وقتی دوست صمیمی BTS هستی و میرید اسکی رو یخ
p1
من حدود دوسالی هست ک یکی نزدیک ترین دوستای گروه bts هستم...امروز قرار بود با پسرا برم اسکی رو یخ..اماده شدم و از اونجایی ک زمستون بود لباس گرمی پوشدم و با ماشینم سمت محل رفتم...داشتم دنبال اعضا میگشتم ک جونگ کوک رو دیدم ک داشت دست تکون میداد...دویدم سمتشون..
«خب..سلام..کجا بریم؟»
نفس نفس میزدم از بس دویدم...جین خنده ای کرد
«بچه مجبور بودی بدویی..اروم میومدی»
«یک من بچه نیستم..دو نمیدونم یهو دویدم»
شونه ای بالا دادم...نگاهم افتاد ب پسری ک اونطرف تر وایساده بود و داشت با نگاهش میخوردم...ابرویی بالا دادم...و تو دلم گفتم
«این چشه...اسکل هیز داره با نگاش میخورتم»
بلخره رفتیم...هیچکی جز ما نبود...یکی یکی کفش ها رو پوشیدیم...اول جیمین وارد شد..یکم ک رفت با باسن افتاد..
«اخ کمرم...»
همه پاره شدن از خنده..جین هم با سرعت وارد شد و با مغز خورد تو دیوار...
«وایییی صورت هندسامم داغون شد...بخدا اگ کبود بشه میکشمتون»
جیهوپ دیگ از شدت خنده جونی براش نمونده بود...بقیه هم یکی یکی وارد شدن منم اخر سر وارد شدم و چسی اومدم ک من بلدم و شما حالا ک بلد نیستید چرا اومدید...
اقا چشمتون روز بد نبینه همین ک دیدماقا چشمتون روز بد نبینه همین ک دیدم نامجونم هی یا میوفته یا تعادلشو از دست میده...سرعتمو زیاد کردم...هر دوری ک میزدم سرعتم بیشتر میشد...اخخخخ خدا سر گرگ بیابون نیاره نتونستم وایسم با سر رفتم سمت جونگ کوک و زدم ب جونگ کوک...اونم خورد ب جیهوپ و همه باهم افتادیم...
یونگی ک کاری با هیچکی نداشت و خیلی هم خوب میرفت و مثل اینکه بلد بود...
تهیونگ ک داشت ب ما میخندید حواسش ب جلوش نبود پ رفت از پشت خورد ب یونگی و افتاد روش...
یونگی ک صورتش چسبیده بود ب کف زمین و داشت میسوخت سرشو بلند و کرد
«هیونگ نمیخوای پاشی؟تهیونگ پاشو تا نزدم بکشمت»
تهیونگ پاشد و ب قیافه پوکر یونگی نگاه کرد...یونگی نفس عمیقی کشید
«خدایا من چ اشتباهی کردم ک این اسکلا رو انداختی تو زندگیم»
منو جونگ کوک و جیمین ک از شدت خنده داشتیم منفجر میشدیم یهو زدیم زیر خنده...تهیونگ ی جوری نگامون کرد و با سرعت خودشو رسوند ب من
«ابجی کوچولو خیلی شیطون شدی جدیدا»
همینطور ک داشتم از شدت خنده روده بر میشدم گفتم
«ببخشد اخ نکن..»
موهامو بهم ریخت و بردشون بالا سرم
«.موهامو و نه ها...تهیونگ موهام نه..مستر کیم دعا کن دستم بهت نرسه»
افتادم دنبالش...عین تام و جری بودیم...فقط تنها تفاوتی ک با تام جری داشتیم این بود ک اونا بی سروصدا میوفتادن ب جون هم هم و ما کل سالن رو گذاشته بودیم رو سرمون..جین ک از اون ور داشت نگاه میکرد رو کرد سمت نامجون
«نامی...ب نظرت من چی تو تربیت اینا کم گذاشتم؟»
نامجون خندید و نگاهی ب ما کرد...
خلاصه تهیونگ رو گیر اوردم و موهاشو بهم ریختم
«الان مساوی شدیم اقای کیم تهیونگ»
«نامرد»
خنده ایکردم
«من نامردم یا تو؟تو الان ی دست بکش تو موهات درست میشه...من باید برم خونه ی جنگ جهانی با شونه و گره های تو موهام داشته باشم»
«فدای سرم»
پوکر نگاهی بهش کردم...خلاصه بعد کلی افتادن و خوردن توی دیوار و افتادن روی هم برگشتیم خونه...
-------
اینم از ی تکپارتی خدمت خوشگلای من...
راستش...این یکی از خواب هام بود😂😂
اینو من خواب دیدم و گفتم بزار بزارمش براتون...
البته اون قسمتی ک پسره داشت نگام میکرد تو خوابم نبود😅😁😁
بچهام حمایت کنید ک ی چند پارتی باحال از یونگی تو راهه😍😁
نظراتتون رو توی کامنتا بگید🥹🫶🏻🛐
من حدود دوسالی هست ک یکی نزدیک ترین دوستای گروه bts هستم...امروز قرار بود با پسرا برم اسکی رو یخ..اماده شدم و از اونجایی ک زمستون بود لباس گرمی پوشدم و با ماشینم سمت محل رفتم...داشتم دنبال اعضا میگشتم ک جونگ کوک رو دیدم ک داشت دست تکون میداد...دویدم سمتشون..
«خب..سلام..کجا بریم؟»
نفس نفس میزدم از بس دویدم...جین خنده ای کرد
«بچه مجبور بودی بدویی..اروم میومدی»
«یک من بچه نیستم..دو نمیدونم یهو دویدم»
شونه ای بالا دادم...نگاهم افتاد ب پسری ک اونطرف تر وایساده بود و داشت با نگاهش میخوردم...ابرویی بالا دادم...و تو دلم گفتم
«این چشه...اسکل هیز داره با نگاش میخورتم»
بلخره رفتیم...هیچکی جز ما نبود...یکی یکی کفش ها رو پوشیدیم...اول جیمین وارد شد..یکم ک رفت با باسن افتاد..
«اخ کمرم...»
همه پاره شدن از خنده..جین هم با سرعت وارد شد و با مغز خورد تو دیوار...
«وایییی صورت هندسامم داغون شد...بخدا اگ کبود بشه میکشمتون»
جیهوپ دیگ از شدت خنده جونی براش نمونده بود...بقیه هم یکی یکی وارد شدن منم اخر سر وارد شدم و چسی اومدم ک من بلدم و شما حالا ک بلد نیستید چرا اومدید...
اقا چشمتون روز بد نبینه همین ک دیدماقا چشمتون روز بد نبینه همین ک دیدم نامجونم هی یا میوفته یا تعادلشو از دست میده...سرعتمو زیاد کردم...هر دوری ک میزدم سرعتم بیشتر میشد...اخخخخ خدا سر گرگ بیابون نیاره نتونستم وایسم با سر رفتم سمت جونگ کوک و زدم ب جونگ کوک...اونم خورد ب جیهوپ و همه باهم افتادیم...
یونگی ک کاری با هیچکی نداشت و خیلی هم خوب میرفت و مثل اینکه بلد بود...
تهیونگ ک داشت ب ما میخندید حواسش ب جلوش نبود پ رفت از پشت خورد ب یونگی و افتاد روش...
یونگی ک صورتش چسبیده بود ب کف زمین و داشت میسوخت سرشو بلند و کرد
«هیونگ نمیخوای پاشی؟تهیونگ پاشو تا نزدم بکشمت»
تهیونگ پاشد و ب قیافه پوکر یونگی نگاه کرد...یونگی نفس عمیقی کشید
«خدایا من چ اشتباهی کردم ک این اسکلا رو انداختی تو زندگیم»
منو جونگ کوک و جیمین ک از شدت خنده داشتیم منفجر میشدیم یهو زدیم زیر خنده...تهیونگ ی جوری نگامون کرد و با سرعت خودشو رسوند ب من
«ابجی کوچولو خیلی شیطون شدی جدیدا»
همینطور ک داشتم از شدت خنده روده بر میشدم گفتم
«ببخشد اخ نکن..»
موهامو بهم ریخت و بردشون بالا سرم
«.موهامو و نه ها...تهیونگ موهام نه..مستر کیم دعا کن دستم بهت نرسه»
افتادم دنبالش...عین تام و جری بودیم...فقط تنها تفاوتی ک با تام جری داشتیم این بود ک اونا بی سروصدا میوفتادن ب جون هم هم و ما کل سالن رو گذاشته بودیم رو سرمون..جین ک از اون ور داشت نگاه میکرد رو کرد سمت نامجون
«نامی...ب نظرت من چی تو تربیت اینا کم گذاشتم؟»
نامجون خندید و نگاهی ب ما کرد...
خلاصه تهیونگ رو گیر اوردم و موهاشو بهم ریختم
«الان مساوی شدیم اقای کیم تهیونگ»
«نامرد»
خنده ایکردم
«من نامردم یا تو؟تو الان ی دست بکش تو موهات درست میشه...من باید برم خونه ی جنگ جهانی با شونه و گره های تو موهام داشته باشم»
«فدای سرم»
پوکر نگاهی بهش کردم...خلاصه بعد کلی افتادن و خوردن توی دیوار و افتادن روی هم برگشتیم خونه...
-------
اینم از ی تکپارتی خدمت خوشگلای من...
راستش...این یکی از خواب هام بود😂😂
اینو من خواب دیدم و گفتم بزار بزارمش براتون...
البته اون قسمتی ک پسره داشت نگام میکرد تو خوابم نبود😅😁😁
بچهام حمایت کنید ک ی چند پارتی باحال از یونگی تو راهه😍😁
نظراتتون رو توی کامنتا بگید🥹🫶🏻🛐
- ۶۰.۷k
- ۱۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط