پس از 3ساعت به یزدان گفتم
پس از 3ساعت به یزدان گفتم
-اگه یه مجتمع رفاهی دیدی بزن کنار استراحت کنیم ومن رانندگی کنم
یزدا-.باشه یه 200متر جلوتر یه مجتمع رفاهی هست نگه میدارم
بعد از چند دقیقه کنار یه مجتمع ایستاد و پیاد شدیم
-یزدان تو اهورا رو بیدار کن منم بردیا رو
یز- باشه
رفتم درسمت بردیا رو باز کردم یه دفعه بردیا دیدم داره میوفته پایبن منم به جای اینکه یکی ازدوتا پاهامو بکشم عقب یکی از پاهامو می کشم قب و بردیا هم میوفته رو پام و منم دادم میره رو هوا که می بینم بردیا هنوز وسط جاده پخشه ولی دیدم که اول یه نگاه به اسفالت و بعد یه نگاه به کفشام کم کم سرش اومد بالا و رسید به صورتم و گفت
-اینجا چه خبر من چرا رو زمینم ؟
سعی میکنه که بلند شه میگم
-خواستم جنابالی رو که مثل خرس کپ مرگتو گذاشته بودی,رو بیدار کنم که افتادی,پایین اونم دقیقا رو پام حالا خدا را شکر افتادی روی یکی از پاهام اون یکی سالمه
برد -پات خیلی دردمیکنه ؟
-نه زیاد ..خوب میشه
بردیا- خوبه همین درد ادم و مرد به بار میاره
-پروی به مولا.. تو سنگ پا قزوینم قورت دادی یه وجب ابم روش..
برد- بد دارم دلداریت میدم...
-میدونی فرق سر کجاس ؟ قشنگ دلداریت بخور تو فرق سرت
اهورا و یزدان هم میان که اهورا یکی میزنه تو سر بردیا و میگه
-خاااک تو سرت زدی بچه مردم و ناقص کردی...
میگم
-نه بابا درد پاهام داره کم میشه ..شماها فقط برین هر کاری دارین انجام بدین و سریع برگردیم که بریم
بعد,از,این حرف باشه ای گفتن و باهم دیگه رفتن. منم رفتم سمت فروشگاه که یکم خرت و پرت بخرم پول خریدای که کردم رو حساب می کنم و میرم سمت ماشین ولی هیچ کدوم از بچه ها نبودن منم نایلون خوراکی ها تو ماشین گذاشتم و بیرون تکیه مو دادم به ماشین و بقیه رو نگاه می کردم متاسفانه چون نزدیک پمپ بنزین وایساد,بودیم.نمی تونستم بهشون زنگ بزنم پس منتظرشون وایسادم داشتم مردمو نگاه میکردم که نگام رو یه نفر که پشت به من ایستاده بود افتاد دقیقا لباس های اهورا یه پیراهن سورمه ای و یه شلوار سیاه پوشیده بود,و اون اقا هم همین هارو پوشید,پس درنتیجه اهورا بود ولی چرا اونجا ایستاده ؟شاید,منتظر,بچه هاس میدوم میرم سمتش و دستش رو میگیرم بدون اینکه صورتش رو ببینم دنبال خودم می برمش و می گم
-اهورا بچه ها کجان ؟ من خیلی وقته منتظرتونم نیستتون.. چرا نمیاین دیگه ؟ اللن من چطور اون دوتا ابله رو پیدا کنم. ؟
-اقا..
-نه حرف نزن کارت دارم ؟
-من...
دوباره حرفشو قطع میکنم
-میدونین چقدر دیگه باید بریم تا برسیم به خوزستان ؟ ها...
یه دفع دیدم خودش وایسادو دیگه حرکت نمی کنه و هر چقدر من دستشو می کشیدم برگ تم سمتش می بینم...
***********************سلام
نظر بدید لطفا
-اگه یه مجتمع رفاهی دیدی بزن کنار استراحت کنیم ومن رانندگی کنم
یزدا-.باشه یه 200متر جلوتر یه مجتمع رفاهی هست نگه میدارم
بعد از چند دقیقه کنار یه مجتمع ایستاد و پیاد شدیم
-یزدان تو اهورا رو بیدار کن منم بردیا رو
یز- باشه
رفتم درسمت بردیا رو باز کردم یه دفعه بردیا دیدم داره میوفته پایبن منم به جای اینکه یکی ازدوتا پاهامو بکشم عقب یکی از پاهامو می کشم قب و بردیا هم میوفته رو پام و منم دادم میره رو هوا که می بینم بردیا هنوز وسط جاده پخشه ولی دیدم که اول یه نگاه به اسفالت و بعد یه نگاه به کفشام کم کم سرش اومد بالا و رسید به صورتم و گفت
-اینجا چه خبر من چرا رو زمینم ؟
سعی میکنه که بلند شه میگم
-خواستم جنابالی رو که مثل خرس کپ مرگتو گذاشته بودی,رو بیدار کنم که افتادی,پایین اونم دقیقا رو پام حالا خدا را شکر افتادی روی یکی از پاهام اون یکی سالمه
برد -پات خیلی دردمیکنه ؟
-نه زیاد ..خوب میشه
بردیا- خوبه همین درد ادم و مرد به بار میاره
-پروی به مولا.. تو سنگ پا قزوینم قورت دادی یه وجب ابم روش..
برد- بد دارم دلداریت میدم...
-میدونی فرق سر کجاس ؟ قشنگ دلداریت بخور تو فرق سرت
اهورا و یزدان هم میان که اهورا یکی میزنه تو سر بردیا و میگه
-خاااک تو سرت زدی بچه مردم و ناقص کردی...
میگم
-نه بابا درد پاهام داره کم میشه ..شماها فقط برین هر کاری دارین انجام بدین و سریع برگردیم که بریم
بعد,از,این حرف باشه ای گفتن و باهم دیگه رفتن. منم رفتم سمت فروشگاه که یکم خرت و پرت بخرم پول خریدای که کردم رو حساب می کنم و میرم سمت ماشین ولی هیچ کدوم از بچه ها نبودن منم نایلون خوراکی ها تو ماشین گذاشتم و بیرون تکیه مو دادم به ماشین و بقیه رو نگاه می کردم متاسفانه چون نزدیک پمپ بنزین وایساد,بودیم.نمی تونستم بهشون زنگ بزنم پس منتظرشون وایسادم داشتم مردمو نگاه میکردم که نگام رو یه نفر که پشت به من ایستاده بود افتاد دقیقا لباس های اهورا یه پیراهن سورمه ای و یه شلوار سیاه پوشیده بود,و اون اقا هم همین هارو پوشید,پس درنتیجه اهورا بود ولی چرا اونجا ایستاده ؟شاید,منتظر,بچه هاس میدوم میرم سمتش و دستش رو میگیرم بدون اینکه صورتش رو ببینم دنبال خودم می برمش و می گم
-اهورا بچه ها کجان ؟ من خیلی وقته منتظرتونم نیستتون.. چرا نمیاین دیگه ؟ اللن من چطور اون دوتا ابله رو پیدا کنم. ؟
-اقا..
-نه حرف نزن کارت دارم ؟
-من...
دوباره حرفشو قطع میکنم
-میدونین چقدر دیگه باید بریم تا برسیم به خوزستان ؟ ها...
یه دفع دیدم خودش وایسادو دیگه حرکت نمی کنه و هر چقدر من دستشو می کشیدم برگ تم سمتش می بینم...
***********************سلام
نظر بدید لطفا
- ۷.۴k
- ۲۱ آبان ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط