رمان: آخرین رقص در قصر
رمان: آخرین رقص در قصر
#𝗧𝗵𝗲_𝗟𝗮𝘀𝘁_𝗗𝗮𝗻𝗰𝗲_𝗶𝗻_𝘁𝗵𝗲_𝗣𝗮𝗹𝗮𝗰𝗲
Part_9
فصل سوم: مردی پشت پیشخوان
The Man Behind the Counter
━━━━━━━━━━━━━━━━━━
یک نگاه کوتاه
هان نوشیدنی دیگری برای لینو آماده کرد.
ـ این یکی رو امتحان کنید.
لینو به جام نگاه کرد.
ـ سفارش نداده بودم.
ـ میدونم. مهمون من.
ـ چرا؟
هان شانه بالا انداخت.
ـ چون مشتری ساکتی هستید. حضور آدمهای ساکت گاهی به اینجا آرامش میده.
لینو جام را برداشت.
ـ شما همیشه اینقدر به مشتریها توجه میکنید؟
هان لبخند زد.
ـ فقط وقتی ازشون خوشم بیاد.
لینو نگاهش را برای لحظهای روی چشمان هان نگه داشت.
سپس نوشیدنی را امتحان کرد.
ـ بد نیست.
هان با رضایت گفت:
ـ همین؟ «بد نیست»؟
ـ خوبه.
ـ پیشرفت کردیم!
لینو خندید.
صدای خندهاش کوتاه بود؛ اما هان برای لحظهای دست از کار کشید.
شاید چون انتظار نداشت مردی با آن ظاهر جدی، چنین لبخندی داشته باشد.
هان دوباره مشغول کار شد.
اما این بار، لبخند خودش هم کمی متفاوت بود.
━━━━━━━━━━━━━━━━━━
پایان یک شب معمولی
وقتی لینو از مهمانخانه خارج شد، هوا تاریک شده بود.
در آستانهی در، برای لحظهای برگشت.
هان پشت پیشخوان مشغول صحبت با یکی از مشتریها بود.
لینو آرام گفت:
ـ هان.
هان سرش را بالا آورد.
ـ بله؟
ـ نوشیدنی خوبی بود.
هان لبخند زد.
ـ دفعهی بعد بهترش رو آماده میکنم.
لینو سر تکان داد.
ـ پس .... تا دفعهی بعد.
و از مهمانخانه خارج شد.
هان چند ثانیه به در بسته نگاه کرد.
سپس زیر لب گفت:
ـ آدم عجیبی بود.
اما لبخندش باقی ماند.
و شاید...
برای نخستین بار در آن روز، غروب هان هم کمی زیباتر شده بود.
پایان فصل سوم
𓂃 ࣪˖ ִֶָ𐀔
گاهی یک آشنایی ساده، بیآنکه کسی متوجه شود، آغاز چیزی تازه است.
#𝗧𝗵𝗲_𝗟𝗮𝘀𝘁_𝗗𝗮𝗻𝗰𝗲_𝗶𝗻_𝘁𝗵𝗲_𝗣𝗮𝗹𝗮𝗰𝗲
Part_9
فصل سوم: مردی پشت پیشخوان
The Man Behind the Counter
━━━━━━━━━━━━━━━━━━
یک نگاه کوتاه
هان نوشیدنی دیگری برای لینو آماده کرد.
ـ این یکی رو امتحان کنید.
لینو به جام نگاه کرد.
ـ سفارش نداده بودم.
ـ میدونم. مهمون من.
ـ چرا؟
هان شانه بالا انداخت.
ـ چون مشتری ساکتی هستید. حضور آدمهای ساکت گاهی به اینجا آرامش میده.
لینو جام را برداشت.
ـ شما همیشه اینقدر به مشتریها توجه میکنید؟
هان لبخند زد.
ـ فقط وقتی ازشون خوشم بیاد.
لینو نگاهش را برای لحظهای روی چشمان هان نگه داشت.
سپس نوشیدنی را امتحان کرد.
ـ بد نیست.
هان با رضایت گفت:
ـ همین؟ «بد نیست»؟
ـ خوبه.
ـ پیشرفت کردیم!
لینو خندید.
صدای خندهاش کوتاه بود؛ اما هان برای لحظهای دست از کار کشید.
شاید چون انتظار نداشت مردی با آن ظاهر جدی، چنین لبخندی داشته باشد.
هان دوباره مشغول کار شد.
اما این بار، لبخند خودش هم کمی متفاوت بود.
━━━━━━━━━━━━━━━━━━
پایان یک شب معمولی
وقتی لینو از مهمانخانه خارج شد، هوا تاریک شده بود.
در آستانهی در، برای لحظهای برگشت.
هان پشت پیشخوان مشغول صحبت با یکی از مشتریها بود.
لینو آرام گفت:
ـ هان.
هان سرش را بالا آورد.
ـ بله؟
ـ نوشیدنی خوبی بود.
هان لبخند زد.
ـ دفعهی بعد بهترش رو آماده میکنم.
لینو سر تکان داد.
ـ پس .... تا دفعهی بعد.
و از مهمانخانه خارج شد.
هان چند ثانیه به در بسته نگاه کرد.
سپس زیر لب گفت:
ـ آدم عجیبی بود.
اما لبخندش باقی ماند.
و شاید...
برای نخستین بار در آن روز، غروب هان هم کمی زیباتر شده بود.
پایان فصل سوم
𓂃 ࣪˖ ִֶָ𐀔
گاهی یک آشنایی ساده، بیآنکه کسی متوجه شود، آغاز چیزی تازه است.
- ۱۸۵
- ۱۵ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط