{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

به رهی دیدم برگ خزان پژمرده ز بیداد زمان کز شاخه جدا بود

به رهی دیدم برگ خزان پژمرده ز بیداد زمان کز شاخه جدا بود


چو زگلشن رو کرده نهان در ره گذرش باد خزان چون پیک بلا بود
ای برگ ستمدیده پائیزی آخر تو زگلشن ز چه بگریزی


روزی تو هم آغوش گلی بودی دلداده و مدهوش گلی بودی
ای عاشق شیدا دلداده رسوا گویمت چرا فسرده ام


در گل نه صفائی در خود نه وفائی جز ستم ز دل نبرده ام
آه بار غمت را در دل نشاندم در ره او من جان بفشانم


تا شود نو گل گلشن دیده شود رفت آن گل من از دست
با خار و خسی پیوست


من ماندم و صد خار ستم چون پیکر بی جان
دیدگاه ها (۶)

این همان قلب است که وقتی تو نفرین می کنی او دعا می کندوقتی ت...

یاد بگیریم...از محبت دیشب پدر نگوییم درحضور کسی که پدرش در آ...

کامنت پلیزقرمز : عاشقت شدم ولی شمارتو ندارمصورتی : خیلی مغرو...

لطفا فقط کامنت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط