{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان رویای او

رمان رویای او
وقسم به تمام مقدساتم که تو رویای منی 🫀
پارت:11
*ویهان *
به سمت خونه حرکت کردم باید بهشون می‌گفتم واسه شنبه حاضر بشن باید می‌گفتم نقشه‌های درون ذهنمو به خونه که رسیدم مادرم و برادرم اولین کسانی بودند که از ذوق به گریه افتادند آنها دیده بودند رنج‌هایی که من بر سر پیدا کردن آن دخترک کشیدم تمام جهان را گشتم اما ندیدمش در حالی که همین جا بوداما من به سراغش نرفته بودم عوم هم راضی شد وخوشحال ... شنبه فرار رسید کنار عمو وزن عمو مادرم و برادرم به سمت پرورشگاه در راه بودیم اولین کسی که دوباره دیدمش ساره بود ه یاد حرف‌های اون روزش افتادم قبل اومدنم و وارد شدنم به اتاقش در مورد پدر روزا حرف می‌زد؟؟ شایدم اشتباه شنیدم رزا اگر پدر داشت اینجا چیکار می‌کرد؟؟پوفی کشیدم که در زده شد ورزا وارد شد محوش شدم اون لباس مشکی که پوشیده بود خیلی به بچم میومد اون شال زیبایش وصف ناشدنی بودولی صورت نازش بی روح بود مث زمانی نبود که توی خوابم ازم میخواست باهاش بازی کنم شاد وشنگول ،اما حالا ناراحت ودل مرده به نظر میمود آروم روی صندلی نشست وبه ما با تعجب نگاهی دوباره‌ای انداخت که ساره به حرف افتاد
ساره:(خب رزا عزیزم خانوم آقای آریامنش اومدن تورو به فرزند خوندگی از اینجا ببرن برو وسایلمو وسایلاتو آماده کن از اونجا که تو به سن قانونی نرسیدی من میگم یعنی صلاح می‌دونم با این خانواده بری )
چشماش شده بود توپ تنیس وقتی متعجبه دلبرتره پدر سوخته آره نقشه ی من همینه عمو زاده ای من شو بیا تا به تو عشق خودمو ثابت کنم...
دیدگاه ها (۰)

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب⁷⁸نتونست ادامه بده،چشم‌هاشو بست و گوشه ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط