بد کنید اشتباه از من بوده
-من مهم نبودم مهم رفیقت برای تو بودکه حل شد
-واقعا ممنو
ک حرفم با زدن دست ی نفر ب شونم حرفم قطع شد
-ت....تو..این..جا
-منم عشقم چرا میترسی
- من از تو نمیترسم آرمان
- ای جان آرمان عسل من دوست دارم چرا نمیفهمی
-ببین من هیچ نفرتی نسبت ب ط ندارم
پسرع همینجوری داش نگاهمون میکرد فکنم چهرش ی مدلی کلافه بود
تا اومدم حرف بزنم آرمان پرید تو حرفم
-خوب چ حرفی میمونه عشقم
-اومد بغلم کنه ک پریدم پشته پسره و از پشت با پنجه هام شونه هاشو گرفتم تیشرتش نازک بودو عضلات شونشو میتونستم لمس کنم ولی الان این اهمیت نداره پسره برگشت ب پشت ی نگا ب من کرد برگشت رو ب آرمان
- تا همینجا سکوت کردم کافی بود تا خودم بشنوم و مطمئن بشم ک عسل دوست نداره
-عسل ن و عسل خانم اصن ب ط چ ک من ب عسل چی میگم
- دلیلی نمیبینم ب دوس دخترم بگم خانم
همینجوری از پشت بهش نگاه کردم ضاویه فکش خیلی طبیعی بود و خیلی جذاب خونسرد دستمو از شونش برداشتو تو دستش گرف فهمید معذب شدم ک دستشو قفل دستم نکردو فقط دستمو عادی گرف
آرمان تو شک بود دلم براش سوخت آرمان هیچی کم نداشت هم قد و هیکلش نسبت ب سنش قشنگ و ورزشی بود هم باباش از کار کنان شرکت بابام بود کار باباش توی شرکت محکم بود و وضع مالی اوکی داشتن
خلاصه مهم دل من بود خودخواهی میکردم میدونم ولی وقتی من دوسش نداشته باشم رابطه برای اون هم زهر میشع
ولی خوب با خودم هم میگفتم شاید از سرع جوونیش باشع آرمان فقط ۲۲ سالش بود
نگاهی ب اون پسر انداختم ک ب طرز وحشتناکی داشت آرمانو نگاه میکرد
بغض آرمان از گلوش مشخص بود با بغضولی محکم گف
- اون نگف دوسم ن
پسرع پرید وسط حرفش
-اگه دوست داشت از سرش بازت نمیکردو از دیدنت وحشت نمیکرد
راس میگف هیچ حسی نسبت ب آرمان نداشتم
آرمان نگاهی بهم کردو گلی ک معلوم بود از قبل برا من چیده رو از پشتش نشون داد و انداخت روی زمین پاشو روش گذاشت در حین رد شدن از کنارم تو گوشم گف
-این گل عشقمون بود ک برا تو بود تو برای خودتو لگد کردی اما برا من همیشع توی اتاقم بالای تختمه با فکر اینکه هرشب تو کنارمی اینو گفت و گذشت
اشک سمجی از سرع دلسوزی از گوشه چشمم روانه شد
ک پسره مث اینکه متوجهش شد گف
-دوسش داشتی من خرابش کردم ؟
زود گفتم
- ن من هیچ حسی بهش نداشتم آرمان از بچگی تو شرکت همبازیم بود فقط ب عنوان یک دوست میشناسمش نمیتونم جای دوس پسرم یا شوهرم ببینمش
ک دستمو از دستش کشیدم بیرون ک سرشو خاروند و
- آمم ببخشید من
- میدونم
ب هر حال خوب نقش بازی کردید
آیدین :《
اولش ک دیدمش فک کردم از این دختراس ک شاخن
ولی اینجوری نبود دل مهربونی داش ولی اصن ازش خشم نیومد ی چند لحظه آنالیزش کردم
یکم تو پر بود ولی قد بلندش ک تقریبن ۲۰ سانت از من کوتاه تر بود نمیذاش تو پر بودنش مشخص بشه
چشمای عسلی داش مث چشای من یکم روشن تر رنگ عسل لبخند اومد رو لبم ک گف
-معذرت میخوام چیزی شده
-چشات رنگه اسمته
خندیدو گف
- آره خیلیا میگن
من باید برم
خیلی ممنون ازتون
از اینکه داش میرف حسی نداشتم من خودمو میشناختم نمیتونستم ب کسی حسی داشته باشم
سر قضیه طلاق مامانو بابام
- ۸۵.۵k
- ۰۸ مرداد ۱۴۰۱
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط