به رهی دیدم برگ خزان ،

به رهی دیدم برگ خزان ،
پژمرده ز بیداد زمان
کز شاخه جدا شد
چو ز گلشن رو کرده نهان ،
در رهگذرش باد خزان
چون پیک بلا بود

ای برگِ ستمدیدهء پاییزی ،
آخر تو زگلشن ز چه بگریزی
روزی تو هماغوش گلی بودی ، دلداده و مدهوش گلی بودی
ای عاشق ِ شیدا ، دلدادهء رسوا ، گویمت چرا فسرده ام
در گل نه صفایی ، نی بوی وفایی جز ستم زِ وی نبرده ام
خار غمش در دل بنشاندم ، در ره او من جان بفشاندم

تا شد نو گلِ گلشن و زیب چمن
رفت آن گل من از دست ، با خار و خسی پیوست
من ماندم و صد خار ستم ، وین پیکر بی جان

ای تازه گلِ گلشن ، پژمرده شوی چون من

هر برگ تو افتد به رهی ، پژمرده و لرزان
دیدگاه ها (۱)

به‌رهی دیدم برگ خزان پژمرده ز بیداد زمان کز شاخه ج...

به رهی دیدم برگ خزانپژمرده ز بیداد زمانکز شاخه جدا بودچو ز گ...

به رهی دیدم برگ خزان پژمرده ز بیداد زمانکز شاخه جدا بودچو زگ...

به رهی دیدم برگ خزان پژمرده ز بیداد زمان کز شاخه جدا بودچو ز...

به رهی دیدم برگ خزان پژمرده ز بیداد زمان کز شاخه جدا بودچو ز...

به رهی دیدم برگ خزانپژمرده ز بیداد زمان کز شاخه جدا بودچو ز ...

رهی معیریبس که جفا ز خار و گل دید دل رمیده‌امهمچو نسیم از ای...

بیاد شادروان... (رهی معیری ). یاد ایامی که در گلشن...

السلام علیک یا بقیه الله العظم ارواحنالهم فدا

ترانه «شد خزان» از «رهی معیری»شد خزان گلشن آشنایی بازم آتش ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط