{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان : فقط به من نگاه کن

رمان : فقط به من نگاه کن
#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲
Part_39/5

فصل هفدهم | کسی که برگشت

فلیکس فوراً سرش را بلند کرد.
ـ اتاق اول؟
چان گفت:
ـ همون اتاقی که شب اول توش بودیم؟
فلیکس سر تکان داد.
ـ فکر کنم.
چانگبین به در اتاق نگاه کرد.
ـ پس بریم. شاید هیونجین اونجاست.
لی‌نو مانعش شد.
ـ صبر کن. ما نمی‌دونیم این نوشته رو کی گذاشته.
هان گفت:
ـ و منم نمی‌دونم چرا هنوز داریم به کاغذهایی اعتماد می‌کنیم که خودشون ظاهر می‌شن!
آی‌ان به نوشته خیره شد.
ـ چون تا حالا هر بار که نادیده‌شون گرفتیم، اتفاق بدتری افتاده.
هان دهانش را باز کرد تا جواب بدهد.
اما چیزی نگفت.
چون برای اولین بار، نمی‌توانست حرف آی‌ان را رد کند.
چان چراغ‌قوه را برداشت.
ـ همه با هم می‌ریم. هیچ‌کس جلوتر از بقیه حرکت نمی‌کنه.
فلیکس از کنار میز رد شد.
هنگام عبور، نگاهش برای لحظه‌ای به ضبط‌صوت افتاد.
صفحه‌ی دستگاه خاموش بود.
اما درست پیش از آنکه از اتاق بیرون برود، صدای کلیک کوچکی شنید.
برگشت.
صفحه روشن شده بود.
یک عدد روی آن دیده می‌شد.
۱۷
فلیکس پلک زد.
عدد ناپدید شد.
ـ چان...
چان برگشت.
ـ چی شده؟
فلیکس به دستگاه اشاره کرد.
ـ همین الان یه عدد دیدم.
ـ چه عددی؟
فلیکس لحظه‌ای مکث کرد.
ـ هفده.
چان چیزی نگفت.
اما لی‌نو به‌سرعت به او نگاه کرد.
شماره‌ی هفده.
همان عددی که روی پلاک فلزی هیونجین حک شده بود.
و همان عددی که در راهروی مخفی، بعد از شماره‌های یک تا چهار، روی دیوار دیده بودند.
لی‌نو آهسته گفت:
ـ این نمی‌تونه تصادفی باشه.
راهروی خانه از همیشه طولانی‌تر به نظر می‌رسید.
چراغ‌قوه‌ی چان فقط چند متر جلوتر را روشن می‌کرد و بقیه‌ی مسیر در تاریکی فرو رفته بود.
هیچ‌کس حرف نمی‌زد.
حتی هان.
فلیکس در تمام مسیر به این فکر می‌کرد که اگر هیونجین را پیدا کند، اولین چیزی که به او خواهد گفت چیست.
می‌خواست از او بپرسد چرا ناپدید شده.
می‌خواست بداند چه چیزی را به یاد آورده.
می‌خواست از او بخواهد دیگر هیچ‌چیزی را پنهان نکند.
اما بیشتر از همه، می‌خواست مطمئن شود که هیونجین واقعاً آنجاست.
که هنوز می‌تواند صدایش کند و جواب بشنود.
به انتهای راهرو رسیدند.
درِ اتاق اول نیمه‌باز بود.
چان دستش را بالا آورد تا بقیه متوقف شوند.
از داخل اتاق صدای آرامی می‌آمد.
صدای ورق‌خوردن کاغذ.
لی‌نو به چان نگاه کرد.
چان آهسته سر تکان داد و در را کمی بیشتر باز کرد.
اتاق خالی به نظر می‌رسید.
تخت همان‌جا بود.
پنجره بسته بود.
پرده‌ها بی‌حرکت بودند.
اما روی تخت، یک نفر نشسته بود.
هان با صدایی که به زحمت شنیده می‌شد، گفت:
ـ نه...
فلیکس جلو رفت.
آن شخص سرش پایین بود و دست‌هایش را روی زانوهایش گذاشته بود.
لباس‌هایش همان لباس‌هایی بود که هیونجین هنگام ناپدیدشدن به تن داشت.
فلیکس دیگر نتوانست صبر کند.
ـ هیونجین؟
آن شخص سرش را بلند کرد.
هیونجین بود.
فلیکس به سمتش دوید.
ـ هیونجین!
اما پیش از آنکه به او برسد، هیونجین دستش را بالا آورد.
ـ جلوتر نیا...
دیدگاه ها (۰)

#چانگبین #فلیکس #هیونجین #هان #لی‌نو #سئونگمین #آی‌ان #بنگ‌چ...

#چانگبین #فلیکس #هیونجین #هان #لی‌نو #سئونگمین #آی‌ان #بنگ‌چ...

#چانگبین #فلیکس #هیونجین #هان #لی‌نو #سئونگمین #آی‌ان #بنگ‌چ...

#چانگبین #فلیکس #هیونجین #هان #لی‌نو #سئونگمین #آی‌ان #بنگ‌چ...

#چانگبین #فلیکس #هیونجین #هان #لی‌نو #سئونگمین #آی‌ان #بنگ‌چ...

#چانگبین #فلیکس #هیونجین #هان #لی‌نو #سئونگمین #آی‌ان #بنگ‌چ...

#چانگبین #فلیکس #هیونجین #هان #لی‌نو #سئونگمین #آی‌ان #بنگ‌چ...

#چانگبین #فلیکس #هیونجین #هان #لی‌نو #سئونگمین #آی‌ان #بنگ‌چ...

#چانگبین #فلیکس #هیونجین #هان #لی‌نو #سئونگمین #آی‌ان #بنگ‌چ...

#چانگبین #فلیکس #هیونجین #هان #لی‌نو #سئونگمین #آی‌ان #بنگ‌چ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط