#حکایت_قدیمی

#حکایت_قدیمی

حکایت مرد دانا و سه پرسش

روزی مردی نزد پیر دانایی رفت و گفت: می‌خواهم راز خوشبختی را به من بیاموزی.

پیرمرد لبخندی زد و گفت: پیش از آن، به سه پرسش من پاسخ بده.

پرسید: چرا از گذشته ناراحتی؟

مرد گفت: چون فرصت‌های زیادی را از دست داده‌ام.

پیر گفت: چرا از آینده می‌ترسی؟

مرد پاسخ داد: چون نمی‌دانم چه چیزی در انتظارم است.

پیر دوباره پرسید: پس چرا امروز را هم با نگرانی می‌گذرانی؟

مرد سکوت کرد.

پیرمرد گفت: گذشته دیگر در اختیار تو نیست و آینده هنوز نیامده است. تنها چیزی که داری، همین لحظه است.

راز خوشبختی این است:
از گذشته درس بگیر، برای آینده تلاش کن، اما آرامش امروزت را فدای هیچ‌کدام نکن.

زندگی در همین لحظه جریان دارد؛ آن را از دست نده!


💯
دیدگاه ها (۰)

‌ حکایت | انگشتر گمشدهروزی مردی در بازار انگشتری ارزشمند پید...

#حکایت_قدیمی حکایت طمع‌کار و قاضی روزی مردی طمع‌کار نزد قاض...

007-پنهان در مه - پارت ۹۶

🎣 گاهی مشکل، کوچک بودن تابه نیست؛ کوچک بودن فکر ماست!دو مرد ...

#حکایت_قدیمی 🍞 حکایت: نانوا و مشتِ آردروزی روزگاری، نانوایی ...

Part:1🥀با افتادن هر کارت بر روی میز جان،خانواده،اموال،آن فر...

🍷 شراب قرمزپارت ۲۰ | هانولآدرس روی کاغذ، آنها را به یک کافه‌...

#حکایت_قدیمی حکایت «دزد باش و مرد باش»می‌گویند روزگاری سه دز...

بسم الله الرحمن الرحیمپاسخ قسمت چهارم :حکایت استدلالی از دی...

🖤🥀 سکوت𓆩 پــارت سی‌ونــهم 𓆪 🖤🥀صدای مرد در تاریکی پیچید.ـ «با...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط