👑 پارت هشتم | تمرینِ رقص
👑 پارت هشتم | تمرینِ رقص
صدای ویولن در سالن تمرین میپیچید.
لیانا روبهروی جنگکوک ایستاده بود و سعی میکرد کاملاً جدی بماند.
جنگکوک گفت:
— دستت رو اینجا بذار.
لیانا با تردید دستش را روی دست او گذاشت.
— اینجا؟
— بله.
— مطمئنی؟
— کاملاً.
موسیقی شروع شد.
قدم اول...
قدم دوم...
لیانا ناگهان پایش را اشتباه گذاشت.
— اوه!
جنگکوک سریع دستش را گرفت تا تعادلش را حفظ کند.
— خوبی؟
لیانا خندید.
— آره. فقط فکر کنم کف سالن با من مشکل داره.
جنگکوک لبخند زد.
— حتماً مشکل از سالن است.
لیانا با تعجب نگاهش کرد.
— شما الان شوخی کردید؟
— شاید.
— باورم نمیشه ولیعهد شوخی هم بلده.
— من خیلی چیزها بلدم.
— مثلاً؟
جنگکوک لحظهای فکر کرد.
— رقصیدن.
لیانا خندید.
— این یکی رو هنوز ثابت نکردی.
— پس دوباره امتحان کنیم.
موسیقی دوباره شروع شد.
این بار قدمهایشان هماهنگتر بود.
لیانا آرام گفت:
— میدونی... تو وقتی رقص میری خیلی فرق میکنی.
جنگکوک نگاهش کرد.
— چه فرقی؟
— آرامتری.
— و تو وقتی رقص میری، کمتر غر میزنی.
لیانا چشمهایش را ریز کرد.
— من غر نمیزنم.
— البته.
— جنگکوک!
برای اولین بار، جنگکوک با صدای بلند خندید.
لیانا چند ثانیه فقط نگاهش کرد.
— تو...
— چی؟
— میتونی بخندی.
جنگکوک لبخندش را آرامتر کرد.
— فقط کنار بعضی آدمها.
لیانا چیزی نگفت.
موسیقی ادامه داشت.
اما این بار، فاصلهی میانشان دیگر مثل روز اول سرد و سنگین نبود.
در پایان آهنگ، جنگکوک آرام گفت:
— فکر کنم برای جشن آمادهای.
لیانا لبخند زد.
— شاید.
بعد کمی مکث کرد.
— و شاید... این ازدواج آنقدرها هم وحشتناک نباشه.
جنگکوک برای لحظهای نگاهش کرد.
— شاید.
هیچکدام متوجه نشدند که پشت درِ نیمهباز سالن...
پادشاه ایستاده و با لبخند به آنها نگاه میکرد.
شاید این نامزدی، برخلاف چیزی که همه فکر میکردند...
از همان ابتدا هم قرار نبود یک ازدواج معمولی باشد.
صدای ویولن در سالن تمرین میپیچید.
لیانا روبهروی جنگکوک ایستاده بود و سعی میکرد کاملاً جدی بماند.
جنگکوک گفت:
— دستت رو اینجا بذار.
لیانا با تردید دستش را روی دست او گذاشت.
— اینجا؟
— بله.
— مطمئنی؟
— کاملاً.
موسیقی شروع شد.
قدم اول...
قدم دوم...
لیانا ناگهان پایش را اشتباه گذاشت.
— اوه!
جنگکوک سریع دستش را گرفت تا تعادلش را حفظ کند.
— خوبی؟
لیانا خندید.
— آره. فقط فکر کنم کف سالن با من مشکل داره.
جنگکوک لبخند زد.
— حتماً مشکل از سالن است.
لیانا با تعجب نگاهش کرد.
— شما الان شوخی کردید؟
— شاید.
— باورم نمیشه ولیعهد شوخی هم بلده.
— من خیلی چیزها بلدم.
— مثلاً؟
جنگکوک لحظهای فکر کرد.
— رقصیدن.
لیانا خندید.
— این یکی رو هنوز ثابت نکردی.
— پس دوباره امتحان کنیم.
موسیقی دوباره شروع شد.
این بار قدمهایشان هماهنگتر بود.
لیانا آرام گفت:
— میدونی... تو وقتی رقص میری خیلی فرق میکنی.
جنگکوک نگاهش کرد.
— چه فرقی؟
— آرامتری.
— و تو وقتی رقص میری، کمتر غر میزنی.
لیانا چشمهایش را ریز کرد.
— من غر نمیزنم.
— البته.
— جنگکوک!
برای اولین بار، جنگکوک با صدای بلند خندید.
لیانا چند ثانیه فقط نگاهش کرد.
— تو...
— چی؟
— میتونی بخندی.
جنگکوک لبخندش را آرامتر کرد.
— فقط کنار بعضی آدمها.
لیانا چیزی نگفت.
موسیقی ادامه داشت.
اما این بار، فاصلهی میانشان دیگر مثل روز اول سرد و سنگین نبود.
در پایان آهنگ، جنگکوک آرام گفت:
— فکر کنم برای جشن آمادهای.
لیانا لبخند زد.
— شاید.
بعد کمی مکث کرد.
— و شاید... این ازدواج آنقدرها هم وحشتناک نباشه.
جنگکوک برای لحظهای نگاهش کرد.
— شاید.
هیچکدام متوجه نشدند که پشت درِ نیمهباز سالن...
پادشاه ایستاده و با لبخند به آنها نگاه میکرد.
شاید این نامزدی، برخلاف چیزی که همه فکر میکردند...
از همان ابتدا هم قرار نبود یک ازدواج معمولی باشد.
- ۹۵۸
- ۳۰ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط