🖤 پشت نیمکت آخر
🖤 پشت نیمکت آخر
پارت ۹ از ۱۰: «کسی که نباید دوستش میداشتم».
تهیونگ بیحرکت موند.
تهیونگ: «چی؟!»
تماس قطع شد.
جونگوک با نگرانی پرسید:
جونگوک: «چی شده؟»
تهیونگ گوشی رو پایین آورد.
تهیونگ: «باید برم.»
جونگوک: «منم باهات میام.»
تهیونگ: «نه. ممکنه خطرناک باشه.»
جونگوک دستش رو گرفت.
جونگوک: «دیگه نمیخوام کسی به جای من تصمیم بگیره.»
تهیونگ به دستهای درهمقفلشدهشون نگاه کرد.
بعد آهسته سر تکون داد.
تهیونگ: «باشه. با هم میریم.»
🖤 عمارت خانوادهی کیم؛ ساعت هشت شب
وقتی وارد عمارت شدن، دو مأمور پلیس کنار پلهها ایستاده بودن.
پدر تهیونگ روی مبل نشسته بود و چهرهاش خسته به نظر میرسید.
یکی از مأمورها جلو اومد.
مأمور: «کیم تهیونگ؟»
تهیونگ: «بله.»
مأمور: «باید چند سؤال دربارهی پروندهی ناپدید شدن خانم لی ازتون بپرسیم.»
جونگوک فوراً جلو رفت.
جونگوک: «تهیونگ هیچ کاری نکرده!»
مأمور: «ما هنوز کسی رو متهم نکردیم. فقط باید حقیقت رو مشخص کنیم.»
پدر تهیونگ بلند شد.
پدر تهیونگ: «من حاضرم به تمام سؤالهاتون جواب بدم.»
مأمور پوشهای رو باز کرد و عکسی روی میز گذاشت.
عکس مربوط به سالها پیش بود.
در تصویر، مادر جونگوک کنار پدر تهیونگ ایستاده بود.
اما چیزی که جونگوک رو شوکه کرد، نوشتهی پشت عکس بود:
«آخرین دیدار، درست قبل از ناپدید شدن.»
جونگوک به پدر تهیونگ نگاه کرد.
جونگوک: «شما آخرین کسی بودین که مادرم رو دیدین؟»
مرد جواب نداد.
مأمور گفت:
مأمور: «یک شاهد ادعا کرده که شما در شب ناپدید شدن ایشون باهاشون ملاقات داشتین.»
تهیونگ: «پدر، حقیقت رو بگین.»
پدرش چشمهاش رو بست.
چند ثانیه بعد، بالاخره حرف زد.
پدر تهیونگ: «بله. من آخرین کسی بودم که مادرت رو دیدم.»
جونگوک دست تهیونگ رو محکم گرفت.
مرد ادامه داد:
پدر تهیونگ: «اما من باعث ناپدید شدنش نشدم. اون شب، خودش از من خواست که کمکش کنم.»
جونگوک: «برای چی؟»
مرد به جونگوک نگاه کرد.
پدر تهیونگ: «چون میخواست تو رو از دست پدرت نجات بده.»
جونگوک با ناباوری گفت:
جونگوک: «ولی پدرم که...»
مرد حرفش رو قطع کرد.
پدر تهیونگ: «پدری که امروز دیدی، تمام حقیقت رو بهت نگفته.»
سکوت سنگینی اتاق رو فرا گرفت.
تهیونگ: «منظورتون چیه؟»
پدر تهیونگ دستش رو داخل جیبش برد و یک عکس دیگه بیرون آورد.
عکس مردی رو نشون میداد که جونگوک صبح دیده بود.
اما کنار اون مرد، شخص دیگهای هم ایستاده بود.
عموی جونگوک.
پدر تهیونگ گفت:
«این دو نفر سالها پیش با هم نقشهای کشیدن. و مادرت تنها کسی بود که میتونست نقشهشون رو افشا کنه.»
جونگوک به عکس خیره شد.
جونگوک: «پس پدرم هم ممکنه...؟»
مرد جواب داد:
«نمیدونم. اما تنها کسی که میتونه این راز رو روشن کنه، همون مردیه که امروز به دیدنت اومد.»
ناگهان صدای زنگ در عمارت بلند شد.
یکی از خدمتکارها در رو باز کرد.
چند لحظه بعد، مردی وارد سالن شد.
پدر جونگوک.
اما این بار تنها نبود.
کنارش زنی ایستاده بود که جونگوک تصور میکرد دیگه هرگز نمیتونه ببینتش.
زن با چشمهای اشکی به جونگوک نگاه کرد.
زن: «جونگوک... پسرم.»
جونگوک نفسش بند اومد.
عکس از دستش افتاد.
لبهاش لرزید.
جونگوک: «مـ... مامان؟»
زن یک قدم جلو اومد.
«من برگشتم، عزیزم.»
جونگوک به طرفش دوید و محکم بغلش کرد.
جونگوک: «فکر میکردم مردی... فکر میکردم دیگه هیچوقت نمیبینمت!»
مادرش موهاش رو نوازش کرد و با گریه گفت:
«ببخشید که این همه سال تنهات گذاشتم.»
اما درست وقتی جونگوک سرش رو از آغوش مادرش بلند کرد، نگاهش به مردی افتاد که پشت سر اون ایستاده بود.
عموش.
مرد لبخند مرموزی زد و گفت:
«حالا که همه جمع شدیم، وقتشه حقیقت آخر رو بفهمین.»
بعد به تهیونگ نگاه کرد.
«چون کسی که تمام این سالها راز خانوادهی کیم رو پنهان کرده...»
مکث کرد.
«خود تهیونگ نیست. پدر خودشه.»
تهیونگ به پدرش خیره شد.
پدرش هیچ جوابی نداد.
و برای اولین بار، تهیونگ از مردی که تمام عمر بهش اعتماد کرده بود، ترسید.
پایان پارت ۹ 🖤
پارت آخر: حقیقت کامل فاش میشه؛ اما آیا جونگوک و تهیونگ بعد از همهی این اتفاقها میتونن کنار هم بمونن؟
پارت ۹ از ۱۰: «کسی که نباید دوستش میداشتم».
تهیونگ بیحرکت موند.
تهیونگ: «چی؟!»
تماس قطع شد.
جونگوک با نگرانی پرسید:
جونگوک: «چی شده؟»
تهیونگ گوشی رو پایین آورد.
تهیونگ: «باید برم.»
جونگوک: «منم باهات میام.»
تهیونگ: «نه. ممکنه خطرناک باشه.»
جونگوک دستش رو گرفت.
جونگوک: «دیگه نمیخوام کسی به جای من تصمیم بگیره.»
تهیونگ به دستهای درهمقفلشدهشون نگاه کرد.
بعد آهسته سر تکون داد.
تهیونگ: «باشه. با هم میریم.»
🖤 عمارت خانوادهی کیم؛ ساعت هشت شب
وقتی وارد عمارت شدن، دو مأمور پلیس کنار پلهها ایستاده بودن.
پدر تهیونگ روی مبل نشسته بود و چهرهاش خسته به نظر میرسید.
یکی از مأمورها جلو اومد.
مأمور: «کیم تهیونگ؟»
تهیونگ: «بله.»
مأمور: «باید چند سؤال دربارهی پروندهی ناپدید شدن خانم لی ازتون بپرسیم.»
جونگوک فوراً جلو رفت.
جونگوک: «تهیونگ هیچ کاری نکرده!»
مأمور: «ما هنوز کسی رو متهم نکردیم. فقط باید حقیقت رو مشخص کنیم.»
پدر تهیونگ بلند شد.
پدر تهیونگ: «من حاضرم به تمام سؤالهاتون جواب بدم.»
مأمور پوشهای رو باز کرد و عکسی روی میز گذاشت.
عکس مربوط به سالها پیش بود.
در تصویر، مادر جونگوک کنار پدر تهیونگ ایستاده بود.
اما چیزی که جونگوک رو شوکه کرد، نوشتهی پشت عکس بود:
«آخرین دیدار، درست قبل از ناپدید شدن.»
جونگوک به پدر تهیونگ نگاه کرد.
جونگوک: «شما آخرین کسی بودین که مادرم رو دیدین؟»
مرد جواب نداد.
مأمور گفت:
مأمور: «یک شاهد ادعا کرده که شما در شب ناپدید شدن ایشون باهاشون ملاقات داشتین.»
تهیونگ: «پدر، حقیقت رو بگین.»
پدرش چشمهاش رو بست.
چند ثانیه بعد، بالاخره حرف زد.
پدر تهیونگ: «بله. من آخرین کسی بودم که مادرت رو دیدم.»
جونگوک دست تهیونگ رو محکم گرفت.
مرد ادامه داد:
پدر تهیونگ: «اما من باعث ناپدید شدنش نشدم. اون شب، خودش از من خواست که کمکش کنم.»
جونگوک: «برای چی؟»
مرد به جونگوک نگاه کرد.
پدر تهیونگ: «چون میخواست تو رو از دست پدرت نجات بده.»
جونگوک با ناباوری گفت:
جونگوک: «ولی پدرم که...»
مرد حرفش رو قطع کرد.
پدر تهیونگ: «پدری که امروز دیدی، تمام حقیقت رو بهت نگفته.»
سکوت سنگینی اتاق رو فرا گرفت.
تهیونگ: «منظورتون چیه؟»
پدر تهیونگ دستش رو داخل جیبش برد و یک عکس دیگه بیرون آورد.
عکس مردی رو نشون میداد که جونگوک صبح دیده بود.
اما کنار اون مرد، شخص دیگهای هم ایستاده بود.
عموی جونگوک.
پدر تهیونگ گفت:
«این دو نفر سالها پیش با هم نقشهای کشیدن. و مادرت تنها کسی بود که میتونست نقشهشون رو افشا کنه.»
جونگوک به عکس خیره شد.
جونگوک: «پس پدرم هم ممکنه...؟»
مرد جواب داد:
«نمیدونم. اما تنها کسی که میتونه این راز رو روشن کنه، همون مردیه که امروز به دیدنت اومد.»
ناگهان صدای زنگ در عمارت بلند شد.
یکی از خدمتکارها در رو باز کرد.
چند لحظه بعد، مردی وارد سالن شد.
پدر جونگوک.
اما این بار تنها نبود.
کنارش زنی ایستاده بود که جونگوک تصور میکرد دیگه هرگز نمیتونه ببینتش.
زن با چشمهای اشکی به جونگوک نگاه کرد.
زن: «جونگوک... پسرم.»
جونگوک نفسش بند اومد.
عکس از دستش افتاد.
لبهاش لرزید.
جونگوک: «مـ... مامان؟»
زن یک قدم جلو اومد.
«من برگشتم، عزیزم.»
جونگوک به طرفش دوید و محکم بغلش کرد.
جونگوک: «فکر میکردم مردی... فکر میکردم دیگه هیچوقت نمیبینمت!»
مادرش موهاش رو نوازش کرد و با گریه گفت:
«ببخشید که این همه سال تنهات گذاشتم.»
اما درست وقتی جونگوک سرش رو از آغوش مادرش بلند کرد، نگاهش به مردی افتاد که پشت سر اون ایستاده بود.
عموش.
مرد لبخند مرموزی زد و گفت:
«حالا که همه جمع شدیم، وقتشه حقیقت آخر رو بفهمین.»
بعد به تهیونگ نگاه کرد.
«چون کسی که تمام این سالها راز خانوادهی کیم رو پنهان کرده...»
مکث کرد.
«خود تهیونگ نیست. پدر خودشه.»
تهیونگ به پدرش خیره شد.
پدرش هیچ جوابی نداد.
و برای اولین بار، تهیونگ از مردی که تمام عمر بهش اعتماد کرده بود، ترسید.
پایان پارت ۹ 🖤
پارت آخر: حقیقت کامل فاش میشه؛ اما آیا جونگوک و تهیونگ بعد از همهی این اتفاقها میتونن کنار هم بمونن؟
- ۳۰۲
- ۰۶ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط