{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

فقیر مفت‌خور و هیزم‌فروش

فقیر مفت‌خور و هیزم‌فروش

فقیری مفت‌خور را به زندان انداختند. او در زندان هم دست از عادت خود برنداشت؛ غذای دیگر زندانیان را به زور می‌گرفت و آن‌قدر آزارشان داد تا به قاضی شکایت بردند.

قاضی فهمید که زندان برای این مرد بهشتی است؛ جایی که بدون کار کردن، غذا می‌خورد! پس دستور داد او را از زندان بیرون کنند. هرچه فقیر اصرار کرد که در زندان بماند، قاضی نپذیرفت.

سپس دستور داد او را در شهر بگردانند تا مردم بدانند که به او نسیه و وام ندهند و کمکی نکنند.

مأموران، فقیر را بر شتر یک هیزم‌فروش نشاندند و به او گفتند در کوچه‌ها بگردد و فریاد بزند:

«ای مردم! این مرد را بشناسید! به او وام و نسیه ندهید؛ او مفت‌خور است، دزد است و هیچ کسب‌وکاری ندارد!»

هیزم‌فروش از صبح تا نیمه‌شب در شهر می‌گشت و این جملات را فریاد می‌زد.

سرانجام شب شد و هیزم‌فروش از فقیر خواست کرایه شترش را بپردازد.

فقیر خندید و گفت:
«مگر از صبح تا حالا فریاد نمی‌زدی که من پولی به کسی نمی‌دهم؟ حالا همه مردم شهر می‌دانند که من پول نمی‌دهم؛ پس چرا انتظار داری کرایه‌ات را بپردازم؟!»

🌿 پیام حکایت

پند دادن آسان است؛ اما مهم این است که خودمان به آنچه به دیگران می‌گوییم، عمل کنیم.


💯
دیدگاه ها (۱)

در قرون وسطا کشیشان بهشت را به مردم می‌فروختند و مردم نادان ...

خسف | قصه سی ام: امام کاظم (ع) (بخش پایانی)

🔻یک قاضی فدرال در فلوریدا درخواست پرویز ثابتی، رئیس پیشین اد...

پارت ۴۰ — «آخرین فرصت»صبح روز سوم، یورا دیگر شبیه چند روز قب...

مرد دستی به سرش کشید و نفسی کلافه بیرون داد. کامیل بازم چشما...

نماینده مردم تهران در مجلس گفت:

🔴 خانم مهاجرانی سخنگوی دولت: مسافرت‌ها افزایش پیدا کرده، وضع...

چند پارتیپارت۲صبح که شد، عمارتِ سرخ شبیه به یک میدانِ جنگِ م...

فاصله یک لبخند تا جنون

پارت پنجم | این بار نوبت من بودات تمام شب خوابش نبرد.هر بار ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط