خیانت:

خیانت:
داستان از آنجایی برایمان شروع شد که ترسیدیم یک نقطه بگذاریم آخرش و همه چیز را تمام کنیم
هر چه که به سرمان آمد بازهم پایانش نقطه نگذاشتیم ، گفتیم نه ، خب شاید فلان طور شده ، شاید بسار طور بوده
شاید ترسیدیم ، شاید شک کردیم ، اما مهم این بود که آخرش یک نقطه نگذاشتیم و تمامش نکردیم
هر رکبی که میشد را به ما زدند و ما هم تا جا داشتیم خوردیم ، آخ مان در نیامد ،
گفتیم جبر روزگار است حتما مجبور بوده ، حتما وادار شده و باز هم نقطه نگذاشتیم و ادامه دادیم
جلوی چشمانمان طوری خیانت دیدیم که آدم از انسان بودنش پشیمان میشد اما ما چه کردیم ؟
نقطه نگذاشتیم پایانش ، گفتیم لابد طوری بوده که اینطوری شده ، تمامش نکردیم و ادامه دادیم
باورهایمان را زیر لگد سیاه و کبود کردن ، نگاه کردیم ، نظاره کردیم و با یک ویرگول باز هم کار را ادامه دادیم
من فکر میکنم این نقطه گذاشتن خیلی جرات میخواهد ، خیلی زیاد
اینکه وقتی همه چیز را دیدی و شنیدی ،
تصمیم ت را بگیری و محکم تر و پررنگ تر از همیشه نقطه ی آخرش را بگذاری و بگویی تمام
تمامِ تمام
ما آدم ها ، خیلی هایمان چوب همین نقطه نگذاشتن ها و تمام نکردن هایمان را میخوریم
تقصیر دیگران نبود
از همان اول اولش اشتباه خودمان بود
به ما تمام کردن را یاد نداده بودند
همین
دیدگاه ها (۱)

ادامه ترجمه‌ی مصاحبه‌ی مینهو برای مجله‌ی Numero TOKYO💬: استی...

جدایی

پارت سیزدهمباران هنوز می‌بارید.آرون وسط سالن ایستاده بود، ان...

یه مثال از انقلاب خودمون بزنیمگفتیم حرف از وحدت سر موضوعات م...

داستان از آنجایی برایمان شروع شد که ترسیدیم یک نقطه بگذاریم ...

داستان از آنجایی برایمان شروع شد که ترسیدیم یک نقطه بزاریم آ...

| نقطه آخر |داستان از آنجایی برایمان شروع شد که ترسیدیم یک ن...

ما آدم های نسل سکوتیم !ما آدم های این دوره عادت کردیم سکوت ک...

ادم های متفاوتی روی کره زمین هستنزندگی میکنن نفس میکشن توی...

شـایـد امـروز ..بیشتـر از هـر روز دیگـه ای دلـمـون واسـه OT1...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط