#حکایت_قدیمی

#حکایت_قدیمی

ملانصرالدین هم پزشک شد؛ آن هم با نسخه‌ای که همه را درمان می‌کرد!

روزی ملانصرالدین دکان پزشکی باز کرد و روی تابلویش نوشت: «درمان همه بیماری‌ها با یک نسخه!»

مردی وارد شد و گفت: ملا! حافظه‌ام را از دست داده‌ام و هیچ‌چیزی یادم نمی‌آید!

ملا پرسید: از کی این‌طوری شده‌ای؟

مرد گفت: چی از کی شده‌ام؟!

ملا گفت: درمانت را پیدا کردم! برو خانه، هر وقت یادت آمد برای چه آمده‌ای، برگرد!

مرد عصبانی شد و پولش را خواست.

ملا گفت: کدام پول؟ من که پولی از تو نگرفته‌ام!

مرد گفت: همین الان پول دادم!

ملا با خوشحالی گفت: پس حافظه‌ات برگشته! برو که درمان شدی! 😂

گاهی زرنگی بعضی‌ها از خود بیماری هم عجیب‌تر است! 😄


💯
دیدگاه ها (۰)

#حکایت_قدیمیبهلول و بوی غذا یک روز عربی ازبازار عبور میکرد ک...

Part 18

شیسه اما می ترسید. حتی اگه روزی یونارو ببینه.. اون شیسه رو ی...

𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘سایـہ و وسوسـہ𝐏𝐚𝐫𝐭 7|فلش بک عمارت جئون ...

فقیری از کنار دکان کباب فروشی می گذشت. مرد کباب فروش گوشت ها...

داستان کوتاه : پول دودفقیری از کنار دکان کباب فروشی میگذشت. ...

جالبه حتما بخونیدش.فقیری از کنار دکان کباب فروشی میگذشت. مرد...

پزشکان برای تشخیص آنسفالیت از آزمایشات مختلفی استفاده می کنن...

#حکایت_قدیمی پادشاهی که به هوش خود بسیار می‌بالید، شنید در ش...

مردی دیروقت ‚ خسته از کار به خانه برگشت. دم در پسر پنج ساله ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط