part
part
ماشین مشکی جلوی انبار قدیمی توقف کرد.
کلارا از ماشین پیاده شد.
درِ آهنی با صدای بلندی باز شد.
مینهو همانجا ایستاده بود.
دستهایش داخل جیب کتش بود.
نگاهش مستقیم روی کلارا افتاد.
«آوردیش؟»
کلارا بدون حرف، پوشه را جلویش گرفت.
مینهو پوشه را گرفت و سریع ورق زد.
لبخند زد.
«همینشه...»
کلارا با عصبانیت گفت:
«قول دادی بعد از این تموم بشه.»
مینهو حتی نگاهش هم نکرد.
«هنوز نه.»
کلارا اخم کرد.
«من دیگه برنمیگردم اون عمارت.»
مینهو درِ پوشه را بست.
«برمیگردی.»
«نه.»
مینهو آرام به سمتش قدم برداشت.
«چون هنوز یه چیز مهم اونجاست.»
کلارا با تعجب نگاهش کرد.
«چی؟»
مینهو لبخند زد.
«گاوصندوق شخصی جونگکوک.»
همان لحظه...
یکی از افراد مینهو با عجله وارد شد.
«رئیس...»
«خبر بدی داریم.»
مینهو سرش را بلند کرد.
«چی شده؟»
مرد نفسش را بیرون داد.
«جونگکوک... خودش داره میاد اینجا.»
چند ثانیه سکوت برقرار شد.
کلارا رنگش پرید.
مینهو آرام خندید.
«پس بازی زودتر از چیزی که فکر میکردم شروع شده.»
صدای ترمز چند ماشین از بیرون انبار آمد.
چراغهای سفید از لای پنجرههای شکسته داخل افتاد.
همه سلاحهایشان را آماده کردند.
و صدای باز شدن درِ انبار، سکوت را شکست...
شرط
لایک ۱۵
کامنت ۱۰
ماشین مشکی جلوی انبار قدیمی توقف کرد.
کلارا از ماشین پیاده شد.
درِ آهنی با صدای بلندی باز شد.
مینهو همانجا ایستاده بود.
دستهایش داخل جیب کتش بود.
نگاهش مستقیم روی کلارا افتاد.
«آوردیش؟»
کلارا بدون حرف، پوشه را جلویش گرفت.
مینهو پوشه را گرفت و سریع ورق زد.
لبخند زد.
«همینشه...»
کلارا با عصبانیت گفت:
«قول دادی بعد از این تموم بشه.»
مینهو حتی نگاهش هم نکرد.
«هنوز نه.»
کلارا اخم کرد.
«من دیگه برنمیگردم اون عمارت.»
مینهو درِ پوشه را بست.
«برمیگردی.»
«نه.»
مینهو آرام به سمتش قدم برداشت.
«چون هنوز یه چیز مهم اونجاست.»
کلارا با تعجب نگاهش کرد.
«چی؟»
مینهو لبخند زد.
«گاوصندوق شخصی جونگکوک.»
همان لحظه...
یکی از افراد مینهو با عجله وارد شد.
«رئیس...»
«خبر بدی داریم.»
مینهو سرش را بلند کرد.
«چی شده؟»
مرد نفسش را بیرون داد.
«جونگکوک... خودش داره میاد اینجا.»
چند ثانیه سکوت برقرار شد.
کلارا رنگش پرید.
مینهو آرام خندید.
«پس بازی زودتر از چیزی که فکر میکردم شروع شده.»
صدای ترمز چند ماشین از بیرون انبار آمد.
چراغهای سفید از لای پنجرههای شکسته داخل افتاد.
همه سلاحهایشان را آماده کردند.
و صدای باز شدن درِ انبار، سکوت را شکست...
شرط
لایک ۱۵
کامنت ۱۰
- ۲.۵k
- ۲۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط