رمان یادت باشد ۳۶

#رمان_یادت_باشد #پارت_سی_و_ششم
تا سوار ماشین شدیم، گفت: « وای وای! شیرینی یادمون رفت. باید شیرینی می‌گرفتیم.» راهی نیامده بودیم که از ماشین پیاده شدیم. به سمت بازارچه کابل البرز رفتیم. دو جعبه شیرینی خرید؛ یک جعبه برای خودشان، یک جعبه هم برای خانه ما. یک کیلو هم جدا برای من سفارش داد. گفت: « این شیرینی گل محمدی هم برای خودت، صبح ها میری دانشگاه بخور.» دوست داشتم تاریخ تولد حمید را بدانم. برای این که مستقیماً سوالی نکنم تا سفارش شیرینی ها آماده از قصد به سمت یخچال کیک های تولد رفتم. نگاهی به کیکها انداختم و گفتم: « این کیک رو میبینین چه شیک و خوشگله؟ تولد امسالم که گذشت! اما دوم تیر سال بعد همین مدل کیک رو سفارش میدیم. راستی حمید آقا، شما متولد چه ماهی هستین؟» گفت: « به تولد من هم خیلی مونده، تولدم چهار اردیبهشت.» تا حمید تاریخ تولدش را گفت در ذهنم مشغول حساب و کتاب روز و ماه تولدمان شدم. خیلی زود توانستم یک وجه اشتراک قشنگ پیدا کنم. حسابی ذوق زده شدم، چون تاریخ تولدمان هم به هم می آمد. چون من متولد دومین روز‌ِ چهارمین ماه سال بودم و حمید متولد چهارمین روزِ دوم ماه سال بود. از شیرینی فروشی تا فلکه ی دوم کوثر باید پیاده می رفتیم. حمید ورزشکار بود و از بچگی به باشگاه می رفت. این پیاده رفتن ها برایش عادی بود، ولی من تابه این همه پیاده روی را نداشتم. وسط خیابان چند بار نشستم و گفتم: « من دیگه نمیتونم، خیلی خسته شدم.» حمید هم شیرینی به دست با شیطنت گفت: « محرم که نیستیم دستتو بگیرم.
#مدافع_حرم #شهید_سیاهکالی_مرادی #عاشقانه_مذهبی #سبک_زندگی #یادت_باشه
دیدگاه ها (۱)

۸۰۰ سال پیش توی ایران امپراتوری سلجوقی، محمد بن حمید الاسترل...

🍓 مشتری همیشگی 🍰پارت ۲ سه روز بعد، دوباره زنگ در به صدا درآم...

مشکل با آمریکا این طور حل می شود....

𓂃 ࣪˖ ִֶָ ➜ آپدیت جدید اکانت رسمی OnTheLAMP! 🤍✨️_ Moments on....

فلش بک به دو ماه بعد امروز رفتیم ببینیم بچه دختره یا پسرتو د...

☆_هزار یک شب_☆   ♡پارت:6 ا/ت:باش رفتم نشستم غذا خوردم پیششون...

های، این هان جیسونگه، پسر تولدی امروز.خیلی خوشحالم که تونستم...

پیام هانیییی

پارت دوم رمان قبلی 💜پارت دوم شدو: وقتی رفتیم طبقه پایین ماما...

Part ²²ویو لیلی وای در پارکینگ باز شد چقدر ماشین چقدر موتوره...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط